شناخت وهّابيت براساس تحقیق نه بر مبنای تقلید
شناخت وهّابيت
بر اساس
تحقيق نه بر مبناي تقليد
تألیف:
عبدالرحمن فاتح
|
این کتاب از سایت کتابخانه عقیده دانلود شده است. |
الحمدلله وحده والصلوة والسلام على من لا نبي بعده:
از آنجائيكه امت اسلامي امروزه به انحطاط روبروگرديده، واين عقبافتادگي هم داراي عواملي ميباشد كه امّت اسلامي را تهديد مينمايد، بناءً بر ما مسلمانان لازم است كه در چنين بُرهه از زماني عوامل انحطاط خودمان را دانسته و براي از بين بردن آنها از هيچگونه سعي و تلاش دريغ نورزيم. از جملة اين عوامل، تعصُّبات و اختلافات بيمورد است، كه در حقيقت اين همان خواستة ديرينة استعمار در هرگوشة جهان ميباشد. در واقع امروزه دشمنان اسلام چنان در راه تفرقه انداختن ميان مسلمين تلاش ميكنند و به اشكال مختلف مسلمانها را كه برادران يكديگر اند بجان هم مياندازند و به اشكال گوناگون از آب گِل آلوده ماهي ميگيرند، كه يكي از اين موارد ميتوان اطلاق واژة تحت عنوان (وهّابيت) اشاره كرد؛ آنان امت اسلامي را در تحت اين عنوان بجان هم انداخته و خيلي از علماء، دانشمندان و نخبگان امّت اسلامي را تحت اين واژه بدنام نمودهاند؛ روي اين ملحوظ بر ما لازم است كه با اين واژه شناخت درست داشته باشيم تا خداي نكرده نافهميده به آبروي برادران مسلمان خويش تاخت و تاز ننموده و تبليغات مرموزانة دشمن را لبّيك نگوئيم؛ براين اساس بندة حقير با استفاده از وقت، اين رسالة كوچكي را كه روي دست داريد، بر مبناي تحقيق نه بر مبناي تقليد، نوشتم تا انشاءالله پيشزمينة باشد براي جلوگيري از دسايس اين شياطين بزرگ، و شناختي با اين واژه براي طالبان حق و حقيقت. چرا كه به باور بنده متأسفانه برخي از كتبي كه در جامعة ما (افغانستان) نوشته شده بر اساس تقليد كوركورانه و تعصُّبات انديشهاي نگارش يافته كه در واقع در آن كتب نامي از تحقيق و پژوهش يافت نميگردد؛ بعنوان مثال: كتاب «البيانات الصادقة في أحوال فرقة الوهّابية» كه هر انسان اهل تحقيق و نظر، بمجرد كوتاهترين نظراندازي و مطالعة آن درخواهد يافت كه نشانة از صدق و راستي در آن موجود نبوده و بايد نامش را «البيانات الكاذبة» گذاشت، و همچنان باكمال تأسف بايد گفت كه كتب ديگري هم پيرامون اين موضوع نگارش يافته و موجود است كه بر روش «البيانات الكاذبة» تأليف شده است، هرگاه انسان عاقلي اين كتب بياساس را مطالعه نمايد اين سؤالات در ذهنش پديد ميآيد كه: مراجع چنين كتبي از كجاست؟ از طرف چطور مردم جاهلي پخش و نشر ميگردد؟ آيا نويسندگان و ناشران چنين كتبي از خداوندY نميترسند كه اين قدَر دروغپردازي نموده و آشكارا بر مسلمانان افتراء مينمايند؟ آيا اينها از مردم شرم نميكنند كه روزي فرا خواهد رسيد كه اباطيل و خرافهگویيهاي آنها إفشاء خواهد گرديد؟ به هرحال شايد اين رساله با اكثر نوشتههاي پخش شده و سخنان شايع شده در جامعة ما تفاوت داشته باشد، اما از شما خوانندة گرامي تقاضا ميكنم كه چند نكته را از ياد نبريد:
1) تعصّب را كنار بگذاريد
2) بر اساس تحقيق روان باشيد نه بر مبناي تقليد
3) گفتة هيچ كس را بدون بررسي و تفحّص درآن، نپذيريد.
