برگزاري جشن مولودي

برگزاري جشن مولودي




يكي از مراسم بسيار پررنگ اهل تصوف، مراسم عيد ميلاد يا جشن مولودي است كه در روز دوازدهم ربيع الاول هر سال، به مناسبت تولد پيامبر عظيم الشأن اسلام در آن روز برگزار مي شود. اين كار تدريجاً به عنوان امري جهاني و فراگير در سراسر ممالك اسلامي در آمده و عنوان عبادت را به خود اختصاص داده است، در حاليكه در عهد مبارك پيامبر اسلام و خلفاي راشدين و صحابه و تابعين وجود نداشته و مرسوم نبوده و دين هم كامل شده و نيازي به كامل كردن ندارد.
الله تعالي مي فرمايد:﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾[1] «امروز دين شما را برايتان كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آئين خداپسند براي شما برگزيدم.» پيامبر اكرمث نيز مي فرمايد:٭٭قَدْ تَرَكْتُكُمْ عَلَى الْبَيْضَاءِ لَيْلُهَا كَنَهَارِهَا لَا يَزِيغُ عَنْهَا بَعْدِي إِلَّا هَالِكٌ٭٭[2] (من شما را بر راه روشني ترك كرده و جا گذاشته ام كه شبش همانند روز، روشن است و كسيكه بعد از من از راه، روش و سنتم دور شود، هلاك خواهد شد.) پس بر هر مسلماني واجب و لازم است در تمام عبادات خود از روش و سنت پيامبر اكرمث تبعيت كرده و از كارهاي تازه و نوظهور در دين پرهيز كند، همچنانكه علماي اهل سنت و جماعت فرموده اند:[العبادات توقيفيّة لا مجال للعقل في تشريعها او أستحسانها او تقبيحها] "عبادت توقيفي است، يعني بايد بر آن وقف كرده و همانطور كه در عهد پيامبر و خلفاي راشدين انجام شده آن را انجام داد و عقل هيچ تصرف و دخالتي در پسند و يا ناپسند(حسنه و سيئه) شمردن و قانونگذاري(تشريع) در دين را ندارد."

پيامبر اكرم صلی الله علیه وسلم  مي فرمايد:٭٭مَنْ أَحْدَثَ فِي أَمْرِنَا مَا لَيْسَ مِنْهُ فَهُوَ رَدٌّ٭٭[3] (هركس چيزي در امر ما (دين) بيفزايد، كه آن چيز در دين نبوده باشد، كارش مردود و باطل است.) و همچنين مي فرمايد:٭٭إِيَّاكُمْ وَمُحْدَثَاتِ الْأُمُورِ فَإِنَّ كُلَّ مُحْدَثَةٍ بِدْعَةٌ وَكُلَّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ٭٭[4] (از كارهاي نوظهور و تازه پيدا(در دين) خودداري كنيد، چون هر نو ظهوري بدعت و هر بدعتي گمراهي است.) و صحابي جليل القدر عبدالله بن مسعودط مي فرمايد:[إتّبعوا و لا تبتدعوا فقد كفيتم]"(از سنت پيامبر) تبعيت كرده و بدعت گذاري نكنيد، براستي كه تبعيت براي شما كافيست." همچنين يار بزرگوار پيامبر حذيفه بن يمانط مي فرمايد:[كلّ عبادة لم يتعبّدها اصحاب رسول الله فلا تتعبّدوها، فانّ الاول لم يدع للأخر مقالا] "هر عبادتي كه ياران پيامبر انجام نداده بودند، آن را انجام ندهيد چون نسل اول از مسلمين(اصحاب) سخني براي نسل آخر باقي نگذاشته است."

پيامبر اكرمث سه قرن طلائي صدر اسلام را بعنوان بهترين قرن و دوران، معرفي كرده و مي فرمايد:٭٭ خَيْرُ النَّاسِ قَرْنِي ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ٭٭[5] (بهترين قرنها، قرن من است، سپس كسانيكه در دو قرن بعد از آن مي آيند.) منشأ پيدايش عيد ميلاد)
(مولودي)
حال مشخص شد كه عيد ميلاد در سه قرن طلايي اسلام وجود نداشته و پيامبر عظيم الشأن، اصحاب و ياران، تابعين و تابع تابعين هيچگاه آن را انجام نداده اند، پس ببينيم در چه زماني و در چه مكاني و چه كساني اين مراسم را به دين افزوده و چگونه در ميان مسلمانان رواج يافت.
امام ابن كثير در كتاب«البدايه و النهايه» جلد11 صفحه 172 مي فرمايد:[إنّ الدولة الفاطمية- العبيدية المنتسبة الي عبيدالله بن ميمون القداح اليهودي- التي حكمت مصر من 357 الي 567 الهجرية أحدثوا إحتفالات بأيّام كثيرة و منها الإحتفال بمولد النبي - صلي الله عليه و سلم-] "حكومت و دولت فاطمي كه به خاطر انتساب به عبيدالله پسر ميمون قداح يهودي به دولت عبيدي نيز مشهور بود و از سال 357 تا سال 567 (به مدت 210 سال) بر مصر حكومت مي كرد مراسم و مناسبتهاي بسياري را در روزهاي سال احداث و اختراع كرده كه مراسم جشن تولد پيامبر نيز از جملة آن مراسمات بود."

بجز امام ابن كثير، امام مقريزي در كتاب«المواعظ و الاعتبار» جلد 1 صفحه 490 و شيخ محمد بخيت المطيعي مفتي قديم ديار مصر در كتاب«احسن الكلام فيما يتعلق بالسنه و البدعه و الأحكام» صفحه 45،44 و شيخ علي محفوظ در كتاب ارزشمند«الإبداع في مضارّ الابتداع» صفحه 251 اين مسأله را ذكر كرده و تأييد فرموده اند. بسي جاي تأسف است كه امت پيامبر با وجود دين كاملي كه دارند، مراسم عبادي و ديني خود را از فاطمي هاي زنديق اولاد و احفاد عبدالله بن سبأ يهودي فرا گيرند.

مضرات انجام مراسم مولودي
1.
انجام دادن كاري بعنوان بخشي از دين، كه عالمترين انسانها به دين خدا يعني اصحاب، تابعين و تابع تابعين انجام نداده اند، بمعني نقص آنها و كمال ما در دين است.
2.
ترك تبعيت اصحاب پيامبر و دنباله روي فاطمي هاي زنديق.
3.
مشابهت و تقليد از قوم مسيحي كه عيد ميلاد پيامبر خدا عيسي÷ را بعنوان بخشي از دين قرار داده اند، در حاليكه تقليد از آنها براي مسلمين حرام است. و همچنين زبان حال كساني كه مراسم مولودي را انجام مي دهند، گوياي كلماتي كفر آميز است، از جمله:1. دين اسلام ناقص و محتاج تكميل كردن است.2. پيامبر اكرمث خير عظيمي را از امت خود مخفي كرده يا بدان آگاهي نداشته است.3.اصحاب و تابعين، محبت پيامبر را در دل نداشته و يا پي به قدر و منزلت و مقام ايشان نبرده اند در غير اين صورت از انجام مراسم مولودي صرف نظر نمي كردند.

كفريات و شركيات موجود در قصيدة برديه
يكي از قصائد معروف اهل تصوف كه در مراسم مولودي خوانده مي شود قصيدة برديه است؛ اين قصيده از شاعر معروف صوفي مسلك بوصيري است كه او را به امام بوصيري معروف كرده اند. حال چند بيت از اين قصيده را مي آوريم تا مردم بدانند كه در مراسمات خود چه خطري را زمزمه مي كنند:

1.
يا أكرم الخلق ما لي من ألوذ به سواك عند حلول الحادث العمم

شاعر خطاب به پيامبر اكرمث مي گويد: اي بزرگوارترين فرد در ميان مخلوقات، بهنگام سختي ها و دشتواريهاي زندگي، جز تو كسي را ندارم كه به او پناه ببرم.

اين گفته، شرك اكبر است و گويندة آن در صورتيكه به شرك بودن آن آگاهي داشته باشد، توبه نكرده و پشيمان نشود، به ابدي در جهنم خواهد ماند. الله تعالي مي فرمايد:﴿وَلَا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَنْفَعُكَ وَلَا يَضُرُّكَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّكَ إِذًا مِنَ الظَّالِمِينَ﴾[6]«و به جاي خدا كس و چيزي را پرستش مكن و به فرياد مخوان كه به تو نه سودي مي رسانند و نه زياني، اگر چنين كني(دعا و فرياد خود را متوجه مخلوق سازي) از ستمكاران(مشركين) خواهي شد.» و پيامبر اكرمث مي فرمايد:٭٭مَنْ مَاتَ وَهْوَ يَدْعُو مِنْ دُونِ اللَّهِ نِدًّا دَخَلَ النَّارَ وَقُلْتُ أَنَا مَنْ مَاتَ وَهْوَ لَا يَدْعُو لِلَّهِ نِدًّا دَخَلَ الْجَنَّةَ٭٭[7] (كسي كه در زندگي از غير الله تعالي ياري و كمك بخواهد، پس از مرگ داخل جهنم خواهد شد.)

2.
فأنّ من جودك الدنيا و ضرّتها و من علومك علم اللوح و القلم

شاعر ادعا مي كند كه بوجود آمدن جهان هستي، از بخشش پيامبر است و علم لوح و قلم نيز بخشي از معلومات اوست، در حاليكه الله تعالي مي فرمايد:﴿وَإِنَّ لَنَا لَلْآَخِرَةَ وَالْأُولَى﴾[8] «و قطعاً آخرت و دنيا همه از آن ماست.» پس دنيا و قيامت ملك و خلق الله تعالي است و پيامبر اكرمث هيچ تصرفي در آن نداشته و كسي جز الله تعالي نيز بر علم لوح و قلم مطلع نيست، و اين بيت نهايت غلو و زياده روي در مقام و منزلت پيامبر است در حاليكه خود پيامبر مي فرمايد:٭٭لَا تُطْرُونِي كَمَا أَطْرَتْ النَّصَارَى ابْنَ مَرْيَمَ فَإِنَّمَا أَنَا عَبْدُهُ فَقُولُوا عَبْدُ اللَّهِ وَرَسُولُهُ٭٭[9] (در شأن و منزلت من زياده روي نكنيد همچنانكه قوم مسيح، در حق عيسي پسر مريمإ مبالغه و زياده روي كردند، من بندة پروردگارم؛ پس بگوييد(محمد)بنده و فرستادة خدا.)

3.
ماسامني الدهر ضيما واستجرت به الا و نلت جوارا منه لم يضم

مفهوم اين بيت اين است كه هرگاه به مرض يا دردي مبتلا گشته و به پيامبر پناه برده باشم، حتماً شفا يافته ام. در حاليكه الله تعالي از زبان پيامبر خود ابراهيم÷ مي فرمايد:﴿وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ﴾[10] «و هنگامي كه بيمار شوم اوست كه مرا شفا مي دهد.» و همچنين مي فرمايد: :﴿وَإِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ﴾[11] «اگر خداوند زياني به تو برساند هيچكس جز او نمي تواند آن را برطرف سازد.» همچنين پيامبر اكرمث مي فرمايد:٭٭إِذَا سَأَلْتَ فَاسْأَلْ اللَّهَ وَإِذَا اسْتَعَنْتَ فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ٭٭[12] (هرگاه چيزي خواستي از الله تعالي بخواه و هرگاه ياري جستي از او ياري بجوي.)

4.
فأنّ لي ذمّة منه بتسميتي محمدا و هو اوفي الخلق بالذّمم

شاعر ادعا مي كند همين كه اسمش محمد و هم نام پيامبر است از آتش جهنم در امان است. آيا اين عهد و پيمان را از چه كسي دريافت كرده؟ در حاليكه بسياري از انسانهاي فاسق، فاجر، ظالم، خونخوار و حتي كمونيست نيز محمد نام دارند و پيامبر اكرمث به دختر بزرگوار خود مي فرمايد:٭٭سَلِينِي مَا شِئْتِ مِنْ مَالِي لَا أُغْنِي عَنْكِ مِنْ اللَّهِ شَيْئًا٭٭[13] (از ثروتم هر چه مي خواهي طلب كن، اما نزد خدا نمي توانم كاري برايت انجام دهم.)

5.
لعلّ رحمة ربّي حين يقسمها تأتي علي حسب العصيان في القسم

شاعر اميدوار است ملاك و معيار دستيابي به بيشترين اندازه از رحمت خدا هنگام تقسيم نزول از جانب پروردگار، گنهباري بيشتر باشد و هركس بيشتر گناه كرده باشد، بيشترين رحمت را دريافت كند. در حاليكه الله تعالي مي فرمايد:﴿إِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ﴾[14]«بي گمان رحمت يزدان به نيكوكاران نزديك است.» همچنين مي فرمايد:﴿وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالَّذِينَ هُمْ بِآَيَاتِنَا يُؤْمِنُونَ﴾[15] «و رحمت من همه چيز را در برگرفته، پس آن را براي كساني مقرر خواهم داشت كه پرهيزگاري كرده و زكات را پرداخته و به آيات ما ايمان بياورند

6.
و كيف تدعوا الي الدنيا ضرورة من لولاه لم تخرج الدنيا من العدم

شاعر خيال مي كند كه اگر بخاطر پيامبر نبود، دنيا بوجود نمي آمد، در حاليكه خود پيامبر يكي از افراد جامعة انساني است و بنا بشهادت قرآن، جن و انس، براي عبادت آفريده شده اند. ﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ﴾[16] «من جن و انس را جز براي عبادت نيافريده ام.» ﴿وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ﴾[17] «و پروردگارت را پرستش كن تا مرگ به سراغ تو مي آيد.(پس ثابت شد كه نه تنها دنيا بخاطر پيامبر خلق نشده، بلكه شخص پيامبر اكرمث نيز براي عبادت پروردگار خود آفريده شده است.)»

7.
أقسمت بالقمر المنشق ان له من قلبه نسبة مبرورة القسم

شاعر در اين بيت به ماه كه بوسيلة معجزة پيامبر دو نيم شد، سوگند ياد مي كند در حاليكه پيامبر مي فرمايد:٭٭مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ اللَّهِ فَقَدْ أَشْرَكَ٭٭[18] (هركس كه بغير الله تعالي سوگند ياد كند، مرتكب شرك شده است.(البته بايد توجه داشت كه سوگند بغير الله تعالي همانند رياء و سمعه شرك اصغر است و انسان را از اسلام خارج نمي كند).)

8.
لو ناسبت قدره آياته عظما أحيا اسمه حين يدعي دارس الرّمم

شاعر در اينجا مثل اينكه از الله تعالي ايراد گرفته و احساس مي كند كه قدر و منزلت پيامبر بسيار بيشتر از معجزات اوست و بايستي هنگام شنيدن نام پيامبر، مرده زنده مي شد، در حاليكه الله تعالي آگاهتر از هركس به مقام پيامبران است و به هر كدام از آنها معجزة مخصوصي، مناسب احوال او عطا فرموده است.

(
يكي از دروغهاي شاخداري كه در ميان مردم منتشر كرده اند اين است كه گويا صاحب اين اشعار به نوعي مرض پوستي مبتلا بوده و مردم از وي بيزار و متنفر شده بودند، پيامبر را در خواب ديده و عباي وي را پوشيده و اين اشعار را براي او بازگو كرده و به تأييد پيامبر رسيده و حتي نصفي از يك بيت آن را پيامبر برايش سروده است. بدين شيوه كه شاعر در حضور پيامبر گفتهمولاي صلّ وسلّم دائما ابدا و پيامبر نيز نصف ديگر را كامل كرده و فرمودهعلي حبيبك خيرالخلق كلّهم) زمانيكه از خواب بيدار شده مريضيش شفا يافته و به همين علت قصيدة خود را بنام برده يا برئه نامگذاري كرده است.

پناه بر خدا از اين دروغ و افتراي خطرناك، ما در حديث صحيح مي بينيم كه فردي در محضر مبارك پيامبر و خطاب به ايشان گفت:٭٭ما شاء الله و شئت٭٭(هر چه الله تعالي و تو اراده كني.) پيامبر در جواب فرمود:٭٭أجعلتني لله ندا قل ما شاء الله وحده٭٭[19](آيا مرا شريك خدا قرار مي دهي؟ فقط بگو هر چه الله تعالي اراده كند.) پيامبرث اين كلمه را تحمل نكرده چگونه اين اشعار مملوء از شرك و كفر را تأييد مي فرمايد؟

گرفته شده از کتاب: تصوف در ترازوي قرآن و سنت

============
[1]
مائده3
[2]
صحيح رواه ابن ماجه
[3]
متفق عليه
[4]
ابوداود، ابن ماجه
[5]
متفق عليه
[6]
يونس 106
[7]
رواه البخاري
[8]
ليل 13
[9]
رواه البخاري
[10]
شعراء 80
[11]
انعام 17
[12]
وراه الترمذي و قال حسن صحيح
[13]
رواه البخاري
[14]
اعراف 56
[15]
اعراف 156
[16]
ذاريات56
[17]
حجر99
[18]
رواه احمد
[19]
رواه النسائي

انواع کفر


 انواع کفر

اوّل : اهمیّت شناخت کفر، و شناخت انواع آن :

 

عبارات کتاب و سنّتبر این دلالت دارند که ایمان درست و مقبول نیست مگر به دو چیز ، و آن دو عبارتنداز: معنی شهادت ( لا اله الّا الله ) و این به معنی تسلیم شدن یکتا پرستانه برایخدا ، و برائت از کفر و شرک با انواع آن .
برای هیچ کس ممکن نیست که از چیزیبرائت کند امّا آن چیز را نشناسد و برایش روشن نشده باشد ، از اینجا معلوم می شودکه یاد گرفتن توحید برای عمل کردن به آن و شناخت کفر و شرک برای دوری کردن از آنضروری هستند .
دوّم : تعریف کفر
الکفر: در لغت به معنی مخفی کردن وپوشاندن چیزی است
و امّا در اصطلاح شرع عبارت است از : " ایمان به خدا وپیغمبر نداشتن ، بدون تفاوت در اینکه این عدم ایمان همراه با تکذیب باشد ، یا همراهشکّ و گمان ، و یا روی گرداندن از آن به علت حسادت و تکبّر و یا تبعیت از آرزوهاییکه مانع تبعیت از رسالت می شوند ، پس کفر صفت کسی است که چیزی را از آنچه خداوندواجب نموده و به او تبلیغ شده است انکار کند ، بدون هیچ تفاوتی در اینکه انکارش باقلب باشد نه با زبان ، و یا با زبان باشد نه با قلب ، و یا با هر دو ، یا کاریانجام دهد که نصّ صریحی بر خارج شدن انجام دهنده آن کار از اسلام آمده باشد ، { بهمجموعه فتاوای شیخ الإسلام ابن تیمیه 12/ 335 و الإحکام فی اصول الأحکام ابن حزم 1/ 45 مراجعه شود {
ابن حزم در کتاب الفصل می گوید : " بلکه انکار چیزی کهباوجود دلیل قاطع – جز با تصدیق آن ایمان حاصل نمی شود کفر است ، و نیز تلفظ کردنهر آنچه که تلفظ کردنش با دلیل ثابت شده که کفر است کفر است ، و انجام دادن عملی کهدلیل بر کفر بودن آن وجود دارد کفر است " .
سوّم : انواع کفرهای بزرگ که ازدین خارج کننده هستند :
علما کفر را به چند نوع تقسیم کرده اند که شاملانواع و صورتهای مختلف شرک می باشد ، بدین صورت :
 1کفر انکار و تکذیب: این کفر بعضی موقع توسط تکذیب با قلب صورت می پذیرد – چنانکه ابن القیم می گوید ایننوع از کفر کم است – و بعضی موقع توسط زبان و اعضاء جسم و آن به وسیله کتمان حق وظاهراً اطاعت نکردن از آن با آنکه آن را می داند و قلباً برآن آگاهی داشته باشد ،مانند : کفر یهود نسبت به پیغمبر (صلی الله علیه و سلّم ) خداوند می فرماید : ( فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ كَفَرُواْ بِهِ ) از آیه 89/ البقره یعنی : "همينكه آنچه [كه اوصافش] را مى‏شناختند برايشان آمد انكارش كردند" . و همچنین می فرماید : ( وَإِنَّ فَرِيقاً مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ) از آیه 146/ البقره یعنی : "و مسلما گروهى از ايشان حقيقت را پنهان مى‏دارند و خودشان [هم] مى‏دانند" . و این بدینصورت است که تکذیب تحقق نمی یابد مگر از جانب کسی که حق رامی داند و آن را ردّ می کند ، به همین دلیل است که خداوند انکار کردن کفار نسبت بهپیغمبر ( صلی الله علیه و سلّم ) را به صورت حقیقی و درونی نفی می کند بلکه میفرماید انکار آنها تنها با زبان بوده است ؛ خداوند می فرماید : ( فَإِنَّهُمْ لاَيُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللّهِ يَجْحَدُونَ ) از آیه 33/الانعام یعنی : "در واقع آنان تو را تكذيب نمى‏كنند ولى ستمكاران آيات خدا راانكار مى‏كنند" ، و در مورد فرعون و قومش می فرماید : ( وَجَحَدُوا بِهَاوَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا ) از آیه 14/ النمل یعنی : "وبا آنكه دلهايشان بدان يقين داشت از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند" . و کفرحلال کردن نیز به این نوع از کفر ارتباط دارد ، و آن بدین صورت است که : چیزی را کهشرعاً حرمتش معلوم باشد حلال بداند در واقع رسول الله ( صلی الله علیه و سلّم ) رادر آنچه آورده است تکذیب می کند .
 2 کفر روی گرداندن و استکبار : مانندکفر شیطان ، چون خداوند می فرماید : ( إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَوَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ ) از آیه 34/ البقره یعنی : "بجز ابليس كه سر باز زد وكبر ورزيد و از كافران شد" .
و بازخداوند می فرماید : ( وَيَقُولُونَآمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِّنْهُممِّن بَعْدِ ذَلِكَ وَمَا أُوْلَئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ ) 47/ النور یعنی : "ومى‏گويند به خدا و پيامبر [او] گرويديم و اطاعت كرديم آنگاه دسته‏اى از ايشان پس ازاين [اقرار] روى برمى‏گردانند و آنان مؤمن نيستند" . خداوند ایمان را از کسانی کهعملاً روی گردان هستند نفی می کند ، اگر چه با زبان اقرار کند . پس روشن شد که کفراعراض عبارت است از : تر ک کردن حق ، نه آن را می آموزد و نه به آن عمل می کند ،بدون هیچگونه تفاوتی در اینکه آن حق عمل باشد ، یا قول و یا عقیده . خداوند میفرماید : (وَالَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ ) از آیه 3/ الاحقاف