ثناء الله (فائز) دانشجوی کارشناس ارشد
دانشکده : حقوق جزا وجرم شناسی
جامعه مصطفی العالمیة(کابل)
مؤرخ ۱۷/۳/۱۳۹۱ ه ش
وهّابيت همان واژة است كه از سالهاي متمادي باعث ايجاد تفرقه ميان امّت اسلامي گرديده و سبب بدنام گرديدن خيلي از علماء و دانشمندان اسلامي شده است. غالباً مردم ما وهّابيت را نسبت به شيخ محمد بن عبدالوهاب: ميدهند، و بعضاً هم كه خيلي بلندپروازي مينمايند و ادّعاي علم و دانش ميكنند، ميگويند: وهّابيت درختي است كه شيخ الاسلام ابن تيميه: آنرا غرس نموده و شيخ محمدبن عبدالوهاب: آن را پرورش داده و آنرا آبياري نموده است امّا اينكه تا چه حدي اين اقوال قابل قبول است بايد پيرامون موضوع بحث نمود امّا قبل از وارد شدن به بحث اصلي خوب است شرح حالي مختصر پيرامون اين دو شخصيت مصلح «شيخ الاسلام ابن تيميه: و شيخ محمدبن عبدالوهاب:» بدانيم تا انشاءالله وسيلة براي شناخت بيشترموضوع اصلي گردد.
شرح حال مختصر پيرامون شيخ الاسلام ابن تيميه/
نامشان تقي الدين احمد بن عبدالحليم بن عبدالسلام مشهور به شيخ الاسلام ابن تيميه الحرّاني الدمشقي الحنبلي بوده و ايشان در شهر حرّان در دهم ربيع الاوّل سال 661 هـ ق بدنيا آمدند، هنوز به سن هفت سالگي نرسيده بودند كه مغولها شهر حرّان را تصرف نمودند و براين اساس خانوادة شان مجبور به هجرت از حرّان بسوي شام شدند، شيخالاسلام ابن تيميه: بنا به گفتة شاگردشان حافظ ابن عبدالهادي: به نزد بيش از 200 عالم و استاد زانوي تلمّذ و شاگردي گذاشتند، ايشان در زندگي پربار خويش شاگردان زيادي را نيز تربيت نمودند كه هر كدام آنها سرآمد فقها، محدّثين، و مؤرّخين بودند، از جمله: علاّمه ابن قَيِّم جوزي/، علاّمه شمس الدين ذهبي:، علاّمه ابن عبدالهادي: و علاّمه ابن كثير: و غیره.
شيخ الاسلام: كتابهاي زيادي را نيز نوشتند كه نقل است از شاگردشان حافظ ذهبي: كه ميگويد: «تصنيفات شيخ الاسلام ابن تيميه: را تا يك هزار تصنيف (كتاب، رساله و بحثهاي علمي) شمردم، ولي باز هم بعد از آن كتب ديگري را نيز ديدم». در اينجا مناسب ميبينم كه بعضي از كتب شيخ الاسلام: را به معرفي بگيرم، بعنوان مثال: «1- الفتاوى الكبرى. 2- اقتضاء الصراط المستقيم لمخالفة أصحاب الجحيم. 3- تعارض الحسنات والسيئات. 4- التعليق على فتوح الغيب لعبد القادر الكيلاني/. 5- الفتاوى الحموية الكبرى. 6- سؤال في معاوية بن أبي سفيان t. 7– السياسة الشرعية في إصلاح الراعي والرعية. 8- الفرق بين أولياء الرحمن وأولياء الشيطان. 9- العقيدة الواسطية. 10- منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدرية. 11- رفع الملام عن الأئمة الأعلام».
سرانجام ايشان به سن 67 سالگي در اواخر شوّال 728 هـ. ق. مريض گرديدند و مريضي شان بيست و چند روز طول كشيد تا اينكه در سحرگاه بيست و دوّم ذي القعده 728 هـ ق بعد از يك عمر دفاع از كتاب، سنّت و اصحاب كرامن و مبارزه بر عليه شركيات و بدعات، در قلعة دمشق جهان فاني را وداع گفتند. (إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ).
شيخ الاسلام ابن تيميه: بدون شك مجدِّدعصر خودش بود، و اين را زماني انسان درك ميكند كه كتب و زندگي شيخ: را مورد مطالعه قرار دهد، واقعاً شيخ الاسلام: در مقابل مغولهاي متجاوز، و اهل بدعت مردانه ايستادگي مينمود، و همين مقابلهها بود كه باعث بر آن شد تا از جانب گروههاي مخالف مورد اتهام و افتراء قرار بگيرد و بر اين شخصيّت دروغهاي شاخدار بسازند؛ مثل اينكه ميگويند: كه شيخ: قائل به تجسيم اللهY بوده و يا اينكه ايشان ناصبي بوده است و يا كرامات اولياء را انكار ميكرده است و غيره... ولی انسان هرگاه به كتب شيخ الإسلام/ مراجعه نمايد در مييابد كه همة اين سخنهاي كه در فوق ذكر شد و امثال اين، گفتههاي بياساس و بيبنياد است؛ مَخْلَص سخن اينكه شيخ الإسلام: يكي از مجدّدين اين امّت و از بزرگان اهل سنّت و جماعت ميباشند.
در اينجا لازم ميبينم كه مطالعة كتاب «جلاء العنين في محاكمة أحمدين» نوشتة «نعمان بن محمود بن عبد الله، أبو البركات خير الدين، الآلوسي (المتوفى: 1317هـ ق)» فرزند ارشد «علّامه آلوسي، صاحب تفسير روح المعاني» كه به افتراءات وارده بر شيخالاسلام ابنتيميه: كه از جانب ابن حجر هيثمي(عفا الله عنه) بر ايشان وارد شده را خط بطلان كشيده است؛ به خوانندة عزيز توصيه نمايم.
اگراللهY بندة حقير را توفيق دهد انشاءالله اراده دارم كه بزودي رسالة را تحت عنوان «ردّي بر بعضي از شبهات وارده به شيخ الاسلام ابن تيميه: » را به نگارش بگيرم، و در آن بعضي از شبهات وارده را با استناد از كتب شيخ: ردّ نمايم.
خوانندة گرامي اگر معلومات بيشتر پيرامون زندگي شيخ الاسلام: ميخواهيد به «تاريخ دعوت و اصلاح جلد دوّم نوشتة علاّمه ابوالحسن ندوي: و ترجمة مولانا ابراهيم دامني:» مراجعه نمائيد.
شرح حال مختصر در مورد شيخ محمد بن عبدالوهاب/
شيخ محمد بن عبدالوهاب بن سليمان الحنبلي:. ايشان در عيينِه كه شهر كوچكي از بلاد نجد است در سال 1115 هـ ق بدنيا آمدند، دروس ابتدائي خويش را در همانجا خوانده و بعد از آن به مدينة منوره آمده و دروس خود را ادامه دادند؛ شيخ: سالها با مستعمرين و مبتدعين مبارزه نموده و در راه تحكيم عقيدة صحيح و خالص از هيچگونه سعي و تلاش دريغ نورزيدند كه اين موضوع را انسان ميتواند از لابلاي كتب شيخ/ پيدا نمايد همچنانكه علاّمه سيد ابوالحسن ندوي: در مورد شيخ محمدبن عبدالوهاب: اينگونه مينگارد: «شيخ محمدبن عبدالوهاب: در محدودة اصل دائرة توحيد خالص، ريشهكني مراسم و آثار شرك، استيصال علائم و خرافات جاهليت (كه برخي از مظاهر آن به علت گذشت زمان، جهل و ناداني، غفلت و تساهل علماء در قسمت شرقي جزيرة العرب در بعضي از مناطق و قبائل ترويج يافته بود)، فرق توحيد الوهيت، توحيد ربوبيت و توحيدي كه خداوند عزوجل از بندگانش ميپذيرد، و در قرآن كريم بصراحت به سوي آن دعوت شده، آنرا توضيح و تشريح نموده است»([1]).
شيخ محمدبن عبدالوهاب: بعد از سالها دعوت بسوي يكتاپرستي و توحيد خالص سرانجام درسال 1205 هـ ق كه 91 بهار از عمرشان گذشته بود از دنيا رفتند. ﴿إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾.