یعنی : "و كسانى كه كافر شده‏اند از آنچه هشدار داده شده‏اند روي ميگردانند" . پس کسی که از آنچه پیغمبر آورده است روی بگرداند مانند کسی که قولاً بگوید : " از او پیروی نمی کنم " و یا عملاً مانند کسی که از شنیدن حق فرار کند و یا روی بر گرداند و یا انگشتش را داخل گوشش کند ، و یا اینکه حق را شنیده باشد امّا قلباً از آن روی گردان باشد ، و یا با اعضای بدنش آن را انجام ندهد در واقع کافر شده است از نوع کفر روی گرداندن (اعراض).
 3کفر نفاق : و این نوع کفر با عدم تصدیق قلبی و عمل نکردن بدان تحقق می یابد ، با اینکه ظاهراً به خاطر ریا و به مردم نشان دادن فرمانبردار است مانند : کفر ابن سلول و بقیه منافقینی که خداوند در موردشان می فرماید : ( وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ يُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا يَشْعُرُونَ ... ) آیات 8 – 20 یعنی : "و برخى از مردم مى‏گويند ما به خدا و روز بازپسين ايمان آورده‏ايم ولى گروندگان [راستين] نيستند ، با خدا و مؤمنان نيرنگ مى‏بازند ولى جز بر خويشتن نيرنگ نمى‏زنند و نمى‏فهمند ... "
 4 کفر شکّ و گمان : و این عبارت است از دو دلی در پیروی کردن از حق ، و یا مشکوک بودن از حق بودن حقّ ، چون آنچه مطلوب است یقین است نسبت به حق بودن آنچه که رسول الله ( صلی الله علیه و سلّم ) آورده است بدون هیچ شک و تردیدی ، پس کسی که جایز بداند چیزی را که رسول الله ( صلی الله علیه و سلّم) آورده است حق نباشد کافر شده است از نوع کفر شک و گمان ، چنانکه خداوند می فرماید : ( وَدَخَلَ جَنَّتَهُ وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ قَالَ مَا أَظُنُّ أَن تَبِيدَ هَذِهِ أَبَدًا . وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْرًا مِّنْهَا مُنقَلَبًا . قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ يُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا . لَّكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَلَا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَدًا ) آیات 35- 38/ الکهف .
یعنی : "و در حالى كه او به خويشتن ستمكار بود داخل باغ شد [و] گفت گمان نمى‏كنم اين نعمت هرگز زوال پذيرد . و گمان نمى‏كنم كه رستاخيز بر پا شود و اگر هم به سوى پروردگارم بازگردانده شوم قطعا بهتر از اين را در بازگشت‏خواهم يافت . رفيقش در حالى كه با او گفت و گو مى‏كرد به او گفت آيا به آن كسى كه تو را از خاك سپس از نطفه آفريد آنگاه تو را [به صورت] مردى درآورد كافر شدى . اما من [مى‏گويم] اوست‏خدا پروردگار من و هيچ كس را با پروردگارم شريك نمى‏سازم . "
آنچه را که گذشت خلاصه کرده و می گوییم : در واقع کفر – که ضد ایمان استبعضی موقع با تکذیب قلب تحقق می یابد ، و این إلغاء کننده قول قلب یعنی تصدیق آن میباشد ، و بعضی موقع کفر عمل قلب است مانند : بغض از خدا و یا آیات او و یا پیغمبرش ( صلی الله علیه و سلّم) و این إلغاء کننده حبّ ایمانی است که مهمترین و تأکید شده ترین اعمال قلب است . چنانکه کفر بعضی موقع قول ظاهری است مانند : دشنام دادن به خداوند ، و بعضی موقع عمل ظاهری است مانند : سجده كردن برای بت ، و قربانی کردن حیوان برای غیر خدا ، همچنانکه ایمان با قلب و زبان و اعضای بدن متحقق می شود کفر نیز با قلب و زبان و اعضا متحقق می شود . از خداوند می خواهیم که ما را از کفر و شاخه هایش پناه دهد ، و ما را با زینت ایمان آراسته نماید و ما را ازهدایت دهنده گان هدایت شده قرار دهد آمین . و خدا از همه داناتر است .
به ( أعلام السنة المنشورة 177 ) و ( نواقض الإيمان القولية والعملية اؤ شيخ عبد العزيز آل عبد اللطيف 36 – 46 ) و ( ضوابط التكفير اؤ شيخ عبد الله القرني 183 – 196 ) مراجعه شود.
نويسنده: شيخ محمد صالح المنجد ترجمه: سايت نوار اسلام

 

عایشه در چشم و دل پیامبر

عایشه در چشم و دل پیامبر
در میان همسران پیامبر، عایشه از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود. استعدادها و توانایی‌های فکری عایشه سبب شده بود تا وی هرچه بیشتر در قلب پیامبر جای بگیرد.. او تنها دوشیزه‌ای بود که پیامبر صلي الله عليه و سلم با او ازدواج کرده بود. بقیه زنان بیوه بودند و برخی حتی چندین فرزند از شوهر یا شوهران پیشین خود داشتند. عایشه مدام این قضیه را به رخ پیامبر صلي الله عليه و سلم می کشید، تا به این وسیله جایگاه‌ و منزلت خود را نزد وی بالاتر ببرد، یا حداقل حفظ نماید. گهگاه با تشبیهات و تمثیل‌های مختلف و استدلال‌های گوناگون سعی می‌کرد که، این حقیقت را بیشتر تثبیت کند. روزی به پیامبر صلي الله عليه و سلم گفت: ای رسول خدا صلي الله عليه و سلم! اگر زمانی وارد دره‌ای بشوی که در آن درختی وجود داشته باشد که قبلاً جانوری از آن خورده است، درخت دیگری هم وجود داشته باشد که جانوری از آن نخورده است، شترت را کنار کدام یک برای چرا می‌گذاری؟ پیامبر صلي الله عليه و سلم پاسخ داد: «کنار درختی که قبلاً هیچ جانوری از آن نخورده است».[1]

منظور عایشه رضي الله عنها این بود که وی مانند درختی است که قبلاً هیچ دستی آن را لمس نکرده و بقیه زنان هم‌چون درختی‌اند که لمس شده‌اند و مورد استفاده قرار گرفته‌اند. او تنها دوشیزه‌ای است که قبل از پیامبر صلي الله عليه و سلم دست هیچ مرد بیگانه‌ای به وی نخورده، اما دیگران این‌طور نیستند. چون قبل از پیامبر صلي الله عليه و سلم یک یا چند شوهر داشته‌اند.

برای پیامبر صلي الله عليه و سلم نیز این موضوع محرز بود. اما با این وصف، نمی‌خواست دل بقیه را برنجاند، یا این‌که حق و سهم‌شان را زیرپا بگذارد. در برخی مواقع، عایشه با پیامبر صلي الله عليه و سلم محفل می‌کرد و از داستان‌های قدیم تعریف می‌کرد. قصه ام زرع مشهور است که عایشه برای پیامبر صلي الله عليه و سلم تعریف نموده است. داستان از این قرار است که: روزی یازده زن جمع می‌شوند و قرار می‌گذارند هر رازی که از شوهران خود می‌دانند برای همدیگر تعریف کنند، بی‌آن‌که چیزی را پنهان کنند. هر کدام خصوصیات اخلاقی و رفتاری شوهر خود را بازگو می‌کنند، تا این که نوبت به نفر یازدهم می‌رسد. زنی به نام ام زرع. ام زرع می‌گوید: «شوهرم ابوزرع، گوش‌هایم را با زیورآلات آراسته است. بازوانم را از چربی سرشار نموده است. او شادم کرده و من شاد هستم (یا این‌که او به من ارج نهاده و من دارای ارج و منزلت هستم). او مرا در «شق» نزد خانواده‌ام یافت که صاحب گوسفند بودند. بنابراین مرا نزد خود برد که صاحب اسب شیهه‌کش، شتر صدادار، حیواناتی که مزرعه را می‌کوبند و غذاهای پاک و الک شده بود. موقعی که نزد وی حرف بزنم، مورد سرزنش واقع نمی‌شوم و حرفم پذیرفته می‌شود. شب‌ها تا چاشت می‌خوابم (چون خدمتکارها، کارهایم را انجام می‌دهند) و آن قدر شراب می‌نوشم که اضافه می‌ماند. اما ام زرع (منظور خود وی است) تُنگ‌های مخصوص غذا و ظروف کالاهایش بزرگند و خانه فراخی دارد. بستر فرزند ابوزرع، هم‌چون شاخه خرما است و با بازوی بزغاله، سیر می‌شود. دختر ابوزرع، مطیع پدر و مادرش است. او چاق و فربه است و سبب خشم و کینه همسایه‌اش می‌شود. کنیز ابوزرع، راز ما را برملا نمی‌کند و غذاها و آذوقه ما را فاسد و تباه نمی‌نماید و خانه ما را از زباله و کثافت پُر نمی‌کند».

ام زرع در ادامه گفت: «روزی در حالی که خیک‌ها پر از شیر می‌شدند، ابوزرع از خانه خارج شد. او زنی دید که دو فرزند هم‌چون ببر داشت که زیر تهیگاه او با دو انار بازی می‌کردند ابوزرع مرا طلاق داد و با او ازدواج کرد. پس از او با مرد بزرگواری ازدواج کردم که بر اسب سوار شد. نیزه‌اش را به دست گرفت و شب هنگام حیوانات زیادی نزد من آورد. از هر نوع آنها جفتی به من داد و گفت: بخور ام زرع و به خانواده‌ات هم بده. اما اگر همه آن‌چه را که او به من داده بود، جمع می‌کردم، به کوچک‌ترین ظرف ابوزرع نمی‌‌رسیدند».

هنگامی که داستان تمام شد، پیامبر صلي الله عليه و سلم رو به عایشه گفت: «من در حق تو، هم‌چون ابوزرع برای ام زرع بوده‌ام».[2]
پیوندی که عایشه و پیامبر صلي الله عليه و سلم را با هم یکی می‌کرد، بی‌نهایت حساس و لطیف بود. به خاطر همین حساسیت بود که عایشه کوچک‌ترین تغییری را که در رفتار و برخورد پیامبر صلي الله عليه و سلم با وی رخ می‌داد، بر روح خود سخت سنگین می‌دید. گویی بر روحش سنگ بزرگی نهاده شده بود که به او اجازه تنفس نمی‌داد. روح عایشه، آیینه پاک و روشنی بود که رفتارها و برخوردهای پیامبر صلي الله عليه و سلم در آن انعکاس می‌یافت.

به گفته دکتر علی شریعتی: به نظر من، حساس‌ترین شیشه‌ای که کوچک‌ترین موج عشق و حتی ضعیف‌ترین رنگ مهری را که در عمق پنهانی قلب محمد صلي الله عليه و سلم پدید می‌آید در خود منعکس می‌کند و آن را صدها برابر بزرگ‌تر و تندتر نشان می‌‌دهد، قلب عایشه است .... [3]

در ماجرای «افک» می‌بینیم که عایشه ابتدا از موضوع آگاه نمی‌شود، اما تنها چیزی که وی را دچار تردید می‌کند، برخورد سرد پیامبر صلي الله عليه و سلم است. پیامبر صلي الله عليه و سلم برخلاف عادت همیشگی که هرگاه عایشه بیمار می‌شد، وی را مورد لطف و نوازش قرار می‌داد و از او دلجویی می‌کرد، این‌بار صرفاً می‌آمد و می‌فرمود: ایشان چطور است؟

این برخورد سرد، در روح عایشه تردیدهایی به وجود آورده بود. اما نباید فراموش کرد که این پیوند عمیق و مستحکم تا اواخر عمر پیامبر صلي الله عليه و سلم ادامه داشت. به گفته خود عایشه؛ پیامبر صلي الله عليه و سلم عموماً که از جلوی خانه وی رد می‌شده چیزی می‌گفته که سبب خوشحالی عایشه می‌شده است. اما روزی از جلوی خانه رد می‌شود و چیزی نمی‌گوید. بار دوم و سوم نیز همین حالت تکرار می‌شود. عایشه ناراحت می‌شود. به کنیز خود می‌گوید دم در برایش متکایی بگذارد و خودش باندی به سر خود می‌پیچد. پیامبر صلي الله عليه و سلم که عایشه را در این وضعیت می‌بیند می‌فرماید: عایشه! چی شده است؟

عایشه می‌گوید: سرم درد می‌کند.

پیامبر صلي الله عليه و سلم می‌گوید: من هم، ای وای سرم! [4]

این سردرد پیامبر، آغاز بیماریی بود که سرانجام وی را از پا درآورد. پیامبر صلي الله عليه و سلم از شدت درد نتوانسته بود هنگام رد شدن از کنار در، چیزی بگوید. اما این موضوع برای عایشه رضي الله عنها قابل تحمل نبود. بدین جهت کوشید توجه پیامبر صلي الله عليه و سلم را به خود جلب کند تا از حقیقت ماجرا اطلاع یابد.

البته این پیوند عمیق میان عایشه و پیامبر صلي الله عليه و سلم به صورت متقابل و دوجانبه بود. هم‌چنان که عایشه کوچک‌ترین تغییر را در رفتار پیامبر صلي الله عليه و سلم حس می‌کرد و نسبت به آن واکنش نشان می‌داد، پیامبر صلي الله عليه و سلم نیز حتی از لحن گفتار و نحوه حرکات عایشه پی می‌برد که در قلب وی چه می‌گذرد و چه آتشی در اعمال نهان وجود او برپاست. آهنگ سرد یا تندی که از تار سخنان عایشه برمی‌خاست، قلب پیامبر صلي الله عليه و سلم را آشفته می‌کرد یا به وجد می‌آورد. در زندگی مشترک پیامبر صلي الله عليه و سلم و عایشه حوادث مختلفی وجود دارد که این حقیقت را هم‌چون آینه در خود بازتابانده است. روزی پیامبر به عایشه می‌فرماید: من می‌دانم چه زمانی از من راضی هستی و چه زمانی نسبت به من خشمناکی.

عایشه با تعجب می‌گوید: از کجا این چیز را می‌دانی؟

پیامبر صلي الله عليه و سلم می‌گوید: «هرگاه راضی باشی می‌گویی: نه به خدای محمد صلي الله عليه و سلم و هرگاه خشمناک باشی می‌گویی : نه به خدای ابراهیم».

عایشه می‌گوید: «درست است. اما به خدا، به جز نامت چیز دیگری را ترک نمی‌کنم».[5]

عشق محمد صلي الله عليه و سلم بر سراپای وجود عایشه خیمه زده بود. قلبش مالامال عشق محمد صلي الله عليه و سلم بود. جایی برای دیگر حب و بغض‌ها وجود نداشت. در اوج خشم و اندوه، تنها به جای نام محمد صلي الله عليه و سلم، نام ابراهیم را می‌برد. اما عشق محمد صلي الله عليه و سلم هم‌چنان فرمانروای مطلق و بی‌چون و چرای قلب عایشه بود. تنها از این فرمان روا دستور می‌گرفت و صرفاً به خواسته‌های این حاکم گردن می‌نهاد. فرمانبرداری بی‌چون و چرا، در پس خود همیشه ذخیره نیرومندی از عشق دارد:

)
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ ( (آل عمران / 31)

«
بگو: اگر واقعاً خدا را دوست دارید (و به وی عشق می‌ورزید) فرمانبردار من باشید تا خدا نیز شما را دوست بدارد».

به هر میزان که از این ذخیره کاسته شود، به همان میزان راه استدلال‌های فراوان، توجیه‌های فراوان و چون و چراهای فراوان گشوده می‌شود. منتها الیه قلمرو عقل و فضولی‌های عقل جایی است که از آن‌جا سرزمین عشق آغاز می‌شود. از آخرین نقطه‌ای که سرزمین عقل پایان می‌یابد، قدرت بی‌چون و چرا و پهنه وسیع و بی‌مرز عشق تازه آغاز می‌شود. در ماوراء این قسمت، هیچ مرز دیگری وجود ندارد. مرزها شکسته می‌شوند. کران‌مندی مفهوم خود را از دست می‌دهد. اقیانوس بی‌کران عشق، در امواج متلاطم خود، زورق‌های کوچک عقل را می‌شکند و نابود می‌کند. تنها زورقی که می‌تواند در این اقیانوس شناور شود، زورق عشق است و بس و این چنین است که محمد صلي الله عليه و سلم و عایشه رضي الله عنها با زورق عشق در اقیانوس بی‌کران ایمان، شناور شده‌اند.
محمد صلي الله عليه و سلم یک پیامبر بود. پیام خداوند را به مردم می‌رساند. اما در زندگی خود، زیر سقف خانه‌‌اش در کنار خانواده هم‌چون یک انسان به سر می‌برد. دغدغه‌های یک انسان را داشت. غم‌های بشری و شادی‌های بشری، گاه و بیگاه به او دست می‌دادند. اما تمام کوشش او این بودکه تا این غم‌ها و شادی‌ها در مسیر آرمان‌ها و اهداف بلند وی قرار داشته باشند. با همسران خود، در خانه‌اش هم‌چون یک انسان می‌زیست. به کارهای شخصی و خانگی خود را مشغول می‌کرد. بند کفشش را درست می‌کرد. به خانه می‌رسید و به فکر خانواده‌اش بود. شوخی و خوش طبعی در زندگی‌اش وجود داشت. روزی به یکي از همسرانش لباس گشاد پوشاند و به او گفت: بپوش و خدا را ستایش کن و دامنت را هم‌چون دامان یک عروس، روی زمین بکشان. [6]

در سفری چند تن از همسران پیامبر صلي الله عليه و سلم با وی همراه بودند. آنان روی چند شتر جلوی پیامبر صلي الله عليه و سلم حرکت می‌کردند. ساربانی به نام انجشه برایشان شعر می‌خواند، تا هم مسافران خسته نشوند و هم شتران نشاط داشته باشند. پیامبر صلي الله عليه و سلم رو به انجشه کرد و گفت: انجشه! وای بر تو، مواظب شیشه‌ها باش. [7]

در اوایل ازدواج، پیامبر صلي الله عليه و سلم به سفر رفت. عایشه نیز با او همراه بود. در این زمان او هم کم‌سن و سال بود و هم کم‌جان و لاغر. در اثنای راه پیامبر صلي الله عليه و سلم از بقیه افراد خواست پیشایش حرکت کنند. پس از آن به عایشه رضي الله عنها فرمود: بیا تا با تو مسابقه بدهم.

مسابقه دادند، اما عایشه از پیامبر صلي الله عليه و سلم جلو زد و او را برد. مسابقه تمام شد. سال‌ها گذشت. اما ماجرای بردن عایشه هم‌چنان در خاطر پیامبر صلي الله عليه و سلم بود. ولی عایشه ماجرا را از یاد برده بود. در این فاصله، عایشه از نظر جسمی گوشت گرفته و چاق شده بود. در سفری دیگر این دو نفر ـ پیامبر و عایشه ـ با هم همراه شدند. پیامبر صلي الله عليه و سلم از مردم خواست جلوتر بروند. پس از آن به عایشه فرمود: بیا تا مسابقه بدهیم.

مسابقه دادند. اما برخلاف انتظار، پیامبر صلي الله عليه و سلم که پا به سن گذاشته بود، برد و عایشه که در اوج نشاط و جوانی بود، باخت. پیامبر صلي الله عليه و سلم خندید و فرمود: این در عوض آن. [8]

این دوستی، همیشه وجود داشت. گذر شب و روز، هیچ‌گاه بر آن گرد کهنگی نمی‌نشاند. گهگاه ممکن بود مقداری کدورت میانشان به وجود بیاید، اما بی‌درنگ حل می‌شد. حل شدن قضیه نیز عموماً به وسیله خود طرفین یا میانجی‌گری یک شخص سوم صورت می‌گرفت. گفته شده است: روزی ابوبکر صدیق به خانه پیامبر صلي الله عليه و سلم آمد. صدای بلند عایشه را شنید که با پیامبر صلي الله عليه و سلم حرف می‌زد. وارد شد، می‌خواست عایشه را بزند. اما گفت: از این پس نبینم و نشنوم که صدایت را بر پیامبر خدا صلي الله عليه و سلم بلند کنی!

پیامبر صلي الله عليه و سلم نگذاشت ابوبکر ادامه دهد. ابوبکر رضي الله عنه خشمناک از خانه خارج شد. ابوبکر که بیرون شد، پیامبر رو به عایشه کرد و فرمود: دیدی چگونه تو را از دست او نجات دادم!

چند روز گذشت. پس از چندی باز ابوبکر به خانه پیامبر صلي الله عليه و سلم آمد. دید که عایشه و پیامبر با هم آشتی کرده‌اند. خوشحال شد و گفت: همان‌طور که مرا شریک جنگ خود کردید، حالا در آشتی خود هم مرا شریک کنید.
پیامبر صلي الله عليه و سلم فرمود: «نمودیم، تو را شریک نمودیم».[9]
------------------------------------------------------
[1]-
صحیح بخاری، کتاب النکاح.
[2]-
مسلم؛ فضائل الصحابه، بخاری، کتاب النکاح.
[3]-
مجموعه آثار، ج 30، ص 533 (اسلام‌شناسی، مشهد).
[4]-
البدایه و النهایه.
[5]-
بخاری، کتاب النکاح.
[6]-
ابن عساکر، کنز العمال؛ حیاه الصحابه، ج 3؛ 114.
[7]-
بخاری؛ مسلم؛ مسند احمد؛ بخاری در ادب المفرد با الفاظ متفاوت.
[8]-
مسند احمد.
[9]-
ابوداود.