شيخ/ هرگز مذهب و يا حركتي را بنام وهّابيت تأسيس ننمودند، بلكه دعوت اصلاحي شيخ: بنا به گفتة مولانا ندوي: همان دعوتي است كه الله از بندگانش خواسته و قرآن كريم نيز بصراحت تمام بسوي آن دعوت نموده است؛ امّا آنچه دشمنان به اونسبت ميدهند و شبهاتي را پيرامونش گِرد آوردهاند از همان خدا ناترسي آنهاست كه بخاطرحفظ جايگاهشان مجبور اند دست به دسيسه و دروغپردازي بزنند؛ از جمله شبهات ذيل را به اين بزرگوار نسبت ميدهند:
1ـ يكي اينكه ميگويند گويا ايشان گفتهاند كه عصاي من سودمندتر از پيامبرص است (معاذالله). 2ـ گويا اينكه ايشان به مقام و كرامات علماء و صالحين معتقد نبودهاند. 3ـ گويا اينكه ايشان شفاعت پيامبرص را قبول ندارند. 4ـ ميگويند، ايشان مردم را از زيارت قبرپيامبرص و بقيه مسلمانان منع مينموده است. 5ـ گويا اينكه شيخ معتقد به صلوات فرستادن به پيامبرص نبوده است. 6ـ ميگويند كه ايشان به كتب ائمه اعتناي نميكردند و خودشان را مجتهد معرفي مينمودهاند. 7ـ گويا اينكه شيخ: مسلمانان را از چند قرن پيش، بجز كساني را كه همرأي ايشان بودند تكفير مينمودهاند. 8 ـ ميگويند كه ايشان گفتند كه اگر ميتوانستم قُبَّة حضرت رسول اكرمص را تخريب ميكردم. 9 ـ گويا اينكه شيخ: گفتهاند كه اگر ميتوانستم ناودان (طلائي) خانة كعبه را برميداشتم و بجاي آن ناودان چوبي ميگذاشتم.10ـ ميگويند كه شيخ محمدبن عبدالوهاب: به تجسيم براي اللهY قائل بوده است و غيره... همة اينهاي كه ذكر گرديد و ديگر افتراءاتي كه به ايشان نسبت ميدهند بياساس و بيبنياداست زيرا اگر كسي از نزديك با ايشان و عقيدة شان آشنائي پيدا نمايد در خواهد يافت كه چنين افتراءاتي در هيچ يك از كتب شيخ: وجود ندارد.
خوانندة گرامي!
آنچه شما در فوق پيرامون شبهات وارده بر شيخ محمد بن عبدالوهاب: خواندهايد برگرفته از كتاب خودشان بنام (الرسائل الشخصية) كه اين كتاب پيرامون عقيدة شيخ: بحث مينمايد، ميباشد؛ جالب اينكه اين شبهات درزمان حيات شيخ: به ايشان نسبت داده شده است. روي اين اساس، كتاب مذكور به تعداد 51 نامه از نامههاي اعزامي شيخ: است كه براي مخالفين شان در هر گوشة جهان فرستاده شده است؛ براي كسيكه ميخواهد پيرامون اين موضوع تحقيق نمايد، خواندن اين كتاب حتمي است.
در اينجا لازم ميبينم كه بعضي از كتب شيخ را معرفي نمايم: «1 ـ كتاب التوحيد 2 ـ الأصول الثلاثة 3 ـ آداب المشي إلى الصلوة 4 ـ أحاديث الفتن والحوادث 5 ـ أصول الدين الإسلامي مع قواعده الأربعة 6 ـ الرد على الرافضة 7 ـ الرسائل الشخصية 8 ـ عقيدة الفرقة الناجية، أهل السنة والجماعة 9ـ مختصر السيرة و غيره... ».
شبهة ديگري هم است كه بعضي از مخالفين تنگنظر و كم فكرپيرامون شيخ: وارد مينمايند و براي تخريب چهرة دعوت شيخ: از اين حَرْبَه استفاده مينمايند، پيرامون حديث (نجد قَرْن الشيطان) است. از سخن پيامبرص سوء برداشت مينمايند و تلبيس با سخن پيامبرص ميكنند. اينجا لازم است كه پيرامون اين موضوع هم بحث كوتاهي داشته باشيم
حديث (نجد قَرْن الشيطان) چيست؟
آنچه كه امام بخاري/ درصحيح خودشان روايت ميكنند: [عَنْ ابْنِ عُمَرَب قَالَ: ذَكَرَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّـهُ عَلَيْهِ وسَلَّمَ: اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي شَامِنَا اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي يَمَنِنَا قَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّـهِ! وفِي نَجْدِنَا قَالَ: اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي شَامِنَا اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي يَمَنِنَا قَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّـهِ! وفِي نَجْدِنَا فَأَظُنُّهُ قَالَ فِي الثَّالِثَةِ هُنَاكَ الزَّلَازِلُ والْفِتَنُ و بِهَا يَطْلُعُ قَرْنُ الشَّيْطَانِ. (حديث شماره 7094).