قرآن درمانى و علائم سحر و جن زدگى

قرآن درمانى و علائم سحر و جن زدگى خداوند متعال کتابي سراسر رحمت را نازل فرموده ،که با ايمان وعمل به آن مي توان هم در اين دنيا خوشبخت بود و هم طعم واقعي خوشبختي را در آن دنيا تجربه کنيم ومي فرمايد و (( وننزل من القران ما هو شفاء و رحمه للمومنين )) و ما از قرآن چيزهايي را فرو مي فرستيم كه شفا و رحمتي (الهي) براي اهل ايمان است. بيشتر ناراحتي هاي جسمي وروحي انسان به خاطر دور بودن از اسلام واقعي و ياد خداست چون خداوند بارها به ما هشدار داده (( ومن اعرض عن ذکر ي فان له معيشه ضنکا و نحشره يوم القيامه اعمي )) و هر كس از ياد من روي بگرداند، در حقيقت، زندگىِ تنگ [و سختى‏] خواهد داشت، و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى‏كنيم.» که نتيجه دوري از خداوند در اين دنيا سبب زود نا اميد شدن و زود به بن بست رسيدن و داشتن اضطراب هميشگي {(( الا بذکر الله تطمئن القلوب ))آگاه باشيد تنها باياد خداست که دلها آرام مي گيرد}،بي هدف زندگي کردن است که درنهايت منجر به خودکشي و يا روي آوردن به مواد مخدر و به و جود آمدن انواع امراض روحي،رواني که شياطين مسبب آن هستندمي شود .ازآن جمله مي توان به : 1- جنون يا ديوانگي که خود لفظ جنون به معناي جن زدگي مي باشد که خود دو گونه است قسمتي با اختلالات مغزي ارتباط دارد که از لحاظ پزشکي قابل بررسي مي باشد و گونه اي ديگر از آن،طوري است که پزشک از تشخيص آن عاجز بوده و هيچ گونه اختلالات را تشخيص نمي دهددرحالي که شياطين مسبب آن هستند. 2- جدا شدن مرد و زن از همديگر که به طور ناخوداگاه: مردنسبت به زن و يا برعکس زن نسبت به مرد بدون هيچ سبب واضحي احساس تنفر شديد مي کند به طوريکه حتي نمي تواند به صورت همسرش نگاه کند. 3- صرع ( بيهوش شدن ) که خود آن نيز دوگونه مي باشد که علت آن هم مي تواند جسمي بوده و از لحاظ پزشکي قابل بررسي مي باشد و لي نوع ديگر آن، شياطين مسبب آن بوده و مي توان با بعضي علايم آنها را از هم جدا کرد. 4- تمايل نداشتن مرد و يا زن به ازدواج و احساس فشار شديد در هنگام مطرح کردن 5- مشکلا ت جنسي الف ) ناتواني جنسي در هنگام مقاربت ب) پيدا کردن ميل جنسي شديد ج ) انزال سريع مني در هنگام مقاربت بطوريکه نتواند مقاربت را انجام دهد د) خونريزي زن در هنگام مقاربت 6- نازا شدن و يا سقط جنين در چند ماهگي 7- تنفر شديد و بدون سبب واضح از پدر يا مادر و يا دوست و غيره ويا برعکس حب شديد مرد به زن و برعکس، که باعث مشکلات در زندگي شود. 8- احساس اينکه شخصي مدام با او حرف مي زند و يا اينکه بطور غير طبيعي کسي او را به کار ي وا مي دارد. 9- از کار افتادن قسمتي از اعضاي بدن بدون سببي واضح وپيدا نکردن علت آن از لحاظ پزشکي وغيره تنها به گفتن اين موارد اکتفا کرده چون اينها خيلي در بين مردم شايع مي باشند که به وسيله قرآن درماني ميتوان اينگونه مريضي ها را علاج کرد. علايم فرد جن زده در شبانه روز :که ممکن است همه يا بعضي از آنها را دارا باشد. الف ) در بيداري 1- سر درد دائم که سبب آن مريضي مشخصي نباشد. 2- بيزارو يا تنبل بودن نسبت به نماز و يا قرآن و عبادات 3- کند ذهني 4- بيهوش شدن 5- تنبلي و احساس گرفتگي وخستگي بدن 6- درد در قسمتي از اعضاي بدن و يا منتقل شدن درد از مکاني به مکان ديگر بدون داشتن دليل پزشکي 7- علاقه پيدا کردن به ماندن در مکانهاي خالي و يا کثيف مثل حمام و دستشويي 8- احساس کردن به اينکه شخصي در درون اورا به کاري بد وا مي دارد و تشکيک در فکر و عقيده ب ) در خواب 1- عرق کردن قبل از خواب و يا در هنگام خواب 2- اضطراب و دلهره 3- ديدن خوابهاي وحشتناک وکابوس 4- ديدن حيوانات مثل گربه و سگ و تکرار شدن آن 5- راه رفتن در خواب 6- ناله کردن مثل گفتن آه آه 7- سقوط از مکانهاي بلند 8- خود را در قبرستان و مکانهاي کثيف يا وحشتناک ديدن 9- ديدن شکلها و يا اشباح غريب 10- خود را در کنارمردگان ديدن و تکرار آن 11- کسي او را مي خواهد بکشد. علت ورود شياطين به درون انسان 1- عاشق شدن شياطين وشخصي را دوست داشتن: طبق فرموده خداوند آنها ما را مي بينند ولي ما آنها را نمي بينيم اما اگر کسي در موقع لباس پوشيدن و يا رفتن به حمام رفتن و يا دستشوي بسم الله بگويد آنها نمي توانند او را ببينند (برگرفته ازحديث پيامبر) 3- آزار دادن آنها مثل ريختن آب داغ بدون گفتن بسم الله و يا ادرارکردن در سوراخ ها ويا ازبلندي روي آنها افتادن 4- توسط ساحر به آنها امر شده باشد .

رفع ابهامات و اباطيل از تعداد زوجات رسول الله صلي الله عليه و سلم

نحمد الله ونصلي ونسلم علي صفوه خلقه و بعد

درود و سلامي مبارك از سوي خداوند بر شما باد. از او سبحانه و تعالي خواستاريم تا دلهايمان را بر اساس محبت و رضاي خودش الفت بخشيده و توفيق و اخلاص و صدق را در قول و عمل به ما ارزاني داشته و همه ما را از كمال ايمان و صدق يقين برخوردار سازد: انه سميع مجيب الدعاء.

برادران گرامي:
آيا تاكنون در دل روز به خورشيد نگريسته ايد؟ آيا ديده ايد كه چگونه پرتو افشاني مي كند و هيچ حجاب و ستري بر آن نيست؟ اگر شخصي بخواهد جلوي اين پرتو افشاني را گرفته و بر تور آن پرده اي بكشد، يا با نفسهايش بخواهد شعله آن را خاموش كند و يا . . . آيا با اين اعمال مي تواند نور را از خورشيد گرفته و يا بر روشنايي اش پرده اي بكشد؟ هرگز و سپس هرگز. خورشيدي كه ما امروز مي خواهيم از آن صحبت كنيم خورشيد آسمان نيست بلكه خورشيدي است در زمين. اين خورشيد آن خورشيد سوزان نيست بلكه خورشيدي است مشرق و نور افشان. آيا دانستيد از كدامين خورشيد سخن مي گويم؟ آري اين خورشيد، همان خورشيد نبوت و رسالت و شمس هدايت و عرفان است. همان پرتو درخشان و نور عاطفي است كه خداوند بوسيله آن شقاوت زندگاني را بر گرفته، و مردم را از تاريكي و ظلمت به سوي نور و روشنايي رهنمون ساخت.

)يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ) (الصف:8)
(معني): ((مي خواهند نور خدا را به گفتار باطل و طعن و مسخره خاموش كنند و الله نور و دين خود را هر چند كه كافران دوست نداشته باشند تمام خواهد داشت، او است خدايي كه رسولش را به هدايت خلق و دين حق فرستاد تا او را بر همه اديان عالم غالب گرداند، حتي اگر مشركين از اين امر اكراه داشته باشند.)) اين خورشيد، همان خورشيد زمين است، كه در اين مجلس درباره او سخن خواهيم گفت. كسي كه قرآن كريم درباره او به زيبايي توصيف نموده و مي گويد:

)يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِيراً وَدَاعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُنِيراً) (الأحزاب: 46 ،45)

(معني) ((اي نبي، ما تو را شاهد، بشارت دهنده، و بيم دهنده و دعوت كننده بسوي الله به اجازه او، و چراغي پرتو افشان فرستاديم)). و اين سراج منير، چه چيزي است به جز شمس نبوت كه به ضياء و بهايي تور افشاني نموده و كون و مكان را به نورش روشن ساخت. پس بصيرت داران اين نور را ديدند و دريافتند، و كوران و كور دلان آن را انكار نمودند.

(وشمسنا في سماء العز ساطعه ما ضرها حين تعمي عندها العور.) یعنی: و خورشيد ما در آسمان عزت نور افشاني مي كند. و اگر كوران نتوانند آن را ببينند او را ضرري نرسد.

دير زماني است كه دشمنان اسلام خواسته اند با توسل به انواع حيله و طعن در رسالت و ايجاد خدشه در كرامت نبي اسلام صلى الله عليه وسلم همراه با انواع دروغها و حجتهاي باطل، شخصيت اين پيامبر بزرگوار را زير سوال برده و پيروان او را نسبت به دين خود و ايمان به رسالت آن والا مقام، مشكوك سازند. شنيدن اين گونه افترائات و سخنان زشت در رابطه با انبياء و مرسلين هرگز جاي تعجب ندارد. چون سنت خداوند در خلقش اين گونه حكم مي كند. . (وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً)(الأحزاب: من الآية62) (معني): ((و هرگز در سنت خداوند تبديلي نخواهد يافت.))

و الله سبحانه تعالي چه زيبا مي فرمايد: ) وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِينَ وَكَفَى بِرَبِّكَ هَادِياً وَنَصِيراً) (الفرقان:31) (معني): ((و اين چنين براي هر پيامبري دشمني از مجرمين قرار داديم، و پروردگارت براي هدايت و نصرت كافي است)).

و قبل از اينكه به بحث درباره امهات المومنين يعني زنان طاهر، و پاكدامن رسول صلى الله عليه وسلم و حكمت ازدواج او با ايشان وارد شويم مي خواهيم به شبهه شنيع و زشتي كه دشمنان اسلام همچون صليبين و غرب زدگان متعصب آن را ساخته و پرداخته اند پاسخ دهيم. اين افترا را بارها و بارها قلمهاي فاسد آنان به تحرير كشيده است، تا عقيده پاكدلان را به آن مكدر ساخته، و حقايق را مسخ و مشوه جلوه دهند تا شايد بتوانند دامان پاك پرچمدار رسالت عظمي، محمد(ص) بن عبدالله را به آن آلوده سازند.

آنان مي گويند:

((محمد مردي شهوتران بود. . . كه به دنبال شهوات و لذات زندگي. . و همراه با هواي نفس خويش گام بر مي داشت. او هرگز همان گونه كه بر اتباع خود فرض نموده بود بر يك زن و يا چهار زن اكتفا نكرد. . بلكه ده بار و يا بيشتر ازدواج كرد تا شهوت خويش را سيراب سازد.)) و باز مي گويند:

((بين عيسي عليه السلام و محمد صلى الله عليه وسلم فرق بسيار است. فرق ميان كسي كه بر شهوت خويش غالب گشته و به جهاد با نفس خويش پرداخته همانند عيسي ابن مريم و شخص ديگري كه دنباله رو شهوت خويش بوده است همانند محمد (ص) (كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِباً)(الكهف: من الآية5) (معني): ((درشت سخني است كه از دهانهايشان خارج مي گردد، و همانا آنان دروغ مي گويند.))

آري از افرادي كينه توز و دروغ پرداز به جز اين سخنان چه انتظاري مي توان داشت. . .

محمد صلى الله عليه وسلم هرگز مردي شهوتران نبود او رسول انسانيت بود مانند همه افراد بشر ازدواج مي كرد تا همراه با رفتار و كردار خود براي ديگران الگو باشد. او هرگز آن گونه كه نصاري در مورد پيامبر خود مي پندارند اله و يا فرزند اله نبوده است. بلكه بشري بوده همانند همراهانش كه خداوند او را به وحي و رسالت خويش بر ديگران برتري داده بود: ) قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ )(فصلت: من الآية6) (معني): ((بگو همانا من بشري همانند شما هستم كه به من وحي مي شود.))

و او هرگز رسول نو پردازي نبود تا سنت مرسلين پيش از خود را زير پا گذاشته و يا راه و روش آنان را نقض كند چون قرآن در مورد رسولان خداوند مي فرمايد: )وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ وَجَعَلْنَا لَهُمْ أَزْوَاجاً وَذُرِّيَّةً )(الرعد: من الآية38) (معني): ((و همانا قبل از تو نيز پيامبراني فرستاديم و براي آنان همسران و خاندان قرار داديم)). پس بايد پرسيد كه اين سخنان زهرآگين و درشت در مورد خاتم الانبياء براي چيست؟ اما همان گونه كه شاعر مي گويد:

قد تنكر العين ضوء الشمس من رمد وتنكر الفم طعم الماء من سقم

((چشم ممكن است به علت كوري نور خورشيد را انكار كند و دهان نيز به علت مرض شديد طعم آب را نشناسد.)) و به سخن زيباي خداوند گوش فرا دهيم كه مي گويد:( فَإِنَّهَا لا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ)(الحج: من الآية46) (معني): ((پس چشمها كور و نابينا نمي گردند، بلكه قلبهاي درون سينه ها به كوري ضلالت مي افتند.))

برادران گرامي

در اينجا دو نكته اساسي وجود دارد كه هر گونه شبهه را از نبي بزرگوار صلى الله عليه وسلم رفع نموده و دهان هر افترا زننده ياوه گو كه بخواهد به حرمت اين رسول بزرگ انسانيت محمد بن عبدالله دست درازي كند را مي بندد. هرگاه بخواهيم از امهات المومنين و حكمت تعدد روجات پيامبر گرامي سخن بگوييم بايد همواره اين دو نكته را در مد نظر داشته باشيم.

اولاً: تعدد زوجات رسول صلى الله عليه وسلم در پيري و هنگامي كه سالهاي عمر او از پنجاه گذشته بود انجام گرفت.

ثانياً: تمامي زنان طاهره او ثيبات (بيوه) بودند، مگر ام المومنين عايشه رضى الله عنها كه دوشيزه بود و تنها همسر پيامبر بود كه در حال جواني و بكارت با ايشان ازدواج كرد.

در نتيجه به راحتي مي توان از نكات فوق الذكر پوچي اين تهمت و بطلان آن ادعا را كه مستشرقين حاقد و كينه توز به ايشان الصاق نموده اند ثابت نمود. چون اگر منظور از اين ازدواجها شهوتراني و هوي پرستي مي بود ايشان در سن جواني و نه در سن سالمندي و پيري و آن هم با دوشيزگان كم سن و سال و نه بيوه هاي سالمند ازدواج مي نمود. ايشان بودند كه هنگام ديدار با جابر بن عبدالله كه بر چهره اش اثر شادماني و بشاشت ظاهر بود و به ملاقات آن بزرگوار آمده بود، فرمود: ((آيا ازدواج كرده اي؟)).

و او جواب داد: ((آري)).

و ايشان فرمودند: ((دوشيزه يا بيوه))؟

و جابر جواب داد: ((بيوه، يا رسول الله)).

و ايشان به او فرمودند: ((آيا بهتر نبود دوشيزه باكره اي مي گرفتي كه با او بازي كني و او نيز با تو بازي كند و او را مي خنداندي و او نيز تو را مي خنداند.))

پس مي بينيم كه رسول صلى الله عليه وسلم ، او را به ازدواج با دختران باكره نصيحت مي كند و آن بزرگوار راه و رسم را مي داند، پس براي كسي كه هدفش خوشگذراني و شهوتراني است آيا عاقلانه و معقول است كه دوشيزگان باكره را رها نموده و پس از دوران جواني و پاي گذاشتن در سن پيري به ازدواج با زنان بيوه راضي گردد؟

و همه مي دانيم كه صحابه ايشان رضي الله عنهم به يك اشاره او هستي و زندگي خود را فداي ايشان مي كردند، و اگر آن بزرگوار صلى الله عليه وسلم طلب ازدواج دختري را از آنها مي كرد، هيچ كدام از صحابه از اين تقاضاي او روي بر نمي گرداند، و بهترين و زيباترين دوشيزگان را به ازدواج او در مي آوردند. پس چرا ايشان در آستانه جواني دست به تعدد زوجات نزد، و با كناره گيري از دختران جوان به ازدواج با زنان بيوه اقدام نمود؟

مي بينيم كه همه اين مسائل با قوت تمام هر گونه افترا و گزافه گويي را از ايشان دور نموده و تارهاي شبهه و بهتان را از اطراف آن بزرگوار مي زدايد، و دهان ياوه گويان و افاكان را مي خواهند مقام مقدس آن حضرت را مشوه نموده، و اعتبار پاك و طاهر ايشان را خدشه دار كنند به سختي تمام مي بندد. آري ازدواجهاي رسول صلى الله عليه وسلم هرگز به قصد هوا پرستي و شهوتراني نبود، بلكه اين پيوندها حكمتهايي جليل، و اهداف و غاياتي ارزشمند و نبيل در برداشت كه دشمنان در صورتي كه بتوانند تعصب كور را كنار گذاشته، و منطق، عقل و وجدان را جايگزين آن كنند به جلال آن اقرار نموده و به عظمت آن معترف مي گردند. و آنگاه است كه مي توانند با ديدگاني خالي از غل و غش، ((الگوي ايثار و پرهيزكاري)) را در انساني فاضل و كريم و رسولي بزرگوار و رحيم ببينند كه در راه مصلحت ديگران، و مصلحت دعوت و اسلام، راحتي و آسايش خود را به آساني فدا مي كند.

برادران گرامي:

مسئله تعدد زوجات رسول صلى الله عليه وسلم داراي حكمت هاي زيادي است كه مي توانيم آنان را در عناوين چهار گانه زير خلاصه كنيم:

اولاً: حكمت تعليمي

ثانياً: حكمت تشريعي

ثالثاً: حكمت اجتماعي

رابعاً: حكمت سياسي

بياييد به صورت مختصر در مورد هر كدام از اين حكمت هاي چهار گانه سخن گفته و پس از آن به گفتگو درباره امهات مومنين و حكمت ازدواج با يكايك آنان بپردازيم و در اين راه خداوند را به ياري مي طلبيم.

اولاً: حكمت تعليمي:

اين حكمت هدف اساسي تعدد زوجات رسول صلى الله عليه وسلم را تشكيل مي دهد چون ايشان بدين وسيله توانستند براي زنان معلماني تربيت كنند كه احكام شرعي را به آنها بياموزند. . چون همان گونه كه مي دانيم نصف هر مجتمعي از زنان تشكيل شده، و بر آنان نيز همانند مردان تكاليفي فرض شده است.

و بسياري از زنان از پرستش بعضي از امور شرعي، بخصوص مسائلي كه به زنان تعلق داشت همانند احكام حيض، نفاس، جنايت و مسائل زناشويي و ديگر احكام، از رسول صلى الله عليه وسلم خجالت مي كشيدند. و بسيار مشكل بود كه يك زن بر حياي خود غلبه نموده و اين مسائل را از پيامبر بزرگوارمان سوال كند و مي دانيم كه در بعضي اوقات اين امر اتفاق مي افتاد.

و در مقابل، رسول صلى الله عليه وسلم قرار داشت كه در اخلاق خود به حياء كامل آراسته بود، و بر طبق روايتهاي كتب سنت حياء و شرم او از حياء دوشيزه اي كه در چادر خود پنهان شده بيشتر بود (اشد حياء من العذراء في خدرها).

در نتيجه ايشان نمي توانست به همه سوالاتي كه از سوي زنان متوجه او مي گرديد با صراحت كامل پاسخ گويد. و اين باعث مي شد كه جواب خود را به صورت كنايه بيان كند، كه در اين صورت نيز منظور ايشان در بعضي از اوقات توسط زنان فهم و درك نمي شد. بانو عايشه رضى الله عنها روايت مي كند كه روزي يكي از زنان انصار در مورد چگونگي غسل حيض از رسول صلى الله عليه وسلم پرسش نمود. و ايشان چگونگي غسل را براي او بيان كرد، و گفت: ((قطعه اي پارچه معطر برگير و با آن خود را تميز كن.)) و زن پرسيد: ((چگونه با آن خود را تميز كنيم؟))

و رسول صلى الله عليه وسلم جواب داد: ((با آن خود را تميز كن.))

و زن گفت: ((اي رسول خدا چگونه با آن خود را تميز كنم؟))

و ايشان فرمود: ((سبحانه الله با آن خود را تميز كن.))

بانو عايشه ادامه مي دهد كه: ((دست او را گرفته و بسوي خود كشيدم و به او گفتم كه: آن را در كدام مكان بگذار، و آثار خون را با آن پاك كن، و با صراحت تمام مكان آن را براي آن زن شرح دادم.))

پس مي بينيم كه چگونه ايشان از بيان صريح اين مسائل خجالت مي كشيدند و در مقابل نيز عده قليلي از زنان بودند كه مي توانستند بر شرم و حياي خود غلبه نموده، و به صورت آشكار و بي پرده سوال خصوصي خود را از رسول صلى الله عليه وسلم بپرسند.

براي توضيح بيشتر اين مسئله، از حديث ام سلمه كه در صحيحن نقل شده است مثالي مي آوريم: روزي ام سليم (همسر ابي طلحه) بسوي رسول خدا صلى الله عليه وسلم آمده و از او پرسيد: ((اي رسول خدا به راستي خداوند از حرف حق شرم و پروايي ندارد. . . آيا بر يك زن در صورت محتلم شدن، غسل واجب است؟)) و رسول صلى الله عليه وسلم در جواب او فرمودند: ((بلي، در صورتي كه آب مني را ببيند.)) و در اين هنگام ام سلمه به ام سليم گفت: ((آبروي زنان را بردي، واي بر تو مگر زن هم محتلم مي شود؟))

و رسول صلى الله عليه وسلم به ايشان جواب داد: ((پس در غير اين صورت چگونه فرزندش به او شبيه مي گردد؟))

و منظور رسول صلى الله عليه وسلم اين است كه جنين از اختلاط آب مرد و آب زن متولد مي شود، و به همين علت است كه به مادرش شبيه مي گردد. و خداوند مي فرمايد:

)إِنَّا خَلَقْنَا الْأِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً) (الانسان:2) (معني): ((ما انسان را از نطفه اي امشاج خلق كرديم، و او را مورد بلا و آزمايش قرار خواهيم داد، و او را شنوا و بينا گردانيديم.))

ابن كثير رحمه الله مي گويد: ((امشاج يعني مخلوط شده و مشج و مشيج به معناي چيزي است كه در يكديگر مخلوط شده باشد.))

ابن عباس مي گويد: ((يعني آب مرد و آب زن در صورت اجتماع و مخلوط شدن آنان.))

و اين گونه سوالات ناخوشايند همواره وجود داشتند كه بعدها همسران طاهره رسول صلى الله عليه وسلم مسئوليت جواب دادن آنان را به عهده گرفتند. و به همين دليل بانو عايشه رضى الله عنها مي فرمايد: ((خداوند زنان انصار را بيامرزد. چون هرگز حيا و خجالت باعث جلوگيري از فقيه شدن آنان در دين نگشت.))

و برخي از اين زنان در تاريكي و به هنگام شب نزد ام المومنين عايشه مي آمدند تا در مورد برخي از امور دين و احكام حيض و نفاس و جنايت و ديگر امور از او سوال كنند. آنها همسران رسول صلى الله عليه وسلم را بهترين آموزگاراني مي يافتند كه مي توانستند آنان را توجيه نموده، و از طريق آنان زنان بسياري در دين خداوند فقيه گشتند. و نيز بر همگان آشكار است كه سنت مطهر فقط و فقط به سخنان رسول صلى الله عليه وسلم محدود نمي شود. بلكه سنت عبارت است از قول، فعل و تقرير ايشان صلى الله عليه وسلم و همه اين مسائل تشكيل دهنده شرعي هستند كه اتباع آن بر همه امت واجب مي باشد.

در نتيجه بايد پرسيد: چه كسي به جز همسران او كه خداوند آنان را تكريم نموده و امهات المومنين لقب يافته اند و در دنيا و آخرت همسران رسول صلى الله عليه وسلم خواهند بود مي تواند افعال و اخبار آن بزرگوار را براي ما نقل كند؟ و بدون شك فضل و تمجيد در نقل جميع احوال، افعال و حركات منزلي رسول صلى الله عليه وسلم به همسران او بر مي گردد. و اين چنين بود كه آن همسران گرامي به معلمان و محدثاني تبديل شدند كه سنت و طريقت رسول خدا را نقل و نشر نموده، و به قدرت حفظ، نبوغ و ذكاوت مشهور و زبانزد خاص و عام شدند.

دوم: حكمت تشريعي

هم اكنون بياييد در مورد حكمت تشريعي كه يكي ديگر از دلايل تعدد زوجات رسول صلى الله عليه وسلم مي باشد صحبت كنيم. اين حكمت امري نمايان است و به راحتي تمام، مي توان آن را درك نمود. و سبب آن از بين بردن و ابطال برخي از عادات ناخوشايند دوران جاهليت بود.

به عنوان مثال در اين باب مي توان از بدعت فرزند خواندگي (تبني) كه در مجتمع جاهليت قبل از اسلام رايج بود نام برد. اين مسئله به صورت عادت و بهتر بگوييم ديني موروثي در آمده بود كه جدا شدن از آن به سادگي امكان نداشت. يك شخص از آنان پسري را كه از صلب و تيره اش نبود به فرزند خواندگي مي پذيرفت، و در اين تبني او را فرزند حقيقي خود مي خواند كه با فرزندان حقيقي و نسبي اش از لحاظ نسب در يك رديف قرار داشت و از لحاظ ميراث، طلاق، ازدواج و محرم شدن و همه امور ديگر با آنان هيچ گونه فرقي نداشت. و اين مسئله بصورت ديني تقليدي در آمده بود كه در تمامي جامعه جاهليت اعمال مي شد. و حتي شخص به فرزند خوانده اش مي گفت: ((تو پسر من هستي از تو ارث مي برم و از من ارث خواهي برد)).

و اسلام هرگز ديني نبود كه در مقابل اين عمل و هر عمل باطلي خاموش بنشيند و آنان را در حالي كه در تاريكي هاي جهل دست و پا مي زدند به حال خود رها كند. در نتيجه خداوند براي ريشه كن شدن اين عادت ناخوشايند راه را آماده نمود و به رسول خود صلى الله عليه وسلم الهام نمود كه پسري را به فرزند خواندگي بپذيرد ـ و اين مسئله در زمان قبل از بعثت رسول صلى الله عليه وسلم اتفاق افتاد ـ و ايشان ((زيد بن حارثه)) را بر طبق همان عادت عرب قبل از اسلام به فرزند خواندگي پذيرفتند.

اين ماجرا يعني تبني زيد بن حارثه توسط رسول صلى الله عليه وسلم يكي از زيباترين ماجراهاي زندگي ايشان بوده كه مفسران و سيرت نويسان آن را در كتابهاي خود ذكر كرده اند و سرشار از حكمت مي باشد كه ذكر آن به علت عدم وسعت مجال در اينجا مقدور نيست. و اين چنين بود كه زيد بن حارثه به فرزند خواندگي رسول صلى الله عليه وسلم در آمد و از آن روز همه مردم او را ((زيد بن محمد)) مي خواندند. بخاري و مسلم از عبدالله بن عمر رضى الله عنها روايت مي كنند كه گفت: زيد بن حارثه در خدمت رسول صلى الله عليه وسلم بود و ما او را به جز ((زيد بن محمد)) به نام ديگري نمي خوانديم، تا اينكه اين عبارات قرآن نازل شد: )ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ )(الأحزاب: من الآية5)

(معني): ((آنان را بنام پدرانشان بخوانيد كه اين نزد خداوند عدل و نيكويي است.)) در نتيجه رسول صلى الله عليه وسلم به زيد فرمودند ((انت زيد بن حارثه بن شراحيل)). (معني): تو زيد پسر حارثه پسر شراحيل هستي. و ايشان دختر عمه خود ((زينب بنت جحش الاسديه)) را به همسري او در آورد، و مدت زيادي را با او زندگي كرد، اما ديري نپاييد كه روابط زناشويي آنان رو به تيرگي گذشت.

و سرانجام بر اساس حكمتي كه خداوند آن را اراده كرده بود، زيد، زينب را طلاق داد، و خداوند به رسول صلى الله عليه وسلم دستور داد تا با زينت ازدواج كند تا بدعت فرزند خواندگي و شالوده جاهليت از بيخ و بن كنده شده و اساسي اسلامي بجاي آن بنشيند. اما رسول صلى الله عليه وسلم از زبان منافقين و فاجران مي ترسيد كه مبادا در مورد او سخن گفته و بگويند: ((محمد با زن پسر خود ازدواج كرد.))در نتيجه ايشان اين مسئله را به تاخير مي انداخت تا اينكه از سوي خداوند عتايي شديد بر رسول صلى الله عليه وسلم وارد شده كه مضمون آن، اين بود:(وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً)(الأحزاب: من الآية37)

(معني): ((و از سخنان و عيب گويي مردم مي ترسي، حال آنكه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسي، پس ما هم چون زيد آن زن را طلاق داد، او را به ازدواج تو در آورديم، تا پس از اين مومنان در ازدواج با زنان پسر خوانده هاي خود كه آنها را طلاق داده اند احساس شرمندگي و ناراحتي نكنند، و آنچه را كه تعالي بخواهد صورت مي پذيرد.)) و به اين شكل بود كه حكم تبني ريشه كن شده، و همه عادات موروثي جاهليت كه رفته رفته در جامعه جامه تقديس به تن كرده بود و از آن هيچ گريز گاهي نبود باطل گشت و در اثبات اين شريعت جديد الهي، اين آيات خداوند نازل گرديد: )مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً) (الأحزاب:40) (معني): ((محمد پدر هيچ كدام از مردان شما نيست، اما او رسول خداوند و خاتم النبيين است و خداوند بر همه چيز آگاه است.))

و اين ازدواج به امر خداوند انجام گرفت و آن گونه كه دروغگويان و تهمت زنان و دشمنان خداوند مي گويند، هيچ انگيزه شهواني و هوا جويانه در پشت سر نداشت، بلكه اين ازدواج در جهت غرضي نبيل و هدفي شريف به وقوع پيوست كه همان ابطال عادات و تقاليد جاهليت بود. و خداوند عزوجل غرض از اين ازدواج را اين گونه عنوان مي دارد:

(لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً)(الأحزاب: من الآية37)

(معني): ((تا پس از اين، مومنان در ازدواج با زنان پسر خوانده هاي خود كه آنها را طلاق داده اند بر خود گناه و سختي نبينند.))و بخاري از بانو زينب رضي الله عنها روايت مي كند كه ايشان به اين ازدواج بر ساير زنان رسول صلى الله عليه وسلم افتخار نموده و به ايشان مي گفت: ((كه شما را خانواده هايتان به ازدواج در آوردند، اما ازدواج من به امر خدا از بالاي هفت آسمانش بود.))

اين ازدواج به امر خداوند حكيم و براي اثبات شرعي نوين بود. پس سبحان و منزه خدايي كه حكمت او آن قدر دقيق است كه عقول و افهام، آن را احاطه نتواند كرد و چه زيبا مي فرمايد:

) وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً)(الاسراء: من الآية85)(معني): ((و از علم بجز مقداري اندك، بهره نبرده ايد.))


سوم: حكمت اجتماعي

و اما حكمت سوم تعدد زوجات رسول صلى الله عليه وسلم را كه همان حكمت اجتماعي است، مي توان به وضوح از خلال ازدواج ايشان با دختر وزير اول او، صديق اكبر (ابي بكر)رضى الله عنه، و سپس ازدواج ايشان با دختر وزير دومش فاروق (عمر)رضى الله عنه دريافت. و مي بينيم كه چگونه پيوند مصاهره (دامادي) و نسب ايشان با قريش، و ازدواج آن بزرگوار با بسياري از زنان آنان، بين اين قبايل پيوندي ناگسستني به وجود مي آورد، و باعث مي شود تا همه قلبها با ايمان، تعظيم و اجلال تمام، حول او و دعوتش گرد آيند.

رسول صلى الله عليه وسلم با بانو عايشه دختر عزيزترين و محبوبترين اشخاص نسبت به وي يعني ابوبكر صديق ازدواج نمود. ابوبكر صديق رضى الله عنه سرمدار و پيشتاز مجيبان دعوت اسلام بود كه جان و مال خود را در راه نصرت دين خداوند و دفاع از رسول او تقديم كرده بود، و انواع آزار و اذيت را در راه اسلام متحمل شده بود تا جايي كه پيامبر عليه الصلاه و السلام همان گونه كه ترمذي در فضل ابوبكر عنوان مي كند، مي گويد: ((ما لاحد عندنا يد الا وقد كافيناه بها ما خلا ابابكر فإن له عندنا يداً يكافيه الله تعالي بها يوم القيامه)).

(معني): ((هيچ كس بر ما نيكي و احسان نكرد مگر اين كه نيكي او را جبران كرديم، بجز ابوبكر كه احسان و نيكي هاي بيشمار او را خداوند در روز قيامت پاداش خواهد داد.))

و باز مي فرمايد: ((ما نفعي مال احد قط ما نفعي مال ابي بكر وما عرضت الإسلام علي أحد إلا كانت له كبوه (اي تردد وتلكو) إلا أبابكر فإنه لم يتلعثم ولو كنت متخذا خليلاً لاتخذت أبابكر خليلاً، ألا و إن صاحبكم خليل الله تعالي)).

(معني): ((هيچ مالي به اندازه مال ابي بكر به من نفع نرساند، و اسلام را بر هيچ كس عرضه نكردم مگر اينكه در قبول آن متردد بود، بجز ابوبكر كه در قبول آن هيچ درنگي نكرد. و اگر قرار بود كه من خليلي برگيرم، همانا ابوبكر را به عنوان خليل بر مي گرفتم. ولي بدانيد كه اين صاحب شما خليل خداوند است)) (رواه الترمذي).

در نتيجه رسول صلى الله عليه وسلم در اين دنيا براي ابوبكر هيچ پاداشي را لايق تر از اين نديد كه با دختر او ازدواج نموده، و ميان خود و او رابطه دامادي و خويشاوندي به وجود آورد، تا اين رابطه بر صداقت و پيوند طولاني و ناگسستني آنان بيافزايد. به همين صورت آن بزرگوار، با بانو حفصه دختر عمو ازدواج نمود كه اين پيوند پاداشي بر اسلام، صدق، اخلاص، و از خود گذشتگي عمررضى الله عنه در راه اين دين بود. عمررضى الله عنه همان قهرمان اسلام است، كه با مسلمان شدنش خداوند، اسلام و مسلمانان را عزت بخشيده و معالم دين را به اهتزاز در آورد. در نتيجه پيوند پيامبر صلى الله عليه وسلم با او از طريق داماديش، بهترين پاداشي بود كه جانبازي او در راه دين اسلام را جوابگو بوده، و لياقت او را به اثبات مي رساند، و اين گونه بود كه ايشان بين عمر و وزير اول خود ابوبكر در نيل به اين شرف، مساواتي شايسته ايجاد نمود. چون ازدواج ايشان با دختران اين دو صحابي بزرگ به منزله شرفي بزرگ، و منت و پاداشي عظيم براي آنان بود كه در اين دنيا هرگز نمي توانست بصورتي زيباتر و بهتر از آن، زحمات آن دو يار را جوابگو باشد. پس چه جليل است سياست آن بزرگوار صلى الله عليه وسلم و چه زيباست وفايش به وفاداران مخلص خود.

مثال ديگر اين سياست جليل نبوي را مي توان در چگونگي تكريم نمودن عثمان و علي رضى الله عنه مشاهده نمود. كه ايشان را با تزويج دختران خود به آنان با زيبايي تمام اكرام مي كند. . و اين چهار يار، بزرگترين اصحاب ايشان بودند كه پس از وفات رسول صلى الله عليه وسلم منصب خلافت آن بزرگوار را بدست گرفته و در راه توسعه دين و دعوت اسلامي به پيش تاختند. پس حكمت را بنگريم كه چگونه جلوه مي كند، و آن حكيم را ببينيم كه به كجا مي نگرد.

چهارم: حكمت سياسي

رسول صلى الله عليه وسلم به جهت الفت دادن قلوب و جذب و جمع قبايل بر گرد خود به ازدواج با برخي از بانوان مبادرت نمودند. و آشكار است كه ايجاد پيوند زناشويي با زني از زنان يك قبيله يا عشيره چگونه ارتباطي بين آن قبيله و فرد بوجود مي آورد، و طبيعتاً فرد مي تواند از افراد آن قبيله جهت نصرت و حمايت خود دعوت به عمل بياورد. پس بياييد تا براي اين مسئله مثلهايي بياوريم تا غرض از اين حكمت نمايان گردد:

1- رسول صلى الله عليه وسلم با بانو جويريه بنت الحارث، سرور بني المصطلق ازدواج كرد. بانو جويريه همراه با قوم و عشيره خود به اسارت مسلمانان در آمده بود، و پس از اسارت مي خواست با دادن فديه خودش را رها سازد، در نتيجه نزد رسول صلى الله عليه وسلم آمده و از ايشان درخواست كمي مال نمود تا بتواند مبلغ فديه را بپردازد و رسول صلى الله عليه وسلم به او پيشنهاد نمود كه فديه او را بپردازد و با او ازدواج كند و او نيز اين پيشنهاد را قبول كرد، و آن بزرگوار با او ازدواج نمود. چون اين خبر به گوش مسلمانان رسيد اظهار داشتند كه: ((چگونه خويشان كساني كه رسول صلى الله عليه وسلم داماد آنان شده است، در اسارت ما باشند؟))

و نتيجتاً همه اسراء را آزاد كردند. و همگامي كه بنوالمصطلق اين بزرگي، شهامت و جوانمردي را از رسول صلى الله عليه وسلم و مسلمانان مشاهده نمودند، همگي مسلمان شدند و در زير لواي اين دين خداوندي قرار گرفتند و ايمان خود را نشان دادند.

پس مي بينيم كه اين ازدواج چه بركت بزرگي براي بانو جويريه و قوم و عشيره اش به همراه داشت چون اين ازدواج سبب اسلام و آزادي همه آنان گرديد و بانو جويريه خوش يمن ترين زنان براي قبيله اش بود. و در صحيح بخاري از بانو عايشه آمده است كه فرمودند: رسول خدا زنان قوم بني المصطلق را به اسارت در آورد، و پس از اخراج خمس، آنان را بين جنگجويان تقسيم نمود و قسمت سواره دو سهم و پياده يك سهم افتاد و در اين ضمن ((جويريه بنت حارث)) نصيب و قسمت ((ثابت بن قيس)) گرديد. در نتيجه جويريه نزد رسول صلى الله عليه وسلم آمده و گفت: اي رسول خدا، من جويريه دختر حارث، سرور قوم بني المصطلق مي باشم و مي داني كه چه بر سر من آمده است، و ثابت قيمت آزادي مرا ((نه (9) اوقيه)) قرار داده است، پس جهت آزاديم به من كمك كن. و رسول صلى الله عليه وسلم در جواب فرمودند: ((آيا بهتر از آن را مي خواهي؟))

و او جواب داد: و آن چيست؟

و رسول صلى الله عليه وسلم فرمودند: ((همه مبلغ مذكور را من مي پردازم و با تو ازدواج مي كنم.))

و او هم جواب داد: ((بلي اي رسول خدا)). و رسول صلى الله عليه وسلم فرمودند: پس تمام است و من اين كار را كردم.)) و اين خبر بزودي ميان مردم پخش شد و گفتند: چگونه خويشان رسول خدا در اسارت ما باشند؟ در نتيجه همه زنان بني المصطلق را كه در اسارت داشتند آزاد نمودند كه تعداد آنها به صد خانواده مي رسيد. و همه اين امور به يمن ازدواج رسول صلى الله عليه وسلم با دختر رهبر قوم بني المصطلق بود.

2- و به همين صورت رسول صلى الله عليه وسلم با بانو ((صفيه بنت حيي بن اخطب)) كه پس از قتل شوهرش در غزوه خيبر به اسارت در آمده و در سهم بعضي از مسلمانان افتاده بود، ازدواج نمود، چون اهل راي و مشورت گفتند: ((اين زن بانوي بني قريظه است و فقط شايسته رسول صلى الله عليه وسلم مي باشد.)) در نتيجه مسئله را به رسول صلى الله عليه وسلم پيشنهاد نمودند و ايشان صفيه را پيش خوانده و او را در انتخاب ميان اين دو امر مخير نمود:

الف) او را آزاد ساخته و با او ازدواج كند تا همسر او باشد.

(ب) او را آزاد كند تا به اهل و خويشاوندانش بپيوندد.

پس بانو صفيه امر اول مبني بر آزادي و ازدواجش با رسول صلى الله عليه وسلم را انتخاب نمود، كه اين مسئله به علت جلال منزلت، عظمت و خوشرفتاري رسول صلى الله عليه وسلم بود، در نتيجه ايشان مسلمان شده، و با اسلام او تعداد زيادي از مردم، نيز مسلمان شدند.

روايت مي شود هنگامي كه صفيه نزد رسول صلى الله عليه وسلم رفت ايشان به او گفت: ((پدر تو در بين يهوديان كماكان سرسخت ترين دشمنان من بود، تا اينكه خداوند او را از بين برد. و بانو صفيه جواب داد: ((خداوند در كتابش مي گويد:(وَلا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى )(الأنعام: من الآية164).

(معني): ((و هيچ كس گناه كس ديگر را بدوش نخواهد كشيد.))

رسول صلى الله عليه وسلم به او گفت: انتخاب كن، اگر اسلام را انتخاب كردي تو را براي خودم نگاه مي دارم، و اگر دين يهود را انتخاب كردي ممكن است تو را آزاد كنم تا به قوم خود بپيوندي.))

و او جواب داد: ((ميل اسلام دارم، و حتي قبل از شنيدن اين سخنان نيز، تو را تصديق كرده بودم، من نه به يهوديت ميلي، و نه در آن پدر و برادري دارم. تو مرا مخير نمودي كه بين كفر و اسلام، يكي را انتخاب كنم، پس خداوند و رسول او را بهتر از آزادي و بازگشت بسوي قوم خود مي بينم.)).

در نتيجه رسول صلى الله عليه وسلم او را نزد خود نگاه داشت.

3- و به همان صورت ايشان با بانو ام حبيبه (رمله بنت ابي سفيان) ازدواج كرد. ابوسفيان در آن زمان از مشركان بوده، و از سرسخت ترين دشمنان رسول صلى الله عليه وسلم بشمار مي رفت. ام حبيبه دختر او در مكه مسلمان شده و همراه با شوهرش براي حفظ دين خود به حبشه مهاجرت كرده بود. و هنگامي كه همسرش در آن سرزمين وفات يافت، ايشان تنها و بدور ياور باقي ماند، و هنگامي كه رسول صلى الله عليه وسلم از اين مسئله آگاه شد، شخصي را نزد نجاشي پادشاه حبشه فرستاد تا بانو ام حبيبه را به ازدواج ايشان در آورد، و نجاشي اين مسئله را به او ابلاغ نمود، و يا شنيدن اين خبر بانو ام حبيبه بسيار شادمان گشت. چون به علت بي كسي اگر نزد پدرش ابوسفيان باز مي گشت، او را مجبور به مرتد شدن و كفر نموده، و يا او را عذاب مي دادند پس مهر او را چهارصد دينار به اضافه هدايايي نفيس قرار داد، و هنگامي كه به مدينه منوره باز گشت، رسول صلى الله عليه وسلم با او ازدواج نمود، و چون اين خبر به گوش ابوسفيان رسيد، به اين ازدواج اعتراف كرده و گفت: (هو الفحل لا يقدع انفه)( مثل عربي است كه براي بيان نجابت و كرامت كسي گفته مي شود و معناي اصطلاحي آن اين است: ((او كريمي است كه در نجابت و كرامتش خدشه اي وارد نيست.)). ابوسفيان پيامبر را موجب افتخار خود مي دانست، و هرگز منزلت او را انكار نكرد، تا اينكه خداوند او را بسوي اسلام هدايت نمود.

و در اينجا است كه حكمت جليلي كه از ازدواج رسول صلى الله عليه وسلم با دختر ابوسفيان نتيجه مي شود، به زيبايي تمام نمايان مي گردد. اين ازدواج باعث تخفيف آزار مسلمانان توسط مشركين گشت. چون پس از اينكه ميان رسول صلى الله عليه وسلم و ابوسفيان پيوند و قرابت بوجود آمد، با اينكه ابوسفيان در آن زمان سرسخت ترين بني اميه در دشمني با رسول صلى الله عليه وسلم و مسلمانان بشمار مي رفت، اين ازدواج باعث الفت گرفتن او و قوم و عشيره اش با اسلام شد. و رسول صلى الله عليه وسلم به پاداش ايمان و هجرت ام حبيبه كه همراه با دينش به حبشه مهاجرت كرده بود او را براي خود برگزيد تا بدين وسيله او را تكريم كرده باشد. و پس از اينكه در مورد حكمت تعدد زوجات رسول صلى الله عليه وسلم سخن رانديم. بياييد كمي هم در مورد ((امهات المومنين)) يعني زنان آن حضرت صحبت كنيم. خداوند تعالي اين زنان را براي حبيب خود اختيار نمود و آنان را با اين شرف بزرگ يعني انتساب به سرور پيامبران اكرام نمود، و آنان را برگزيده زنان و مادران مومنان قرار داد تا احترام و تعظيم آنان همواره محفوظ بوده، و ازدواج با آنان را پس از فوت رسول صلى الله عليه وسلم به هدف تكريم آن بزرگوار حرام دانست. و چه زيبا فرمود:(النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ )(الأحزاب: من الآية6)(معني): ((پيامبر اولي و سزاوارتر به مومنان است از خود آنها، و زنان پيامبر مادران مومنان هستند.)) همچنين فرمود:(وَمَا كَانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيماً)(الأحزاب: من الآية53)(معني): ((و شما هرگز نبايد رسول خداوند را اذيت و آزار كنيد، و همچنين هرگز نبايد پس از او با زنان او ازدواج كنيد. چه به راستي اين مسئله نزد خداوند بسيار بزرگ است.))