از اين حديث گروهي دروغپرداز و افتراكننده، استدلال مينمايند: «كه در اين حديث (نجد) محل زادگاه شيخ محمدبن عبدالوهّاب: مورد نكوهش قرار گرفته و آنجا محل فتنهها و بيرون شدن شاخ شيطان است، و يا اينكه مردم آن پيروان شيطان و قرين شيطان هستند».
امّا اينكه اين استدلال تا چه حدّي قابل قبول است، بايد پيرامون آن بحث نمائيم، تا صحيح و يا غلط بودن استدلال معلوم گردد.
پيرامون اين موضوع بايد چند نكته را فراموش ننمود:
1ـ كلمة نَجْد در لغت عربی به هر زمين مُرتَفع و بلند اطلاق ميگردد.
2ـ زمانيكه فهميده شدكه نَجْد به هر زمين مرتفع اطلاق ميگردد، بناچار بايد براي معلوم كردن منطقة نَجْد، مراد حديث مزبور از روايات ديگر و اقوال علماء استفاده نمائيم تا مطلب برايمان واضح گردد. در اين مورد روايات ديگري است كه روشن ميگردد مراد از نَجْد همان منطقة عراق است، بعنوان مثال به احاديث ذيل توجه فرمائيد: 1ـ اين حديث را امام بخاري/ درصحيح خودشان از ابن عمرب روايت مينمايند كه پيامبرص «أَنَّهُ قَامَ إِلَى جَنْبِ الْـمِنْبَرِ فَقَالَ الْفِتْنَةُ هَا هُنَا الْفِتْنَةُ هَا هُنَا مِنْ حَيْثُ يَطْلُعُ قَرْنُ الشَّيْطَانِ أَوْ قَالَ قَرْنُ الشَّمْسِ». (حديث شماره 7092) در روايت ديگري كه امام مسلم/ آنرا در صحيح خودشان از ابن عمرب روايت ميكنند كه ايشان از پيامبرص در حاليكه روي بطرف مشرق كرده بودند، شنيدند كه ميفرمودند: أَلَا إِنَّ الْفِتْنَةَ هَاهُنَا، أَلَا إِنَّ الْفِتْنَةَ هَاهُنَا، مِنْ حَيْثُ يَطْلُعُ قَرْنُ الشَّيْطَانِ (حديث شماره 2905) « بايددانست كه طرف مشرق مدينه، عراق قراردارد نه نجدي كه مشهوراست» باز هم امام طبراني/ در المعجم الكبير حديث ديگري روايت ميكنند كه براي واضح شدن مطلب خوب است آنرا نيز دراينجا درج نمایيم: «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: دَعَا نَبِيُّ اللَّـهِ صَلَّى اللَّـهُ عَلَيْهِ وسَلَّمَ، فَقَالَ: اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي صَاعِنَا وَمُدِّنَا، وَبَارِكْ لَنَا فِي مَكَّتِنَا ومَدِينَتِنَا، وَبَارِكْ لَنَا فِي شَامِنَا وَيَمَنِنَا، فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ: يَا نَبِيَّ اللَّـهِ، وَعِرَاقِنَا، فَقَالَ: إِنَّ بِهَا قَرْنَ الشَّيْطَانِ، و نبح الْفِتَنِ، و إِنَّ الْـجَفَاءَ بِالْـمَشْرِقِ». (حديث شماره 12388) از اين روايات بصورت واضح دانسته ميشود كه مراد از نَجْد در حديث مورد بحث همانا عراق است، علماء و محدثين عموماً نظرشان پيرامون اين حديث همان عراق است؛ در ضمن فتنههاي برخاسته از عراق نيز نشاندهندة آن چيزي است كه مراد ما در اينجا است؛ بعنوان مثال: نقشة شهادت حضرات عثمان، علي و حسينy از عراق طرحريزي شد، اختلاف ميان مسلمين در صِفِّيْن و جَمَلْ از عراق ظهور كرد، فتنة قرامطهها، رافضيها و مغولها و غيره فتنهها و فسادها همه مهد ظهور آنها عراق است.
3ـ آنچه كه در ذم و يا مدح اماكن ميآيد چرا بايد به اشخاص انتساب گردد؟ اين عمل درست نيست؛ بعنوان مثال، در احاديث فوق عراق ذمّ شده است، حال زماني ما ميبينيم از نخبگان علماء، فقهاء، زهّاد و محدّثيني مثل امام ابوحنيفه/ سفيان ثوري/ و غيره از بزرگان در آنجا زيست داشتند، بناءً آنچه در ذمّ عراق آمده براي ايشان سرايت نميكند.