علامه قرطبي در تفسير خود ((الجامع لاحكام القرآن)) مي گويد: ((خداوند زنان پيامبرش را به اين شرف بزرگ نائل نمود كه آنان را امهات المومنين (مادران مومنان) قرار داد و به اين صورت، بزرگداشت، به پاكي ياد كردن، اجلال، و حرمت ازدواج آنان بر مردان را واجب نمود تا بدين طريق پيامبرش را تكريم و آنان را تشريف كرده باشد.))

____________________________________________________________________

و امهات المومنين يعني زنان رسول صلى الله عليه وسلم به اين ترتيبند:

اولا: بانو خديجه بنت خويلد رضي الله عنهما.

دوم: بانو سوده بنت زمعه رضي الله عنهما.

سوم: بانو عايشه بنت ابي بكر صديق رضي الله عنهما.

چهارم: بانو حفصه بنت عمر رضي الله عنهما.

پنجم: بانو زينت بنت جحش الاسديه رضي الله عنهما.

ششم: بانو زينب بنت خزيمه رضي الله عنهما.

هفتم: بانو ام سلمه (هند بنت ابي اميه المخزوميه) رضي الله عنهما.

هشتم: بانو ام حبيبه (رمله بنت أبي سفيان) رضي الله عنهما.

نهم: بانو ميمونه بنت الحارث رضي الله عنهما.

دهم: بانو جويريه (بنت الحارث) رضي الله عنهما.

يازدهم: بانو صفيه بنت حيي بن اخطب رضي الله عنهما.

بانو خديجه بنت خويلد:

ايشان اولين همسر رسول صلى الله عليه وسلم بودند كه پيامبرمان عليه الصلاه والسلام قبل از مبعوث شدن و در حالي كه بيست و پنج سال داشتند و با او ازدواج كردند. بانو خديجه در اين زمان بيوه بودند و چهل سال از عمرشان مي گذشت. همسر اول ايشان ((ابي هاله بن زراره)) و همسر دومشان ((عتيق بن عائذ)) نام داشتند و پس از آنها همان گونه كه در كتاب ((اصابه)) آمده است رسول صلى الله عليه وسلم با او ازدواج كرد. ايشان بانو خديجه را به علت راي سديد و تيز بيني در امور و ذكاوتشان برگزيدند. و اين ازدواج، ازدواجي با حكمت و موفق بود زيرا پيوندي ميان عقل با عقل بود. و تفاوت سني ميان آن دو مسئله اي نبود كه بر سر راه اين ازدواج ايستاده و با آن مخالفت كند. چون هرگز غرض از اين ازدواج قضاي شهوت نبود بلكه اين ازدواج را اهدافي انساني و جليل ملازمت مي كرد.

خداوند تعالي، محمد صلى الله عليه وسلم را براي حمل رسالت و تحمل سنگيني دعوت آماده مي نمود، و در همين راه اين بانوي با تقوا، نقي، عاقل و باهوش را نصيب او گردانيد تا در راه تبليغ دعوت و نشر رسالت، آن بزرگوار را ياري گر باشد و ايشان در ميان زنان، اولين كسي بودند كه به رسالت او ايمان آوردند.

از اموري كه بر قوت عقل، درستي و سداد راي بانو خديجه شهادت مي دهد اين است كه: هنگامي كه جبرييل در غار حراء بر محمد صلى الله عليه وسلم وارد شد ايشان در حالي كه وحشت زده بودند بسوي بانو خديجه شتافت و مي گفت: ((زملوني)) يعني مرا بپوشانيد. تا اينكه سرانجام آن بزرگوار(ص) آرامش خود را باز يافته و ماجرا را براي بانو خديجه تعريف كرد و گفت: ((به راستي كه من بر نفس خود ترسيدم)).

و بانو خديجه به ايشان جواب داد: ((بشارت بده، به خدا كه او هرگز تو را سر افكنده نخواهد كرد، تو به رحم و خويشان خود مي رسي و هميشه به صدق سخن مي گويي و بي پناه و آواره را مسكن و ماوي مي دهي، و درماندگان را ياري مي رساني، و مهمان نوازي مي كني و در امور خير تعاون و همكاري مي كني.(حديث در صحيحين (بخاري و مسلم) روايت شده است)

رسول صلى الله عليه وسلم دوران جوانيش را با بانو خديجه گذراند و بر او هيچ زن ديگري نگرفته و هيچ كس را همانند او دوست نداشت. و حتي بانو عايشه كه نه او را ديده و نه با او ملاقاتي كرده بود نسبت به او غيرت ورزي مي نمود تا جايي كه وقتي در يكي از روزها رسول صلى الله عليه وسلم ذكر بانو خديجه را مي كرد بانو عايشه جرات به خود داده و مي فرمود: ((آيا او بيش از پيرزني بود كه در زمانهاي گذشته زندگي مي كرد و اكنون خداوند بهتر از او را نصيب تو گردانيده است؟)) منظور از اين سخن بانو عايشه شخص خودشان بود.

رسول صلى الله عليه وسلم از اين گفته او بسيار خشمگين شده و فرمود: ((به خدا كه خداوند بهتر از وي را نصيب من نگردانيده است. او در وقتي به من ايمان آورد كه همه به من كفر مي ورزيدند و مرا تصديق نمود در هنگامي كه همه مرا تكذيب مي نمودند. و مال خود را در اختيار من نهاد هنگامي كه همه مرا از آن محروم نمودند و خداوند در ميان همه زنان، از او مرا داراي فرزند نمود.)) عايشه رضي الله عنهما مي گويد: پس از شنيدن اين سخن، هرگز در مورد او سخن بدي نگفتم. و شيخين از بانو عايشه روايت مي كنند كه فرمود: ((بر هيچ كدام از زنان نبي صلى الله عليه وسلم همانند خديجه غيرت نمي ورزيدم حال آنكه هرگز او را نديده بودم.

اما نبي او را بسيار ذكر مي كرد و بعضي اوقات گوسفندي را ذبح كرده و گوشت آن را براي دوستان خديجه مي فرستاد. و من به او مي گفتم: مثل اينكه در دنيا هيچ زن ديگري بجز خديجه وجود نداشته است، و ايشان مي گفت: او بود و او بود و از او فرزند دارم.

بانو خديجه مدت بيست و پنج سال با رسول صلى الله عليه وسلم زندگي كرد كه پانزده سال آن قبل از بعثت و ده سال آن پس از بعثت آن بزرگوار بود. رسول صلى الله عليه وسلم در حيات او هرگز زن ديگري نگرفت و همه فرزندان خود را بجز ابراهيم از او داشت. و هنگامي كه بانو خديجه به رحمت الهي پيوست، رسول صلى الله عليه وسلم پنجاه ساله بود و بجز او زن ديگري نداشت. و با زنان ديگر خود پس از وفات بانو خديجه ازدواج نمود كه دليل آن نيز همان حكمتهايي بود كه قبلا به آن اشاره كرديم. رضي الله عنهما وارضا وجعل الجنه مسكنها وماواها.

بانو سوده بنت زمعه

رسول صلى الله عليه وسلم پس از وفات خديجه با او ازدواج كرد، در حالي كه او بيوه ((سكران بن عمرو انصاري)) بود. حكمت ايشان از اختيار نمودن بانو سوده، با اينكه از رسول صلى الله عليه وسلم مسن تر بودند، اين بود كه بانو سوده يكي از مومنات مهاجري بود كه پس از بازگشت از هجرت دوم حبشه همسر خود را از دست داده و تنها و بي كس بود و اگر در اين هنگام يعني پس از وفات همسرش نزد خويشان خود باز مي گشت او را مجبور به مشرك شدن نموده و يا جهت جدا سازي او از اسلام ايشان را به انواع عذاب مبتلا مي كردند. در نتيجه رسول صلى الله عليه وسلم ايشان را متفكل شده و با او ازدواج كرد كه اين عمل نهايت احسان و تكريم رسول صلى الله عليه وسلم را در مقابل صدق ايمان و اخلاص بانو سوده به خدا و رسولش، نشان مي دهد. و به راستي اگر غرض رسول صلى الله عليه وسلم از اين ازدواج به همان صورت كه مستشرقين و ياوه گويان بهانه مي كنند شهوت و هوس راني بود بجاي زني كه پنجاه و پنج سال عمر داشته و به آستانه پيري رسيده است، دوشيزگان باكره را انتخاب مي نمود. اما ايشان همواره الگوي شهامت و جوانمردي و ايثار بودند و از اين ازدواج هرگز غرضي بجز حمايت و رعايت بانو سوده نداشتند تا بدينوسيله او را در پناه خود بگيرند.

بانو عايشه بنت ابي بكر الصديق

ايشان در حالي كه دوشيزه اي باكره بود به ازدواج رسول صلى الله عليه وسلم در آمد و آن حضرت بجز ايشان هرگز با دوشيزه باكره ديگري ازدواج نفرمودند. بانو عايشه با ذكاوت ترين و حافظ ترين زنان رسول صلى الله عليه وسلم بودند و حتي مي توان گفت علم ايشان از اكثريت مردان و يا اصحاب رسول صلى الله عليه وسلم بيشتر بود، تا جايي كه بسياري از بزرگان و علماي اصحاب رسول صلى الله عليه وسلم هنگام بروز مشكلات در احكام نزد ايشان مي آمدند و در حل مشاكل از ايشان مدد مي جستند. از ابوموسي اشعري رضى الله عنه روايت مي شود كه گفت: هرگاه بر ما يعني اصحاب رسول صلى الله عليه وسلم در مورد احاديث مشكلي بروز مي نمود، در مورد آن از عايشه رضى الله عنها سوال مي كرديم و همواره نيز نزد او از آن احاديث علمي مي يافتيم.

و ابو الضحي از مسروق روايت مي كند كه: ((ديدم كه بزرگان اصحاب رسول صلى الله عليه وسلم در مورد فرايض از عايشه سوال مي نمودند.))

و عروه بن زبير مي گويد: ((هرگز زني داناتر از عايشه در علم فقه، طب و شعر نديده ام.))

و هرگز جاي تعجب نيست، كتب حديث همه و همه به علم سرشار و عقل و تيزهوشي او شهادت مي دهند، زيرا از هيچ كدام از اصحاب رسول صلى الله عليه وسلم به اندازه عايشه حديث روايت نشده است مگر دو نفر، يعني ابوهريره و عبدالله بن عمر رضي الله عنهما.

و رسول صلى الله عليه وسلم عايشه را از همه زنان ديگرش بيشتر دوست مي داشت. اما همواره بين او و زنان ديگرش جانب عدل را رعايت نموده و مي گفت: ((خداوندا در مورد آنچه بدست من و در اختيار من است عدل را رعايت نمودم پس در مورد آنچه كه در مورد آن اختياري ندارم مرا مواخذه مكن.))

و هنگامي كه آيه تخيير (اختيار) نازل شد رسول صلى الله عليه وسلم در ابلاغ اين آيه از بانو عايشه آغاز نمود و گفت: ((مي خواهم كه مسئله اي را با تو عنوان كنم پس در مورد آن عجله نكن و ابتدا با پدر و مادرت مشورت كن.)) و بانو عايشه مي گفت: ((او مي دانست كه پدر و مادرم هرگز بر جدايي من از او امر نمي دهند.)) و آنگاه امر خداوند را بر او قرابت نمود. )يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا)(الأحزاب: من الآية28) (معني): ((اي پيامبر به زنان خود بگو كه اگر شما زندگاني و زيور دنيا را طالبيد، پس بياييد تا من شما را به خوبي طلاق دهم)).

و بانو عايشه جواب داد: آيا مي خواهي كه من در اين مورد از پدر و مادرم امر بگيرم؟!! همانا من خداوند، رسول او در دار آخرت را اختيار كرده ام.))

و به راستي كه نسبت دامادي رسول صلى الله عليه وسلم به ابوبكر رضى الله عنه، بزرگترين منت و پاداشي بود كه (صديق) در تمام زندگيش بدان نائل آمد. و به همين صورت اين مصاهره و دامادي يكي از بزرگترين طرق نشر سنت مطهره، فضايل زناشويي، احكام شريعت و مخصوصاً احكام شرعي متعلق به زنان بود كه در مورد آن در باب حكمت تعليمي سخن رانديم.

بانو حفصه بنت عمررضى الله عنها

او پس از آنكه همسرش ((خنيس بن حذافه انصاري))رضى الله عنه در غزوه بدر با شهامت، شجاعت و جوانمردي به شهادت رسيد، به ازدواج رسول صلى الله عليه وسلم در آمد. پدرش ((عمر)) او را به عثمان پيشنهاد كرده بود و اين مسئله هنگامي بود كه همسر عثمان يعني ((رقيه)) دختر رسول صلى الله عليه وسلم وفات يافته بود. رسول صلى الله عليه وسلم با او ازدواج كرد كه اين ازدواج به منزله بزرگترين اكرام، منت و احساني بود كه عمر فاروق از آن برخوردار گشت.

امام بخاري از عبدالله بن عمر رضى الله عنهما روايت كرده كه مي گفت: هنگامي كه همسر حفصه در غزوه بدر به شهادت رسيد، عمر نزد عثمان رفته و به او گفت: ((اگر مايل باشي حفصه را به ازدواج تو در آورم.)) و عثمان جواب داد: ((بگذار تا در اين مورد كمي فكر كنم.)) و پس از گذشت چند روز عثمان به نزد عمر بازگشته و به او گفت: ((تصميم گرفته كه ازدواج نكنم.))

و عمر مي گويد آن گاه نزد ابوبكر رفته و به او گفتم: اگر مايل باشي حفصه را به ازدواج تو در آورم.))

ولي او در جواب سكوت كرد، در نتيجه از او بيش از عثمان ناراحت شدم. و پس از گذشت چند روز رسول صلى الله عليه وسلم از او خواستگاري كرد و من حفصه را به ازدواج او در آوردم. و چند روزي پس از اين واقعه ابوبكر را ديدم و به من گفت: ((فكر مي كنم هنگامي كه حفصه را به من پيشنهاد كردي و به تو جوابي ندادم از من ناراحت شدي.))

به او گفتم: آري و او گفت: ((تنها مسئله اي كه باعث شد كه به تو جوابي ندهم اين بود كه دانستم رسول صلى الله عليه وسلم از او ذكري به ميان آورده و من نيز كسي نيستم تا سر رسول صلى الله عليه وسلم را افشا و فاش كنم و اگر ايشان از او مي گذشت من حفصه را قبول مي كردم.))

اگر به اين عمل عمر رضى الله عنه نظري بيافكنيم مي توانيم مثال والايي از شهامت و جوانمردي صادقانه را در اخلاق او مشاهده كنيم. او مي خواهد ناموس و عرض خانواده اش را حفظ كند، بدين جهت در نفس خود تنگي و غروري نمي بيند تا اينكه دختر خود را به شخصي لايق و صالح پيشنهاد كند. چون ازدواج بهترين راه رسيدن به جامعه اي فاضل و والاست.

پس به خود نظري بيافكنيم تا ببينيم كه ما كجاييم و آنان كجا بودند و اين فاصله از كجا تا به كجا است. آري، اين تفاوتها در رسوم و عادات همه و همه از جهل مسلمانان به احكام اسلام و جمال نوراني آن حاصل مي گردد. باعث مي شود كه پدران، دختران خود را به اين انديشه و انتظار كه خواستگاري دارا و ثروتمند در خانه شان را بزند در خانه وا مي گذارند تا به سن ترشيدگي و نوميدي برسند.

بانو زينت بنت خزيمه

پيامبر بزرگوارپس از حفصه بنت عمر با او ازدواج نمود. و او بيوه قهرمان پيشاهنگ و شهيد اسلام عبيده بن الحارث بن عبداللمطلب بود كه در غزوه بدر و در ابتداي مبارزه به شهادت رسيده بود و بانو زينب در هنگام شهادت همسرش مشغول مداوا و مدد رساني مجرمان جهاد بود، و شهادت همسرش هرگز او را از قيام به اين عمل و واجبش باز نداشت. تا اينكه خداوند پيروزي را در اولين درگيري با مشركين نصيب مسلمانان گردانيد.

و هنگامي كه رسول صلى الله عليه وسلم از صبر، ثبات و جهاد بانو زينب آگاه شده و دانست كه پس از همسرش هيچ سرپرستي براي او وجود ندارد، با او ازدواج نموده و در اين تنهايي و بي كسي بار ديگر اميد او را تازه نموده و به او ماوي و مكان داد. شيخ محمد محمود الصواف در رساله با ارزشش شهامت و شهادت همسر زينب را ذكر مي كند و مي گويد: هنگامي كه رسول صلى الله عليه وسلم با او ازدواج كرد حدود شصت سال سن داشت و فقط دو سال از عمر خود را نزد رسول صلى الله عليه وسلم گذراند، و سپس به رحمت خداوندي پيوست. پس بايد پرسيد كه افاكان دروغگو در مورد اين ازدواج شريف و هدف و غايب آن چه مي گويند؟ آيا در اين ازدواج اثري از تهمت، تهمت زنندگان ديده مي شود؟ آيا نشاني از شهوت و شهوت پرستي به چشم مي خورد؟ يا اينكه اين ازدواج الگوي، عفاف، عظمت، رحمت و فضل و احسان رسول بزرگ انسانيت است كه خداوند او را به عنواني رحمتي براي همه جهانيان ارسال داشت؟

پس اين مستشرقين غرض ورز بايد تقواي خدا پيشه كرده و به امانت سنگين علم، در راه اهداف خبيث و پليدشان خيانت نكرده و با استفاده از انواع كيد، فريب، دروغ و نيرنگ دامن سرور بزرگ انسانيت محمد صلى الله عليه وسلم را لكه دار نسازند؟

بانو زينب بنت جحش

او دختر عمه رسول صلى الله عليه وسلم بود و پس از اينكه زيد بن حارثه او را طلاق داد با او ازدواج كرد، و اين ازدواج بر اساس حكمتي بود كه در نتيجه آن بدعت فرزند خواندگي (تبني) ابطال گرديد، كه در اين مورد در هنگام بررسي حكمت تشريعي ازدواج رسول صلى الله عليه وسلم بحث كرديم. و اين موضع را برخي از مغرضين و حاقدين به اسلام همانند مستشرقين مكار و اتباع گمراهشان، منفذي جهت طعن به پيامبر اسلام قرار داده تا شخصيت پاك و طاهر او را با انواع دروغ و اباطيل مشوه جلوه دهند. كه همه اين امور به علت وجود روايات باطل و يا بهتر بگوييم اسرائيليات است كه در برخي از كتب تفسير از آن ذكر شده است.

داستان دروغين آنها از اين قرار است كه رسول صلى الله عليه وسلم در حالي كه همسر زينب يعني زيد غائب بود به خانه او رفته و پس از آنكه زينب را ديد او را پسنديد و در قلب او جاي گرفت و گفت: ((سبحان مقلب القلوب)). و بانو زينب اين سخن او را شنيد و پس از بازگشت همسرش اين جريان را با او در ميان نهاد. در نتيجه زيد دانست كه رسول صلى الله عليه وسلم عاشق زينب شده است. پس نزد او صلى الله عليه وسلم رفت و خواستار طلاق زينب شد. و رسول صلى الله عليه وسلم به او گفت: ((زينب را نزد خود نگهدار)) در حالي كه در قلب او چيز ديگري مي گذشت. و زيد بخاطر اينكه رسول صلى الله عليه وسلم با زينب ازدواج كند، او را طلاق داد. ابن العربي رحمه الله در تفسير خود ((احكام القرآن)) در رد اين افتراء مي گويد:

((و اما سخن آنان مبني بر اينكه نبي صلى الله عليه وسلم او را ديده و به او دل داده قولي باطل است. چون بانو زينب در هر وقت و مكاني با او بود و آيات حجاب نيز هنوز نازل نشده بود. پس چگونه ممكن است كه با وي بزرگ شود و او را هر لحظه ببيند اما به او دل ندهد مگر هنگامي كه او ازدواج نموده و با شوهرش زندگي كند. و چگونه ممكن است كه هوا و هوسي كه هرگز وجود نداشته با اين ديدار تجديد شود. حاشا و كلا بلكه آن قلب مطهر و پاك از اين گونه روابط فاسد و ناپاك منزه است و خداوند به او مي فرمايد:

)وَلا تَمُدَّنَ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ)(طـه: من الآية131)

(معني): ((و هرگز چشم آرزوي خود را بر متاعهاي دنيوي و فاني كه بر ما براي آزمودن كفار در اختيار آنان قرار داده ايم، متوجه مساز.)) ابن العربي رحمه الله در ادامه سخن خود ثابت مي كند همه اين روايات و اسرائيليات باطل و از لحاظ سند فاسد و ساقط هستند.

زيرا رسول الله صلى الله عليه وسلم زينب را از كودكي مي شناخت. چون او دختر عمه رسول صلى الله عليه وسلم بود. پس بايد پرسيد چه كسي مي توانست زينب را از او منع كند و چگونه ممكن است كه يك فرد دوشيزه باكره اي را به ازدواج شخصي در آورده و پس از اينكه اين رابطه و ازدواج اتمام پذيرفت به آن زن دل ببندد؟

به راستي كه اين سخنان بجز از ديوانه اي كه نمي داند چه مي گويد از كس ديگري صادر نمي شود. كذب، دروغ، بهتان و گمراهي، آنان را بجايي كشاند كه گفتند: ((آنچه را كه محمد صلى الله عليه وسلم در نفس خويش پنهان كرده بود همان عشق او نسبت به زينب بود و به همين سبب نيز از سوي خداوند مورد عتاب قرار گرفت))!!

پس حال خود قضاوت كنيد، تضاد اين بهتان با عقل تا كجاست؟ آيا امكان دارد كسي را به اين حجت كه عشقش را نسبت به زن همسايه اش فاش نكرده است، مورد عتاب و سرزنش قرار دادو سبحانك هذا بهتان عظيم. و از اين گذشته اين آيه بسيار صريح و روشن است، و خداوند مي فرمايد آنچه را كه رسول صلى الله عليه وسلم پنهان كرده بود آشكار مي سازد) وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ) پس بايد ديد كه خداوند چه چيز را آشكار ساخت؟ آيا امري را كه خداوند آشكار نمود عشق رسول صلى الله عليه وسلم به زينب بود؟ هرگز و هرگز.

آنچه خداوند آن را آشكار نمود رغبت رسول صلى الله عليه وسلم به انجام فرمان خداوند يعني ازدواج با زينب به نيت ابطال حكم فرزند خواندگي بود كه ايشان از ترس زبان منافقين كه بگويند: ((محمد با زن پسرش ازدواج كرده)) آن را در نفس خويش پنهان نموده بود. و به همين دليل خداوند فقط و فقط همين مساله را تصريح نموده و فرمود: (فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ )(الأحزاب: من الآية37)

(معني): پس ما چون زيد از آن زن كامياب شد، او را به ازدواج تو در آورديم، تا پس از اين مومنان در ازدواج با زنان پسر خوانده هاي خود كه از آنها كامياب شدند بر خود گناه و سختي اي نبينند.

و اين چنين است كه سخنان باطل افترا زنندگان مهر بطلان خورده و با حجتي روشن كه به عصمت سيد المرسلين و پاكي و طهارت او گواهي مي دهد، دهان ياوه گويان را به هم مي دوزد و او را از تهمتهاي دسيسه گران مغرض پاك مي نمايد.

بانو أم سلمه هند المخزوميه

او بيوه عبدالله بن عبد الاسد بود. و همسرش در زمره سابقين الاولين قرار داشت و با او سلمه به حبشه مهاجرت كرد ودر همان وقت نيز دخترش ((سلمه)) چشم به جهان گشود. همسر او سلمه در غزوه احد به شهادت رسيد و او و چهار فرزندش را بدون كفيل و سرپرست تنها گذاشت.

و با توجه به اين مسائل رسول صلى الله عليه وسلم به هدف كفالت او و فرزندانش با وي ازدواج نمود. و هنگامي كه از او خواستگاري شد بانو ام سلمه جواب داد: ((من زني پير هستم و مادر فرزنداني يتيم، و بسيار نيز غيرتمندم.)) رسول الله صلى الله عليه وسلم در جوابي كه برايش ارسال نمود فرمود: ((اما يتيمان را خودم ضامن خواهم شد و از خداوند هم مي خواهم كه غيرت را از قلب تو پاك كند.))

و به سن او نيز اهميتي نداد. در نتيجه پس از موافقت بانو ام سلمه با او ازدواج نموده و به ترتيب فرزندان يتيمش پرداخته و قلب عظيمش را پناه آنان قرار داد تا فقدان پدر را حس نكنند. و اين چنين بود كه خداوند آنان را به پدري رحيمتر از پدرشان عوض داده و اكرامشان نمود. صلوات و سلام الله بر او باد.

برخي از مزاياي كه ام سلمه داشت از اين قرار بود: نسبي شريف، خانه اي كريم، سبقتش در اسلام و علاوه بر اين امور، ايشان از جودت راي برخوردار بودند كه دليل آن نيز مشورت رسول صلى الله عليه وسلم با وي در امري از امور مسلمانان بود كه او را بسيار محزون و اندوهگين ساخته بود.

در صلح حديبيه كليه مسلمانان از صلح با مشركين مبني بر آتش بس ده ساله و با شروطي كه همه از آن گاه هستيد بسيار متاثر شده بودند. آنها در حالي كه در اوج قدرت خود بودند، مي بايست از حقوق خود بگذرند. در نتيجه هنگامي كه رسول صلى الله عليه وسلم به آنان دستور داد تا جهت بازگشت به مدينه موي سر خود را كوتاه كرده و يا تيغ بزنند بسياري از آنها در امتثال اين امر از خود سستي نشان دادند و رسول صلى الله عليه وسلم نزد همسرش ام سلمه رفته و به او گفت: ((مردم هلاك شدند، به آنان دستور دادم ولي دستور مرا اجرا نكردند.))

اما مشورت ام سلمه كار را بسيار آسان نمود. ايشان به رسول صلى الله عليه وسلم گفتند كه بيرون برود و در مقابل ديدگان همه آنان موي سر خود را تيغ بزند. در نتيجه هنگامي كه همه ببينند موضوع بصورت امري مبرم در آمده است آن وقت هرگز در اقتداي به او و انجام اوامرش كوتاهي نخواهند كرد.

و مساله به همين صورت بود. رسول صلى الله عليه وسلم بيرون رفته و به حلاق (كسي كه مامور كوتاه كردن موي سر است) دستور داد تا موي سرش را تيغ بزند، و مردم با ديدن اين صحنه بدون درنگ به اقتداي آن شتافتند و همه شان سرها را تيغ زده و از احرام بدر آمدند. و اين گشايش با اشاره اي از ام المومنين ام سلمه رضي الله عنهما انجام گرفت.

بانو (ام حبيبه) رمله بنت ابي سفيان:

رسول صلى الله عليه وسلم در سال هفتم هجري با ام حبيبه رضي الله عنهما ازدواج نمود. او بيوه عبيدالله بن جحش بود كه همسرش در حبشه وفات يافته بود. و نجاشي او را به ازدواج رسول صلى الله عليه وسلم در آورده، و از سوي ايشان مهريه ايشان را چهار هزار درهم قرار داد. و او را همراه با شرحبيل بن حسنه نزد رسول صلى الله عليه وسلم فرستاد. در مورد حكمت ازدواج حضرت رسول با ايشان در صفحات گذشته صحبت كرديم.

بانو جويريه بنت الحارث

رسول خداوند صلى الله عليه وسلم با بانو جويريه بنت الحارث بن ضرار كه پدرش سرور بني المصطلق بود ازدواج كرد. او بيوه مسافع بن صفوان بود كه در روز مريسيع در جنگ با مسلمانان به قتل رسيد و زنش به اسارت مسلمانان در آمد، مسافع بن صفوان يكي از سرسخت ترين دشمنان اسلام و رسول صلى الله عليه وسلم بود و در مورد حكمت ازدواج رسول صلى الله عليه وسلم با ايشان و همچنين صفيه بنت حيي بن اخطب در صفحات گذشته به اندازه كافي صحبت كرديم.

بانو ميمونه بنت الحارث الهلاليه

نام او ((بره)) بود و رسول صلى الله عليه وسلم او را ميمونه نام نهاد، و آخرين زوجه رسول صلى الله عليه وسلم بود. بانو عايشه در مورد او مي گفت: و اما او (بانو ميمونه) يكي از باتقواترين زنان رسول صلى الله عليه وسلم بود، و صله رحم خود را از همه بيشتر حفظ مي كرد. ايشان بيوه ابي رهم بن عبدالعزي بود و گفته مي شود كه عباس رضى الله عنه، رسول صلى الله عليه وسلم را به ازدواج با وي ترغيب كرد. و نيكي، حسن ارتباط و اكرام عشيره او كه از ياران و انصار رسول صلى الله عليه وسلم بودند و از ازدواج رسول صلى الله عليه وسلم با وي نتيجه مي شد بر هيچ كس پنهان نيست.

برادر عزيز،

در آنچه گذشت، نگاهي گذرا به زندگاني امهات المومنين و زوجات طاهرات رسول صلى الله عليه وسلم داشتيم كه خداوند آنان را به مصاحبت رسولش اكرام نموده و منزلت ام المومنين بودن را به آنان عطا نموده است. خداوند مي فرمايد:

)يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً)(الأحزاب:32)

(معني): ((اي زنان نبي، شما همانند ديگر زنان نيستند اگر خدا ترس و پرهيزكار باشيد، پس نرم سخن مي گوييد تا مبادا آن مردي كه دلش بيمار است به طمع افتد، و سخن نيكو بگوييد)).

ازدواج رسول صلى الله عليه وسلم با آنان بر اساس حكمتهاي زيادي انجام پذيرفت كه در همه آنان مصلحت دين و تشريع، قصد الفت دلها، جذب قبيله هاي بزرگ و اكرام عشيره ها رعايت شده بود.

و همان طور كه دانستيم همگي زوجه هاي رسول صلى الله عليه وسلم بجز بانو عايشه بيوه بودند و ايشان پس از هجرت و در سالي كه جنگهاي مسلمانان و مشركين آغاز گرديده، و در آن قتل و قتال افزوني گرفت، به اين ازدواجها اقدام نمودند كه بر فاصله زماني بين سالهاي دوم تا هشتم هجري مشتمل مي گردد. و در نتيجه پس از آن پيروزي و نصر نصيب مسلمان گرديد. با نگاهي كوتاه به هر كدام از اين ازدواجهاي بر خلاف آنچه كه دسيسه گران دروغ پرداز تهمت مي زنند، جوانمردي، شهامت، علو و حسن و نيكي و احسان رسول صلى الله عليه وسلم به ثبوت مي رسد. پس اگر هوي و هوس را بسوي قلب رسول صلى الله عليه وسلم راهي بود، در ايام جواني، و با دختران باكره ازدواج مي كرد اما حقد و كينه سياهي كه قلب آن مستشرقين غربي را در بر گرفته است، چشمانشان را آن گونه كور كرده كه نور درخشان حق را نديده و به انكار آن مي پردازند. و خداوند چه زيبا مي گويد كه: )بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ )(الانبياء: من الآية18) (معني): ((بلكه حق را بر باطل چيرگي داده تا آن را نابود كند، پس آنگاه است كه باطل زائل و نابود شود.))

تمت بعونه تعالي وآخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين.

حضور قلب در نماز



حضور قلب در نماز




ادامه مطلبابن‌قيم رحمه‌الله در شرح وصيت حضرت يحيي‌بن‌زكريا عليهماالسلام توضيحاتي مي‌فرمايد كه پس از ذكر وصيت، مروري بر شرح ايشان خواهيم داشت.

 

» و آمركم بالصلاة، فإذا صلّيتم فلاتلتفتوا فإنّ‌ الله ينصب وجهه لوجه عبده في صلاته ما لم‌يلتفت) « رواه البخاري)؛

و شما را به نماز امر مي‌كنم پس هر گاه كه به نماز ايستاديد به اين سو و آن سو توجه نكنيد، چرا كه خداي متعال در نماز رو به سوي بنده‌اش مي‌كند ماداميكه توجهش از خدا برنگردد.
توجه نهي شده در نماز دو گونه است:
1
ـ توجه قلب نمازگزار از خدا به غير خدا؛
2
ـ نظر اندختن به اين سو و آن سو.
از هر دوي اين توجهات نهي شده است و همانطور كه حضرت يحيي فرموده خداوند در نماز همواره به بنده‌اش توجه مي‌كند ماداميكه وي قلب يا نگاهش را از او برنگرداند. از رسول‌اكرم صلي‌الله عليه وسلم در مورد اينگونه توجه قلب يا نگاه سؤال شد. ايشان در پاسخ فرمود: » إختلاس يختلسه الشيطان من صلاة العبد)  «رواه البخاري)؛ (اين توجه) سرقتي است كه شيطان از نماز بنده مي‌كند.

در آثار گذشتگان از قول خداوند ( به هنگام توجه بنده به غير او در نماز) چنين آمده است: «إلي خير مني؟ إلي خير مني؟»؛ يعني آيا به سوي بهتر از من رو مي‌كني؟!

اين جملات بايد براي بندة مومن بسيار سنگين و گران باشد زيرا خالق آسمانها و زمين به او اين طور خطاب كرده است.
براي توضيح بيشتر بزرگان اين حالت را مثال فردي دانسته‌اند كه سلطان و پادشاه كشور او را به قصر باشكوه خود فراخوانده است و او در مقابل پادشاه ايستاده و سلطان در حال گفتگو با اوست اما وي به جاي توجه و دقت به سخنان پادشاه دائماً به اين طرف و آن طرف نگاه مي‌كند و انگار نه انگار كه شاه مملكت با او سخن مي‌گويد، و نمي‌داند كه در چه جايگاهي قرار دارد. حال آيا درست نيست كه بگوييم كمترين مجازات چنين شخصي اين است كه پادشاه از او روي گرداند و نگاه غضب‌آلودي به وي كند؟ حال دقت كنيد كه نمي‌توان هيچ قياسي بين توجه و يا عدم توجه يك پادشاه كه خود مخلوق و ضعيف است به پادشاه و فرمانرواي تمامي آسمانها و زمين كه خداي متعال باشد نمود.

و نماز نيز همان دعوت پادشاه عالم وجود از بنده‌اش است، تا با او سخن بگويد. بديهي است كه تفاوت نمازگزار بي‌توجه با آن كسي كه با قلبي حاضر و وجودي كامل رو به سوي خدا كرده و روحش عظمت خدا را يافته و ظرف وجودش لبريز از هيبت و بزرگي اوست و خاضعانه در مقابل او ايستاده و حيا مي‌كند كه در نماز به غير او توجه كند، از زمين تا آسمان است.
و صد البته كه نماز اين دو نيز يكسان نيست همانطور كه حسّان‌بن‌عطيه بيان كرده است: اين دو در ظاهر يكسان‌اند اما فضيلت يكي بر ديگري مانند برتري آسمان است بر زمين و اين فضيلت و برتري به خاطر توجه و حضور قلب اوست.

در روابط بين انسان‌ها مي‌بينيم كه هرگاه شخصي به ديگري ــ كه همنوع او و مخلوق خداست ــ توجه مي‌كند در حالي كه بين شان مانع و حجابي قرار دارد نمي‌تواند با تمام دقت به او توجه كند. در مورد خدا نيز اين گونه است. زمانيكه بنده در نماز به خدا توجه مي‌كند در حالي كه بين او و خدا پرده‌ها و حجاب‌هاي مختلف اعم از شهوات و وساوس و… قرار دارد چگونه توقع توجه و عنايت حضرت رب‌العالمين را دارد؟ عنان افكار را به اختيار شهوات سپرده است و هر لحظه فكرش در جايي است.

بنده زماني كه به نماز مي‌ايستد شيطان شروع به وسوسه و القاي ماديات در ذهن او مي‌كند چرا كه نماز نزديكترين حالت بنده به خداي متعال است و شيطان به شدت آنرا دشمن مي‌دارد. شيطان تمام همتش را صرف مي‌كند كه بندة نمازگزار را از اين حالت قرب خدا خارج كند و ذره ذره نماز را در نظر او سبك كرده تا نهايتاً او نماز را ترك كند.

اين نزاع بين بنده و شيطان ادامه دارد و اگر بنده به نماز توجه بيشتر كند شيطان نيز با نيرو و قوت بيشتري به سراغ او مي‌آيد و بين او و قلبش مانع مي‌شود و ماديات و مسائل دنيوي را به ياد او مي‌آورد تا فكر و دلش به آنها مشغول شود و از ياد خداي متعال غافل گردد و بدون حضور قلب به نماز بايستد و طبيعتاً در چنين حالتي به آن مقامات قرب الهي نائل نمي‌شود و نمازش را در حالي به پايان مي‌برد كه از گناهان و پليدي‌ها پاك نشده است و از نمازش بهره‌اي نبرده است.

زيرا نمازي انسان را پاك مي‌كند كه حقش به درستي ادا شده و نمازگزار با حضور قلب و توجه به نماز بايستد. و اگر اينگونه با توجه نماز گزارد، در حالي از نماز فارغ مي‌شود كه روحش احساس سبكي مي‌كند و از بار گناه رها شده است و در جانش احساس فرح و خوشحالي مي‌كند. او به قدري مسرور است كه آرزو مي‌كند اي كاش از آن حال نماز و راز و نياز معنوي هيچ گاه خارج نمي‌شد، زيرا حالتش در نماز مانند كسي است كه در بهشت برين، در جوار رحمت حق جاي گرفته و از تمام غم و غصه‌ها رها شده است.

مومن دنيا را مانند زندان مي‌بيند و نماز را پناهگاه و مفري از اين زندان تاريك مي‌داند كه به محض اقامة نماز گويي از آن زندان به اين فردوس وارد شده است. عاشقان و عارفان مي‌گويند: ما نماز مي‌خوانيم و احساس آرامش مي‌كنيم! همانگونه كه پيشوا و رهبر و امام شان حضرت محمدبن‌عبدالله صلي‌‌الله عليه وسلم فرمود: «يا بلال أرحنا بالصلاة» (رواه احمد)؛ اي بلال ما را با نماز آرامش ببخش ( نه آنكه (ألعياذ بالله) ما را از نماز راحت كن!!(.

و نيز از پيامبر صلي‌الله عليه وسلم نقل شده كه فرمود: «جعلت قرة عيني في الصلاة» (رواه احمد)؛ روشنايي ديدگانم در نماز است.

اگر كسي واقعاً اينگونه شد و نماز روشنايي چشمش شد چگونه مي‌تواند بدون آن صبر و تحمل نمايد؟ آري، نماز اينگونه نمازگزاران، همان نمازي است كه خدا فرموده: «إنّ الصلاة تنهي عن الفحشاء و المنكرِ»، و تا عرش الهي بالا مي‌رود تا آنجا كه ذات حق متعال به استقبالش مي‌آيد. و نماز با صورتي زيبا به بنده رو كرده مي‌گويد: «خدا حفظ كند كه مرا پاس داشتي».
اما واي به حال نمازگزاري كه بدون خشوع و خضوع نماز گزارده و حق آنرا به درستي بجا نياورده، پس نماز او را پيچيده و بر صورت او مي‌كوبند در حاليكه مي‌گويد: «خدا تباهت كند كه مرا ضايع كردي».

از حضرت عبدالله‌بن‌عمر رضي‌الله‌عنهما روايت شده كه فرمود: «هيچ بنده‌اي نيست كه از وضو فارغ شود و در اول وقت به نماز بايستد و ركوع و سجود و فرض و سنت نماز را به تمام و كمال انجام دهد مگر آنكه شرق و غرب عالم از نور او روشن گردد. اما اگر كسي به نماز بايستد در حاليكه وضويش را صحيح نگرفته باشد و نماز را نيز با تأخير و ركوع و سجود سريع و بي‌توجه اقامه نمايد، سياهي و ظلمت بر او سايه مي‌اندازد و اين چنين نمازي به كمترين مقدار نيز بالا نمي‌رود و خدا در حق اين نمازگزاران بي‌توجه فرموده است: «ويل ‌للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون».

نماز و عبادتي مورد قبول خدا قرار مي‌گيرد كه آن طور كه شايستة اوست انجام شود.
اعمالي كه مورد قبول خدا قرار مي‌گيرد دو صورت دارند: اول آنكه مؤمن در حالي نماز و ساير عبادات را انجام مي‌دهد كه دائماً به ياد خداست و در هنگام عرضة اين عمل، خدا با نظر رحمت به آن نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه بنده با قلبي صاف و خالص عبادت كرده و عمل او را مي‌پذيرد و او را دوست مي‌دارد.

دوم آنكه بنده اعمال عبادي خود را بر حسب عادت انجام مي‌دهد و دچار روزمرگي شده است، در حالي كه غافل از باطن و حقيقت آن است اما نيت بدي ندارد و واقعاً به نيت عبادت خدا اين كار را مي‌كند اما قلبش به ياد او نيست. زماني كه اين عمل را به درگاه خدا مي‌برند خدا به آن نظر رحمت نمي‌كند اما طرد هم ‌نمي‌كند و در كناري مي‌گذارد تا روز قيامت به آن قسمتي كه براي او بوده ثواب داده و غير آن را در نظر نياورد.

خدا پاداش اين نماز را مخلوقات و نعمتهاي خود مثل قصور، ماكولات و حورالعين و… قرار مي‌دهد، اما آن نماز اول را پاداش، رضايت او تعالي است كه فرمود: «و رضوان من الله اكبر». و اين رضايت مندي خدا از بنده، براي او از تمام حور و قصور برتر و با عظمت‌تر است هر چند كه آنها را نيز از وي دريغ نمي‌فرمايد.
مردم به هنگام نماز در پنج رتبه‌اند:
اول: كساني كه با كوتاهي در حق نماز بر نفس خود ستم مي‌كنند، و به وضو و اركان نماز بي‌توجه‌اند.
دوم: كساني كه بر ظواهر و اركان نماز مراقبت مي‌كنند اما فكرشان در نماز مشغول دنيا و وساوس آن است.
سوم: كساني كه علاوه بر توجه به ظواهر، تمام همت خود را به اين مي‌گذارند كه افكار غير الهي را از خود دور كنند و دائماً با شيطان در جنگند تا به نمازشان ضرري نرساند.

چهارم: آنانكه در نماز حقوق آنرا به أحسن وجه انجام داده و روح و جانشان پيوسته در حال مراقبت بر حقوق خداست تا ذره‌اي هر چند اندك از نمازشان آسيب نبيند و قلوبشان نيز غرق در توجه و بندگي خداي متعال است.
پنجم: آن مؤمنين يكه علاوه بر تمام حالات فوق، قلب و روحشان را حاضر در مقابل خدا مي‌بينند و با چشم دل خدا را مي‌نگرند در حالي كه جانشان لبريز از محبت و عظمت خداست گو اينكه وي را مي‌بينند. و هيچ فكر و وسوسه‌اي به قلب‌شان راه ندارد. هيچ پرده‌ و حجابي بين آنان و خداي مهربانشان نيست و تفاوت نماز و غير نماز برايشان مانند تفاوت آسمان و زمين است!

گروه اول معاقَب هستند؛ گروه دوم مورد باز خواست؛ دستة سوم مورد عفو؛ گروه چهارم مأجورند و آخرين گروه نيز مقربان درگاه خدايند كه ديدگانشان به نماز روشن شده است و در قيامت نيز چشمشان به مقام قرب الهي روشن مي‌شود. اگر كسي حقيقتاً ديده‌اش به خدا روشن شد تمام وجودش غرق نور مي‌شود و آنكه دلش به خدا روشن نشد با اندوه  و حسرت فراوان دنيا را ترك مي‌كند.

در روايت است كه هر گاه بنده به نماز مي‌ايستد خدا مي‌فرمايد: «حجاب‌ها را بين من و بنده‌ام كنار زنيد!» اما اگر او بي‌توجهي كرد خدا مي‌فرمايد: «حجابها را بياندازيد!» و اين بي‌توجهي را بزرگان به توجه قلب از خدا به غير او (ماديات) تفسير كرده‌اند.

به محض توجه بنده به دنيا و ماديات شيطان به سراغش مي‌آيد و دائماً مطالب و وساوس شيطاني در دل او القا مي‌كند، اما بنده مي‌تواند ــ و بايد ــ كه به خدا پناه برده و از شر شيطان رجيم به سوي خدا بگريزد. و با توجه و حضور قلب خود كاري كند كه شيطان او را رها كند. اما اگر باز بي‌توجهي نمود شيطان مي‌آيد و او را دوباره مشغول مي‌كند و اين است جدال بنده و دشمنش شيطان در نماز!

مؤمن نمازگزار، به خاطر حضور قلب در نماز و مشغول بودن به ياد خدا و تلاش براي غلبه بر هوي و هوس داراي نفسي قوي مي‌شود و الا شهوات بر او چيره مي‌شود و شيطان در كنارش مي‌نشيندوبنده گرفتار نمي‌داند چگونه از افكار و وساوس رها شود.

قلوب سه گونه‌اند: اول قلب خالي از ايمان كه هيچ خير و نيكي در آن راه ندارد كه قلبي سياه و شيطاني است. و شيطان اين قلوب را بسيار دوست دارد و آنرا موطن خود بر مي‌گزيند، چرا كه هر چه بگويد او فرمان مي‌برد ــ نعوذ بالله من ذلك ــ .
دوم قلبي كه به نور ايمان روشن شده و چراغ حقيقت در آن روشن است اما گرفتار شهوات است و شيطان گاه به آن رو مي‌كند و گاه از آن دور مي‌شود و اين گونه انسان‌‌ها (مؤمنين گنهكار) حالشان متغير است، گاهي الهي و گاه شيطاني.


سوم قلبي كه لبريز از ايمان است و به نور آن روشن است و حجاب‌هاي تاريك شهوات از آن كنار رفته و آن سياهي‌‌ها از او مفارقت كرده و آن چنان قلبش درخشنده و نوراني است كه اگر شيطان و وسوسه‌هايش ذره‌اي به آن نزديك شوند مي‌سوزند همچون ستارگان و شهاب‌ها كه خدا فرموده است: «فأتبعه بشهاب مبين».

و ما از خداي متعال مي‌خواهيم كه قلوب ما را از نوع سوم بگرداند و شيطان را از ما دور كرده و به همه مؤمنين توفيق نماز خواندن با توجه كامل و حضور قلب دائم  عطا فرمايد. آمين يا رب العالمين

فلسفه نمازجماعت


فلسفه نمازجماعت

شكى نيست كه نماز يك عبادت ريشه دار وعميق مى باشد كه در همه اديان بوده وشايد كمتر دينى در اين دنيا موجود باشد كه نماز در آن موجود نباشد. اما نماز اسلامى در كتاب آسمانى خويش ( قران كريم) وگفتار و كردار حضرت محمد صلى الله عليه وسلم ( سنت مباركه) به نماز كه يك اصل با ارزش وعبادت مهم مى باشد تاكيد فراوان نموده واز ترك آن مسلمين را به سختى بر حذر داشته است. نماز در حقيقت ستون وپايه دين مقدس اسلام مى باشد وهم چنين كليد بهشت محسوب مى گردد وازجمله شايسته ترين اعمال در نزد پروردگار به حساب مى آيد. در روز قيامت اولين پرسش از نماز بودخداوند پاك در قران كريم در ضمن دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام چنين ارشاد مى فرمايد: ( رب اجعلني مقيم الصلاة ومن ذريتي ربنا وتقبل دعاء) هم چنين در سوره طه مى فرمايد" من تورا بر گزيدم، پس به وحى گوش كن من خداوند هستم كه معبودى جز من وجود ندارد پس مرا پرستش كن ونماز را براى ذكر من برپاى دار". خداوند جلّ جلاله التزام به امر مهم را در همه حال چه درخانه وچه در سفر وچه در حالت صلح وچه در حالت جنگ وبالآخره در همه رخدادها زندگى مورد تاكيد قرار داده است اسلام وظيفه هر مسلمان را تنها در اين خلاصه نكرده كه به صورت انفرادى در هر جايى وبدور از نماز اجتماع مسلمين يا محيطى كه در آن زندگى مى كند به انجام نماز بپردازد، بلكه به طور جدى به انجام وظيفه الهى نماز به صورت جماعت بويژه در مساجد با ديگربرادران دينى فراخوانده است. از جناب رسول اكرم صلى الله عليه وسلم روايت است كه فرمودند: دلم مى خواهد خانه كسانى را كه صداى دلنشين اذان اين سرود الهى را مى شنوند وبه مسجد براى اداى فريضه نماز نمى آيند آتش بزنم". اگرچه نماز جماعت از نظر اسلام واجب نگرديده است اما حضرت عبد الله ابن عمر رضى الله عنه راويت مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرموده اند: نمازى كه به صورت جماعت خوانده شود ثوابش بيسد وهفت برابر ثواب نمازى است كه به صورت انفرادى خوانده شود". بنا براين اسلام برگزارى نمازهاى پنجگانه را به صورت جماعت در مساجد به اين دليل لازم دانسته كه مساجد علاوه بر اين كه پايگاه تجمع مسلمين مى باشد محلى است كه مى توان ديگر مشكلات جامعه اسلامى از قبيل مسايل اجتماعى، اقتصادى، اخلاقى وغيره را مطرح ودرپیرامون آنها صحبت نمود وبراى حل آنها اقدامات لازم را بعمل آورد. باز مى بينيم كه بر مسلمين لازم شده است كه به طور وسيع ترى هفته اى يك بار در نماز جمعه شركت كنند. خداوند پاك در اين باره چنين فرموده است: اى كسانيكه ايمان آورده ايد هر گاه براى نماز در روز جمعه فر خوانده شديد پس بسوى ياد خدا بشتابيد وهر معامله اى را ترك كنيد، اين براى شما بهتر است اگر بدانيد". سرپيچى از اين امر خدا بدون عذر روانيست واز رسول اكرم صلى الله عليه وسلم نيز روايت است كه فرموده اند: هر كس سه نماز جمعه را بدون عذر واز روى سستى وسهل انگارى ترك نمايد ، خداوند بر دلش مهر مى زند".

 

 اين اجتماع بزرگ هفتگى در بردارنده نكات آموزشى فراوان بوده، در حقيقت تجديد پيمان واحياى حس برادرى وبرابرى واستحكام بخشيدن وحدت ميان مسلمين واظهار قدرت وقوت مى باشد تا به دشمنان اسلام نشان دهند كه چگونه در صفوف مرصوص ودوشادوش يكديگر آمادگى اين را دارند تا از كيان وشأن وشوكت اسلام وآئين اسلام دفاع كنند ونگذارند كه دست هاى كثيف اجانب وشياطين خون آشام در ميان جامعه اسلامى كار كند، وحتى از اين هم بزرگتر اجتماعات مسلمين به مناست بر گزارى نماز عيد فطر وعيد قربان مى باشد كه انجمنى فرا گير و جشنى بزرگاسلامى ترتيب داده وهمه مسلمين را در كنگره اى واحد گرد هم آورند. اگر دقيق متوجه شويم در مى يابيم كه عيد قربان خاطره حضرت ابراهيم خليل را در اذهان مسلمين جهان زنده مى كند كه چگونه علیه کفر والحاد وبی عدالتى نمرود واعلاى کلمه حق مبارزه کرد وچگونه به خاطر آئين يكتا پرستى و اعلاى كلمه حق آتش خشم نمروديان را بر خود تحمل نمود وآن را با جان پذيرف وچگونه به خاطر رضاى پروردگارش حاضر شد كه فرزند دلبندش را به پيشگاه حضرت حق سبحانه وتعالى قربانى نمايد تا رضايت او تعالى را بدست آورد .

 بنا براين عيد قربان وداستان مبارزات پيامبر جليل القدر خدا حضرت ابراهيم درس توكل واتكا به پروردگار را براى مسلمين مى آموزد. همچنين عيد فطر فرصت خوبى براى مسلمانان است تا موفقيت خودرا در راه به پايان رساندن يك ماه جهاد عليه نفس وشيطان جشن بگيرند، واين خود در حقيقت نشان دهنده اتحاد وهمبستگى مسلمين مى باشد وامثال اين اجتماعات است كه باعث بروزهیبت وبزرگى واتحاد مسلمين شده وباعث تضعيف روحيه دشمنان ومخالفين اسلام مى گردد.جاى دارد كه در اين جا نكته قابل توجه ديگرى را مطرح كنيم كه واقعا بسيار مهم مى باشد وآن اين كه اسلام اصول وقوانين خود را به صورت يك امر ذهنى يا حرف محض در سر ي زبان قرار نداده است ، بلكه آن اصول وقوانين را به صورتى ناگستنى به زندگى وبرنامه فرد يا انسان مسلمان پيوند داده است. بنا براين آزادى وبيان ومساوات وبرادرى را كه جهان كفر وكشورهاى غربى دم از آن مى زنند، دوازده قرن پيش از انقلاب بزرگفرانسه در زمانى كه حتى غربيان وسردمداران آزادى دروغين بويى از آزادى، مساوات وبرادرى نمى بردند وحماقت تا مغز استخوان شان ريشه دوانيده بود، اسلام به نحوى زيبا وعاقلاانه وبه صورت روشن اين سه كلمه اساسى را در يك بخش .زندگى اجتماعى مسلمين تفسير مى كند:

آزادى: واژه آزادى هميشه بر سر زبان هاى مردم دنيا بوده وكشور هاى غربى هميشه مسلمين را محكوم مى نمايند كه مسايل آزادى در شئونات اسلامى مراعات نمى شود . ما نمى خواهيم در اينجا در رابطه با مفهوم آزادى بنويسيم زيرا كه اين از خود بحث جداگانه اى دارد ولى آنچه روشن وآشكار است فقط در يكى از برنامه هاى زندگى مسلمين كه در حقيقت يك موضوع عبادى است، آزادى را بر رسى مى نماييم : مسلمان وقتى وارد مسجد مى شود از هر گونه بندگى غير از بندگى خداوند متعال آزاد است وبه غير از خداوند متعال به ديگر كسى وابستگى ندارد وفقط براى او ركوع وسجده مى نمايد وفقط در مقابل او سر خم مى نمايد ، هرچند انسان بزرگ وبا قدرتى باشد خداوند متعال مى فرمايد: " مساجد به خدا تعلق دارد پس با خدا هيچ كس ديگر را نخوانيد" . در حقيقت اين همان آزادى معنوى انسان است كه از همه آزادى ها بالاتر مى باشد.واما در باره آزادى بيان وانتفاد به همين نكته اكتفاء مى نماييم كه هر گاه در رفتار وگفتار ويا در ضمن خواندن نماز اشتباهى از امام سرزند نماز گزاران پشت سر او مؤظف اند كه اشتباهش را اصلاح كنند وراهنمايى اش نمايند.در اين امر پير وجوان وفقير وثروتمند همه يكسان مى باشند ومؤظف اند كه اشتباهش را تصحيح كنند. مبين اين گفته ها گفتار خليفه اول مسلمين حضرت ابوبكر صديق رضى الله عنه مى باشد كه همانند آن در طول تاريخ از هيچ رئيس دولت وملك ديگرى ديده وشنيده نشده است . گفتار معروف جناب حضرت صديق كه در روز تصدى خلافت فرمودند" اى مردم من زمامدارى شما را بر عهده گرفتم در حالى كه بهترین شما نيستم. هر گاه مرا در راه حق ديديد، ياريم كنيد وچون براه باطل مشاهد كرديد به راه راستم بياوريد.  ناتوان هاى شما نزد من نيرومند اند تا زمانى كه حق شان را بستانم ونيرومندان شما نزد من نا توانند تا حق را از آنها باز ستانم . تا وقتى كه من مطيع خدا بودم ، اطاعتم كنيد وچون از راه فرمانبرادارى خدا منحرف شدم مؤظف به فرمانبردارى من نيستيد أي سخن را مى گويم واز خدا براى خود وشما آمرزش مى طلبم". اين گفتار حضرت ابوبكر صديق رضى الله عنه مى باشد كه در طول دوره خلافتش به اين سخنان خود صادق باقى ماند ووعده هايى مى دهد اما هرگيز وعده خلافى نمى كند. حضرت عمر فاروق رضى الله عنه: تصميم گرفتند كه حدى براى مهريه قرار دهند واين موضوع را در مسجد اعلام نمودند. زنى در برابرى حضرت عمر فاروق رضى الله عنه به مخالفت برخاست وگفت " چگونه اين عمل را انجام مى دهيد در حالى كه خداوند مى فرمايد: هر گاه خواستيد همسرى به جاى همسر قبلى انتخاب كنيد وبه يكى از آن دو مبلغى داديد چيزى از آن پس نگيريد ، آيا مى خواهيد با ارتكاب بهتان وگناه آشكار باز ستانيد". خليفه دوم مسلمين حضرت عمر فاروق رضى الله عنه هيچ گونه عكس العملى نشان نداد به جز اين كه از عقيده خويش منصرف شد وبا صراحت گفت أي زن درست گفت وعمر اشتباه كرد. اينها نمونه هايى او آزادى بيان وعقيده مى باشد .

برادران: دين اسلام پيروان پاكيزه اش را روزى پنج بار دعوت مى نمايد تا در محلى مخصوص گرد هم آيند وفريضه الهى را در جماعت اداء نمايند. وقتى كه مسلمين به مسجد مى أيند با برادران دينى خود معرفى مى شوند واز احوال يكديگر با خبر مى گردند ودر حقيقت مهر ومحبت در بين شان افزايش پيدا مى كند در وقت اداى نماز مسلمانان بدنبال يك شخص وروبه سوى قبله اى واحد وگوش دادن به قرائت وكارهاى يكسان ديگرى از قبيل ركوع، وسجود وقعده انجام مى دهند.اين وحدت است كه به طور گذارا نمى توان از آن گذشت، بلكه بايد كمى انديشيد وفكر كرد وحدتى كه ريشه در اعماق چشمه هاى قلب مسلمين وانديشه وفكرشان ريشه دوانيده وهدف مشخصى را تعقيب مى كند ودر حقيقت مظهر وروشن كننده آيه مباركه " إنما المؤمنون إخوة" مى باشد وحقاً كه مومنون همه برادر يكديگر مى باشند. اندكى به گذشته بر مى گرديم وبه ياد مى آوريم مسجد حضرت محمد صلى الله عليه وسلم را در مدينه منوره كه نژادهاى گوناگون وقبيله هاى مختلف وافراد عرب وغير عرب همچون صهيب رومى، وسلمان فارسى وبلال حبشى را در آغوش باز وپر بركت خود تربيت نمود.

مساوات :

موضوع ديگر مورد بحث ما مسئله برابرى ومساوات مى باشد بلى وقتى كه مسلمين در يك صف فشرده وبه هم پيوسته وبدون تبعيض طبقاتى ونژادى براى اداى نماز مى ايستند،كدام مساوات وبرابرى از اين كامل تر وبالا تر است؟ همان طورى كه پروردگار جهان مى فرمايد: هيچكس بر ديگرى بر ترى ندارد فقط به تقوا مى باشد. واقعا در مساجد مسلمين نيز همين طور است وهيچ گونه بر ترى انحصارى براى افراد جامعه منظور نمى شود. حاكمان وفرمانروايان در كنار افراد بدون قدرت وثروتمندان در پهلوى افراد تهى دست جامعه وعلماء در پهلوى افراد كارگر ودهقان بدون هيچ گونه امتيازى در يك صف به نماز مى ايستند. ويا اين كه در هيچ يك از مساجد در دنياى اسلام قا نونى وجود ندارد كه صف اول مخصوص افراد بلند پايه دولت وصف دوم مربوط به افراد ثروتمند جامعه وصف سوم مخصوص افراد تحصيل كرده ومديران جامعه باشد بلكه همه مسلمين برابر وبرادر يكديگر مى باشند در حقيقت همين امر خود موجب تقويت حفظ وحدت ومساوات اجتماعى وتحكيم پيوندها بين افراد جامعه مى شود وخط بطلان را بر روى هر گونه بينش طبقاتى ويا تئورى هاى بر ترى قومى نسبت به قوم ديگر ونژادى ديگر مى كشد. وبه صورت كلى نماز جماعت در اسلام علاوه بر ارزش فكرى ومعنوى، باعث تحكيم پيوندها ووحدت جامعه بشرى شده وباعث برچيده شدن اختلافات طبقاتى ونژادى مى گردد.

ت و پنجم دی 1391 | 0:44 | نویسنده : مسلمان

فلسفه نماز جماعت

شكى نيست كه نماز يك عبادت ريشه دار وعميق مى باشد كه در همه اديان بوده وشايد كمتر دينى در اين دنيا موجود باشد كه نماز در آن موجود نباشد. اما نماز اسلامى در كتاب آسمانى خويش ( قران كريم) وگفتار و كردار حضرت محمد صلى الله عليه وسلم ( سنت مباركه) به نماز كه يك اصل با ارزش وعبادت مهم مى باشد تاكيد فراوان نموده واز ترك آن مسلمين را به سختى بر حذر داشته است. نماز در حقيقت ستون وپايه دين مقدس اسلام مى باشد وهم چنين كليد بهشت محسوب مى گردد وازجمله شليسته ترين اعمال در نزد پروردگار به حساب مى آيد. در روز قيامت اولين پرسش از نماز بودخداوند پاك در قران كريم در ضمن دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام چنين ارشاد مى فرمايد: ( رب اجعلني مقيم الصلاة ومن ذريتي ربنا وتقبل دعاء) هم چنين در سوره طه مى فرمايد" من تورا بر گزيدم، پس به وحى گوش كن من خداوند هستم كه معبودى جز من وجود ندارد پس مرا پرستش كن ونماز را براى ذكر من برپاى دار". خداوند جلّ جلاله التزام به امر مهم را در همه حال چه درخانه وچه در سفر وچه در حالت صلح وچه در حالت جنگ وبالآخره در همه رخدادها زندگى مورد تاكيد قرار داده است اسلام وظيفه هر مسلمان را تنها در اين خلاصه نكرده كه به صورت انفرادى در هر جايى وبدور از نماز اجتماع مسلمين يا محيطى كه در آن زندگى مى كند به انجام نماز بپردازد، بلكه به طور جدى به انجام وظيفه الهى نماز به صورت جماعت بويژه در مساجد با ديگربرادران دينى فراخوانده است. از جناب رسول اكرم صلى الله عليه وسلم روايت است كه فرمودند: دلم مى خواهد خانه كسانى را كه صداى دلنشين اذان اين سرود الهى را مى شنوند وبه مسجد براى اداى فريضه نماز نمى آيند آتش بزنم". اگرچه نماز جماعت از نظر اسلام واجب نگرديده است اما حضرت عبد الله ابن عمر رضى الله عنه راويت مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرموده اند: نمازى كه به صورت جماعت خوانده شود ثوابش بيست وهفت برابر ثواب نمازى است كه به صورت انفرادى خوانده شود". بنا براين اسلام برگزارى نمازهاى پنجگانه را به صورت جماعت در مساجد به اين دليل لازم دانسته كه مساجد علاوه بر اين كه پايگاه تجمع مسلمين مى باشد محلى است كه مى توان ديگر مشكلات جامعه اسلامى از قبيل مسايل اجتماعى، اقتصادى، اخلاقى وغيره را مطرح ودرپیرامون آنها صحبت نمود وبراى حل آنها اقدامات لازم را بعمل آورد. باز مى بينيم كه بر مسلمين لازم شده است كه به طور وسيع ترى هفته اى يك بار در نماز جمعه شركت كنند. خداوند پاك در اين باره چنين فرموده است: اى كسانيكه ايمان آورده ايد هر گاه براى نماز در روز جمعه فر خوانده شديد پس بسوى ياد خدا بشتابيد وهر معامله اى را ترك كنيد، اين براى شما بهتر است اگر بدانيد". سرپيچى از اين امر خدا بدون عذر روانيست واز رسول اكرم صلى الله عليه وسلم نيز روايت است كه فرموده اند: هر كس سه نماز جمعه را بدون عذر واز روى سستى وسهل انگارى ترك نمايد ، خداوند بر دلش مهر مى زند".

 

 اين اجتماع بزرگ هفتگى در بردارنده نكات آموزشى فراوان بوده، در حقيقت تجديد پيمان واحياى حس برادرى وبرابرى واستحكام بخشيدن وحدت ميان مسلمين واظهار قدرت وقوت مى باشد تا به دشمنان اسلام نشان دهند كه چگونه در صفوف مرصوص ودوشادوش يكديگر آمادگى اين را دارند تا از كيان وشأن وشوكت اسلام وآئين اسلام دفاع كنند ونگذارند كه دست هاى كثيف اجانب وشياطين خون آشام در ميان جامعه اسلامى كار كند، وحتى از اين هم بزرگتر اجتماعات مسلمين به مناست بر گزارى نماز عيد فطر وعيد قربان مى باشد كه انجمنى فرا گير و جشنى بزرگاسلامى ترتيب داده وهمه مسلمين را در كنگره اى واحد گرد هم آورند. اگر دقيق متوجه شويم در مى يابيم كه عيد قربان خاطره حضرت ابراهيم خليل را در اذهان مسلمين جهان زنده مى كند كه چگونه عل?ه کفر والحاد وبد عدالتى نمرود واعلاى کلمه حق مبارزه کرد وچگونه به خاطر آئين يكتا پرستى و اعلاى كلمه حق آتش خشم نمروديان را بر خود تحمل نمود وآن را با جان پذيرف وچگونه به خاطر رضاى پروردگارش حاضر شد كه فرزند دلبندش را به پيشگاه حضرت حق سبحانه وتعالى قربانى نمايد تا رضايت او تعالى را بدست آورد .

 بنا براين عيد قربان وداستان مبارزات پيامبر جليل القدر خدا حضرت ايراهيم درس توكل واتكا به پروردگار را براى مسلمين مى آموزد. همچنين عيد فطر فرصت خوبى براى مسلمانان است تا موفقيت خودرا در راه به پايان رساندن يك ماه جهاد عليه نفس وشيطان جشن بگيرند، واين خود در حقيقت نشان دهنده اتحاد وهمبستگى مسلمين مى باشد وامثال اين اجتماعات است كه باعث بروزابهت وبزرگى واتحاد مسلمين شده وباعث تضعيف روحيه دشمنان ومخالفين اسلام مى گردد.جاى دارد كه در اين جا نكته قابل توجه ديگرى را مطرح كنيم كه واقعا بسيار مهم مى باشد وآن اين كه اسلام اصول وقوانين خود را به صورت يك امر ذهنى يا حرف محض در سر يا زبان قرار نداده است ، بلكه آن اصول وقوانين را به صورتى ناگستنى به زندگى وبرنامه فرد يا انسان مسلمان پيوند داده است. بنا براين آزادى وبيان ومساوات وبرادرى را كه جهان كفر وكشورهاى غربى دم از آن مى زنند، دوازده قرن پيش از انقلاب بزرگفرانسه در زمانى كه حتى غربيان وسردمداران آزادى دروغين بويى از آزادى، مساوات وبرادرى نمى بردند وحماقت تا مغز استخوان شان ريشه دوانيده بود، اسلام به نحوى زيبا وعاقلاانه وبه صورت روشن اين سه كلمه اساسى را در يك بخش .زندگى اجتماعى مسلمين تفسير مى كند:

آزادى: واژه آزادى هميشه بر سر زبان هاى مردم دنيا بوده وكشور هاى غربى هميشه مسلمين را محكوم مى نمايند كه مسايل آزادى در شئونات اسلامى مراعات نمى شود . ما نمى خواهيم در اينجا در رابطه با مفهوم آزادى بنويسيم زيرا كه اين از خود بحث جداگانه اى دارد ولى آنچه روشن وآشكار است فقط در يكى از برنامه هاى زندگى مسلمين كه در حقيقت يك موضوع عبادى است، آزادى را بر رسى مى نماييم : مسلمان وقتى وارد مسجد مى شود از هر گونه بندگى غير از بندگى خداوند متعالآزاد است وبه غير از خداوند متعال به ديگر كسى وابستگى ندارد وفقط براى او ركوع وسجده مى نمايد وفقط در مقابل او سر خم مى نمايد ، هرچند انسان بزرگ وبا قدرتى باشد خداوند متعال مى فرمايد: " مساجد به خدا تعلق دارد پس با خدا هيچ كس ديگر را نخوانيد" . در حقيقت اين همان آزادى معنوى انسان است كه از همه آزادى ها بالاتر مى باشد.واما در باره آزادى بيان وانتفاد به همين نكته اكتفاء مى نماييم كه هر گاه در رفتار وگفتار ويا در ضمن خواندن نماز اشتباهى از امام سرزند نماز گزاران پشت سر او مؤظف اند كه اشتباهش را اصلاح كنند وراهنمايى اش نمايند.در اين امر پير وجوان وفقير وثروتمند همه يكسان مى باشند ومؤظف اند كه اشتبهش را تصحيح كنند. مبين اين گفته ها گفتار خليفه اول مسلمين حضرت ابوبكر صديق رضى الله عنه مى باشد كه همانند آن در طول تاريخ از هيچ رئيس دولت وملك ديگرى ديده وشنيده نشده است . گفتار معروف جناب حضرت صديق كه در روز تصدى خلافت فرمودند" اى مردم من زمامدارى شما را بر عهده گرفتم در حالى كه بهتيرن شما نيستم. هر گاه مرا در راه حق ديديد، يريم كنيد وچون براه باطل مشاهد كرديد به راه راستم بياوريد. بادنيد كه ناتوان هاى شما نزد من نيرومند اند تا زمانى كه حق شان را بستانم ونيرومندان شما نزد من نا توانند تا حق را از آنها باز ستانم . تا وقتى كه من مطيع خدا بودم ، اطاعتم كنيد وچون از راه فرمانبرادارى خدا منحرف شدم مؤظف به فرمانبردارى من نيستيد أي سخن را مى گويم واز خدا براى خود وشما آمرزش مى طلبم". اين گفتار حضرت ابوبكر صديق رضى الله عنه مى باشد كه در طول دوره خالفتش به اين سخنان خود صادق باقى ماند ووعده هايى مى دهد اما هرگيز وعده خلافى نمى كند. حضرت عمر فاروق رضى الله عنه: تصميم گفتند كه حدى براى مهريه قرار دهند واين موضوع را در مسجد اعلام نمودند. زنى در برابرى گفته حضرت عمر فاروق رضى الله عنه به مخالفت برخاست وگفت " چگونه اين عمل را انجام مى دهيد در حالى كه خداوند مى فرمايد: هر گاه خواستيد همسرى به جاى همسر قبلى انتخاب كنيد وبه يكى از آن دو مبلغى داديد چيزى از آن پس نگيريد ، آيا مى خواهيد با ارتكاب بهتان وگناه آشكار باز ستانيد". خليفه دوم مسلمين حضرت عمر فاروق رضى الله عنه هيچ گونه عكس العملى نشان نداد به جز اين كه از عقيده خويش منصرف شد وبا صراحت گفت أي زن درست گفت وعمر اشتباه كرد. اينها نمونه هايى او آزادى بيان وعقيده مى باشد . برادرى: دين اسلام پيروان پاكيزه اش را روزى پنج بار دعوت مى نمايد تا در محلى مخصوص گرد هم آيند وفريضه الهى را در جماعت اداء نمايند. وقتى كه مسلمين به مسجد مى أيند با برادران دينى خود معرفى مى شوند واز احوال يكديگر با خبر مى گردند ودر حقيقت مهر ومحبت در بين شان افزايش پيدا مى كند در وقت اداى نماز مسلمانان بدنبال يك شخص وروبه سوى قبله اى واحد وگوش دادن به قرائت وكارهاى يكسان ديگرى از قبيل ركوع، وسجود وقعده انجام مى دهند.اين وحدت است كه به طور گذارا نمى توان از آن گذشت، بلكه بايد كمى انديشيد وفكر كرد وحدتى كه ريشه در اعماق چشمه هاى قلب مسلمين وانديشه وفكرشان ريشه دوانيده وهدف مشخصى را تعقيب مى كند ودر حقيقت مظهر وروشن كننده آيه مباركه " إنما المؤمنون إخوة" مى باشد وحقاً كه مومنون همه برادر يكديگر مى باشند. اندكى به گذشته بر مى گرديم وبه ياد مى آوريم مسجد حضرت محمد صلى الله عليه وسلم را در مدينه منوره كه نژادهاى گوناگون وقبيله هاى مختلف وافراد عرب وغير عرب همچون صهيب رومى، وسلمان فارسى وبلال حبشى را در آغوش باز وپر بركت خود تربيت نمود.

مساوات : موضوع ديگر مورد بحث ما مسئله برابرى ومساوات مى باشد بلى وقتى كه مسلمين در يك صف فشرده وبه هم پيوسته وبدون تبعيض طبقاتى ونژادى براى اداى نماز مى ايستند،كدام مساوات وبرابرى از اين كامل تر وبالا تر است؟ همان طورى كه پروردگار جهان مى فرمايد: هيچكس بر ديگرى بر ترى ندارد فقط به تقوا مى باشد. واقعا در مساجد مسلمين نيز همين طور است وهيچ گونه بر ترى انحصارى براى افراد جامعه منظور نمى شود. حاكمان وفرمانروايان در كنار افراد بدون قرت وثروتمندان در پهلوى افراد تهى دست جامعه وعلماء در پهلوى افراد كارگر ودهقان بدون هيچ گونه امتيازى در يك صفبه نماز مى ايستند. ويا اين كه در هيچ يك از مساجد در دنياى اسلام قا نونى وجود ندارد كه صف اول مخصوص افراد بلند پايه دولت وصف دوم مربوط به افراد ثروتمند جامعه وصف سوم مخصوص افراد تحصيل كرده ومديران جامعه باشد بلكه همه مسلمين برابر وبرادر يكديگر مى باشند در حقيقت همين امر خود موجب تقويت حفظ وحدت ومساوات اجتماعى وتحكيم پيوندها بين افراد جامعه مى شود وخط بطلان را بر روى هر گونه بينش طبقاتى ويا تئورى هاى بر ترى قومى نسبت به قوم ديگر ونژادى ديگر مى كشد. وبه صورت كلى نماز جماعت در اسلام علاوه بر ارزش فكرى ومعنوى، باعث تحكيم پيوندها ووحدت جامعه بشرى شده وباعث برچيده شدن اختلافات طبقاتى ونژادى مى گردد.

زندگینامه - امام ابن ماجه قزوینی


6- امام ابن ماجه قزوینی

 

امام ابو عبد الله محمد بن یزید بن عبد الله بن ماجه قزوینی، در سال 207 هجری در قزوین چشم به دنیا گشود، واز سنین کودکی  شیفته علم ودانش بود، وبعد از فراگیری  علم حدیث از مشایخ شهر خود، به سرزمینهای  حجاز، عراق، کوفه، بصره ، شام ومصر مسافرت کرد ، واز محضر مشایخ وحفاظ حدیث کسب فیض نمود، واز آنها حدیث نوشت،  تا اینکه خودش امامی از ائمه حدیث گردید.

 

شیوخ امام:

1 ـ ابوبکر بن ابی شیبه

2 ـ عثمان بن ابی شیبه

3 ـ محمد بن عبد الله بن نمیر

4 ـ هشام بن عمار

5 ـ علی بن محمد طنافسی

6 ـ جباره بن مغلس

7 ـ مصعب بن عبد الله زبیری.

8 ـ سوید بن سعید

9 ـ  عبد الرحمن بن عبد الرحیم دحیم

10 ـ  ابو مصعب زهری.

 

 

شاگردان امام:

1 ـ أبو الحسن على بن ابراهيم القطان

2 ـ محمد بن عيسى الأبهرى

3 ـ أبوالطيب احمد بن روح البغدادى

4 ـ أبو عمرو احمد بن محمد بن حكيم المديني

5 ـ سليمان بن يزيد الفامي.

 

تأليفات:

امام ابن ماجه در تفسیر، تاریخ وحدیث کتابهای را تألیف کرد که عبارتند از:

1 ـ سنن ابن ماجه

2 ـ تفسیر القران الکریم

3 ـ کتاب التاریخ

مهمترین کتاب ایشان که بدست ما رسیده کتاب«السنن» می باشد که ششمین کتاب از کتب حدیث بشمار می آید.

 

کتاب سنن ابن ماجه:

کتاب سنن برترتیب ابواب فقهی نوشته شده است؛ اما امام ابن ماجه پیش از آغاز ابواب طهارت، ابوابی بعنوان مقدمه ذکر نموده که نخست از باب اتباع سنت رسول الله صلی الله علیه وسلم شروع کرده، وبعد احادیثی در باره اهمیت وحجیت سنت، وجوب عمل به آن آورده است.

امام ذهبی در سیر اعلام النبلاء می گوید:

کتاب سنن دارای 32 کتاب ، و1500 باب،  و4000حدیث می باشد.

گفتنی است که  تعداد احادیث برحسب شمارش وچاپ تحقیق شده توسط محمد فؤاد عبدالباقی 4341 حدیث می باشد.

سنن امام ابن ماجه شامل احادیث صحیح، حسن وضعیف (ونیز برخی روایات منکر وموضوع ) می باشد.

بخاطر وجود برخی از روایات غیر صحیح، امام مزی گفته است: هر روایتی که امام ابن ماجه آورده باشد  ، که بقیه کتب خمسه ذکر نکرده باشند؛ضعیف  است. ولی امام حافظ ابن حجر عسقلانی تعقیب بر این رای می گوید: این کلام امام مزی قابل پذیرفتن نیست زیرا که امام ابن ماجه احادیث بسیاری را  به تنهای (متفرد از خمسه) ذکرکرده، که صحیح می باشد.

حافظ شهاب الدین بوصیری (متوفی 840هـ) کتابی را بنام « مصباح الزجاجه فی زوائد ابن ماجه» تألیف نموده که در آن تمام آن احادیثی که ابن ماجه از بقیه کتب خمسه متفرد شده آورده است ودر باره هر کدام از آن روایات از لحاظ صحیح یا حسن ویا ضعیف بودنش سخن گفته است.

همچنین علامه محدث عصر محمد ناصر الدین آلبانی کتاب سنن ابن ماجه را به دو بخش صحیح ابن ماجه ، وضعیف ابن ماجه تقسیم نموده است.

 

چاپ وشرح سنن ابن ماجه:

کتاب سنن ابن ماجه توسط محمد فؤاد عبد الباقی در دو جلد چاپ شده است .

1 ـ از مشهورترین شرح آن شرح امام جلال الدین سیوطی (متوفی 991هـ) بنام «مصباح الزجاجه علی ابن ماجه » می باشد.

2 ـ همچنین شیخ ابو الحسن بن عبد الهادی سندی مدنی (متوفی 1138هـ) شرحی بنام «کفایه الحاجه فی  شرح ابن ماجه » نوشته است.

 

وفات:

امام ابن ماجه  بعد از مدتها کوشش وتلاش در راه اسلام وجمع آوری احادیث نبوی، سر انجام درسن 64  سالگی، در  روز دوشنبه 22 ماه رمضان سال 273 هجری دار فانی را وداع گفت وبه سرای باقی شتافت.

زندگینامه امام  ابو عبد الرحمن نسائی


5-امام  ابو عبد الرحمن نسائی

امام ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب بن علی نسائی ، در سال 214یا 215 هجری در شهر نسا از توابع خراسان متولد گردید، او ابتدا در شهر خود قرآن کریم را حفظ نمود ومبادی علوم شرعی را بر مشایخ  آنجا فرا گرفت، وهنوز به سن پانزده سالگی نرسیده بود که برای کسب علم حدیث  به سرزمینهای حجاز، عراق ، شام، ومصر  سفر کرد, واز علما وپیشوایان بزرگ آنجا  اخذ حدیث نمود. ودر علم حدیث وروایت سرآمد عصر خود گردید.

امام دارقطنی می گوید:

ایشان فقیه ترین مشایخ مصر درزمان خود، وداناترین شان به حدیث وعلم رجال بود.

 

شیوخ امام:

1 ـ امام ابو داود سیستانی

2 ـ امام ابو عیسی ترمذی

3 ـ ابراهیم بن یعقوب جوزجانی

4 ـ  اسحاق بن راهویه

5 ـ اسحاق بن ابراهیم

6 ـ حارث بن مسکین

7 ـ علی بن خشرم

8 ـ علی بن حجر

9 ـ قتیبه بن سعید

10 ـ محمد بن بشار

 

 

شاگردان:

امام نسائی محدث وامام عصر خود بود، وافراد بیشماری از وی کسب دانش نموده اند،  که برخی از آنها را ذکر می نماییم:

1 ـ امام ابو القاسم طبرانی

2 ـ امام ابو جعفر طحاوی

3 ـ ابراهیم بن محمد بن سنان

4 ـ ابوبکر احمد بن

اسحاق ابن سنی

5 ـ ابو بشر دولابی

6 ـ ابو جعفراحمد بن  محمد نحاس نحوی

7 ـ ابو علی نیشاپوری

8 ـ  حسن بن خضر اسیوطی

9 ـ محمد بن معاویه اندلسی

10 ـ  محمد بن هارون بن شعیب.

 

تألیفات:

امام نسائی کتابهای

گرانبهای  را از خود بجای گذاشته است که مهمترین آنها " المجتبی " یا " سنن (صغری) نسائی می باشد.

کتابهای دیگر امام:

1 ـ سنن کبری

2 ـ خصائص امیر المومنین علی

3 ـ کتاب الکنی

4 ـ ضعفاء والمتروکین

5 ـ فضائل الصحابه

6 ـ مناسک الحج.

 

سنن نسائی:

امام نسایی هنگامی که از تألیف  کتاب "السنن الکبری" فراغت یافت، آن را به امیر شهر رمله اهداء نمود، امیر پرسید: آیا تمام آنچه در این کتاب  وجود دارد صحیح می باشد؟ امام گفت: درآن صحیح وحسن وآنچه که به این دو نزیک است وجود دارد.امیر افزود: احادیث صحیح را از غیر صحیح برایم مشخص کن. آنگاه امام نسایی کتاب« السنن الصغری» را تألیف نمود وآن را « المجتبی » نامید.

 امام نسایی در انتخاب احادیث این کتاب بسیار دقت نموده، وبا کنجکاوی واحتیاط شدید نوشته است, تا جایی که عده ای  از علما معتقدند که رتبه ی سنن نسایی بعد از صحیحین می باشد، چون که آحادیث ضعیف ، خیلی کم در آن یافت می شود.تقریبا حدود ده حدیث از طرف ابن جوزی مورد انتقاد قرار گرفته ، که امام سیوطی آنها را پاسخ داده است.

محدث ناصر الدین آلبانی نیز کتاب نسایی را به دو بخش صحیح وضعیف تقسیم نموده است.

 

شرح سنن نسایی:

هرچند بر کتاب سنن امام نسایی مانند سایر کتابهای سنن، شرح مفصل نوشته نشده ،ولی میتوانیم برخی از شروح آن را ذکر نماییم:

1 ـ زهر الربی علی المجتبی تألیف امام جلال الدین سیوطی

2 ـ تعلیقات وشرح سندی، تألیف علامه ابوالحسن محمد بن عبد الهادی سندی (متوفای: 1138هـ)

3 ـ تعلیقات السلفیه تألیف شیخ مشایخ ما علامه ابوعطا الله محمد حنيف فوجیانی (متوفای:1409 هـ)

 

 

وفات:

امام نسائی در سن 88 یا 89 سالگی در سال 303 هجری  در  مکه  در گذشت، اما امام ذهبی می گوید: درست این است که  در رمله (فسطین) وفات نموده است.

زنده گینامه - امام ابو عیسی ترمذی

 

4- امام ابو عیسی ترمذی

 

امام ابو عیسی محمد بن عیسی بن سوره ترمذی، در سال 209 هجری در ترمذ چشم به جهان گشود، از سنین کودکی فراگیری علم را آغاز نمود، لذا از محضر علمای شهر خود استفاده کرد، آنگاه برای کسب دانش بیشتر وجمع آوری احادیث به اقطار جها ن مسافرت کرد.

امام ترمذی از نظر وسعت علم وحافظه نابغه بود، امام ابن حجر عسقلانی در کتاب "تهذیب التهذیب" از امام ترمذی حکایت می کند: در مسیرراه مکه بودم واز یکی از محدثین دو جزء حدیث نوشته بوده م، اتفاقا گذارهمان محدث به آنجا افتاد، خواستم که آن احادیث را از زبان خود استاد بشنوم، لذا به گمان این که آن دو جزء با خود دارم به محضرش رسیدم، در صورتی که من چیز دیگری برداشته بودم، واز استاد تقاضای سماع آن احادیث نمودم، ایشان موافقت کردند، وگفتند: من می خوانم شما با نوشته هایت مطابقت دهید، وشروع به خواندن کرد، ناگهان متوجه شد که برگه های سفید وننوشته در دست دارم، ناراحت شد وگفت: آیا مرا مسخره می کنی؟! عرض کردم: خیر، من اینها را از بر دارم. گفت: آیا پیش از آمدن به اینجا آنها را یاد کرده ای؟! عرض کردم: خیر. سپس گفتم: احادیثی دیگر برایم بخوان، آنگاه وی چهل حدیث از روایات غریبش برایم خواند، سپس گفت: حالا اینها بخوان، من آنها را از اول تا آخرش برایش خواندم، در پایان گفت: کسی مثل شما ندیده ام.

 

شیوخ امام:

 امام ترمذی از محضر علما ودانشمندان مشهوری کسب فیض نمود، مانند:

1 ـ امام محمد بن اسماعیل بخاری

2 ـ امام مسلم بن حجاج نیشاپوری

3 ـ امام ابوداود سیستانی

4 ـ امام اسحاق بن راهویه

5 ـ قتیبه بن سعید

6 ـ محمد بن بشار

7 ـ علی بن حجر

 

8 ـ سوید بن نصر

9 ـ ابو مصعب احمد بن ابی بکرزهری

10 ـ اسماعیل بن موسی فزاری

 

 

شاگردان امام:

امام ترمذی یکی از دانشمندان وحفاظ حدیث بشمار می آید، وافراد بسیار ی از محضر ایشان استفاده برده اند، که  مشهور ترین آنها:

1 ـ حسین بن یوسف فربری

2 ـ هیثم بن کلیب شاشی

3 ـ ابو العباس محمد بن احمد محبوبی

4 ـ مکحول بن فضل نسفی

5 ـ ابو جعفر محمد بن احمد نسفی

6 ـ حماد بن شاکر ......

می باشند

 

تألیفات:

امام ترمذی کتابهای بسیاری در علم حدیث تألیف نمود، که مهمترین ومعروفترین آنها کتاب:

( الجامع )  یا ( سنن ترمذی) می باشد.

امام ترمذی  در باره کتاب "جامع " می گوید: کتابم را به علمای حجاز، عراق وخراسان عرضه کردم،

همه ی آنها به آن راضی شده، و آن را نیکو شمردند، وکسی که در خانه اش این کتاب وجود داشته باشد، گویا که در خانه اش پیامبری است که سخن می گوید.

 کتابهای دیگر امام عبارتند از:

1 ـ کتاب العلل

2 ـ کتاب التاریخ

3 ـ کتاب الشمائل

4 ـ کتاب الزهد

 

5 ـ کتاب الأسماء والکنی.

 

جامع یا سنن ترمذی:

کتاب امام ترمذی یکی از مهمترین کتابهای معتبر حدیث بشمار می آید، امام ترمذی هنگامی که از تألیف کتابش فراغت یافت آن را بر علمای عصرش در حجاز، عراق، وخراسان که مهد علم ودانش بود عرضه نمود وهمگی کتابش را پسندیدند.

امام ترمذی در کتاب "جامع" یا "سنن" خود را فقط ملزم به روایات صحیح، نکرده؛ بلکه احادیث صحیح وحسن وضعیف وغریب نیز آورده، وروایات معلل نیز برای بیان کردن علتش روایت کرده است.

اما امام ترمذی سعی نموده که هیچ حدیثی را ذکر نکند؛ مگر این که فقیهی از فقها به آن عمل نموده باشد، ونزد  علما قابل احتجاج باشد .

کسی که کتاب جامع ترمذی را مطالعه نماید وسعت علم وفقه امام را در می یابد.

امام ترمذی کتابش را به بهترین وجه مرتب ساخته،مذاهب فقهی علما ونحوه ی استدلال به حدیث را نیز ذکر کرده است، همچنین فواید ومسائل مربوط به جرح وتعدیل وعلل نیز بیان کرده است.

پاره ای از احادیث کتابش از طرف بعضی از حفاظ وناقدین حدیث, مانند ابن جوزی وغیره مورد انتقاد شدید قرار گرفته، تا جای که حدود  30 تا را موضوع دانسته اند، اما امام جلال الدین سیوطی مجدد ومحدث قرن نهم هجری بشدت از آنها دفاع نموده است ، وقابل ذکر است که اکثر این احادیث در باب فضایل می باشد، وعلامه آلبانی نیز کتاب را به دو بخش صحیح وضعیف تقسیم نموده است.

 

شرح جامع ترمذی:

بسیاری از علما این کتاب گهر بار را شرح داده اند، برخی از این شرحها عبارتند از:

1 ـ عارضة الأحوذى في شرح سنن الترمذى تأليف امام ابوبكر ابن العربي (متوفاى:543هـ)

2 ـ قوت المغتذي على جامع الترمذي تأليف امام حافظ جلال الدين سيوطى (متوفاى:911هـ)

3 ـ تحفة الأحوذي شرح جامع الترمذي تأليف علامه ي محدث عبدالرحمن مباركفوری (متوفای: 1353هـ)

 

 

وفات:

امام ترمذی در اواخر عمر نابینا گردید، وبعد از یک عمر خدمت برای دین اسلام، در شب دوشنبه 13 ماه رجب سال 279 هجری درسن 70 سالگی در شهر  ترمذ به دارباقی شتافت.