4ـ آنچه در فوق نگاشته شد بيانگر دروغ و پوچ بودن ادّعاي كساني است كه اين حديث را بر عليه شيخ محمدبن عبدالوهّاب/ بكار ميگيرند، حال به فرض اينكه اين استدلال پوچ آنها قابل قبول باشد، ما از ايشان ميپرسيم كه «فتنة دعوت شيخ/ چيست؟ آيا دعوت بسوي توحيد و مبارزه بر عليه بدعات و خرافات فتنه است؟»([2]).
وهّابيت درقرن دوّم هجري قمري توسط شخصي بنام عبدالوهّاب بن عبدالرحمن بن رستم خوارجي أباضي در شمال أفريقا و اندلس ظهور كرد، اين شخص گروهي را تشكيل داد كه آنرا مسمّي به وهّابي نمودند، خود و پيروانش عقايد مزخرفي داشتند، خيلي از احكام ديني را زير پا نموده و لغو كردند، اين گروه با اهل سنت تفاوت داشتند، از آنجائيكه اين گروه از أفريقا پا فراتر نگذاشت، بناءً اين مطالب را ميتوان از كتب تاريخ اهل مغرب جستجو نمود، بعنوان مثال: «1ـ الفرق الإسلامية في شمال أفريقا «صفحة 250» 2ـ تاريخ شمال أفريقا ـ جلد 2 صفحات 40 الى 50 ـ 3 ـ المغرب الكبير، العصرالعباسي « 4/551 و 552». به هرحال، این اساس و بنياد اين گروه ضالّه ميباشد.
در اينجا نكتة ديگري را هم خوب است اضافه نمايم، و آن اينكه همچنان كه قبلاً يادآوري نموديم در جامعة ما وهّابيت را بسوي شيخ محمدبن عبدالوهّاب: إرجاع مينمايند، و يا اينكه به شيخ الاسلام ابن تيميه/ نسبت ميدهند، درحاليكه اگر اندكي تأمّل صورت گيرد، دانسته خواهد شد كه اين يك افتراء محض است؛ شايد كسي سؤال نمايد كه شما از كجا با اين جدّيت كامل اين موضوع را ردّ مينمائيد؟
جواب از دو طريق است: 1ـ همچنانكه قبلاً بيان كرديم باني وهّابيت كسي ديگري است 2ـ آنچه در بعضي از كتب اهل مغرب است وقتيكه ديده ميشود اين دروغ را افشاء مينمايد، بعنوان مثال: آنچه را احمدبن محمد الونشريسي: دركتابش «المعيار المعرب في فتاوى أهل المغرب (11 / 168)» آورده است ذكر مينمايم، وي مينويسد: از شيخ علي بن محمد اللخمي: دربارة مردم سرزميني كه وهّابيان براي آنها مسجدي ساختهاند، سؤال شد كه حكم نمازخواندن در آن مسجد چيست؟ (سؤال در كتاب المعيار به شكل گستردهتري مطرح شده است) شيخ اللخمي: در جواب چنين ميگويد: «اين فرقه از خوارج، گمراه و كافر هستند، خداوند ريشة آنها را از زمين بركَند؛ بايد مسجد ويران شود و آنان از سرزمين مسلمانان دور گردند». حال اصل سخن اينجاست كه شيخ الونشريسي: درسال 914 هـ ق از دنيا رفته است و شيخ اللخمي: درسال 478 هـ ق دنيا را و داع گفته است، ولی شيخ الاسلام ابن تيميه: درسال 728 هـ ق دارفاني را ترك كرده است و شيخ محمدبن عبدالوهّاب: در سال 1206 از دنيا رخت سفر بربسته است؛ يعني اينكه شيخ اللخمي: (فتويدهنده) 250 سال قبل از شيخ الاسلام: فوت نمودهاست، و تفاوت تاريخي بين شيخ محمدبن عبدالوهّاب: و شيخ الونشريسي: 292 سال و تفاوت زماني شيخ محمدبن عبدالوهّاب: باشيخ اللخمي: 728 سال بودهاست؛ حال سؤال اينجاست كه آيا شيخ الونشريسي: و شيخ اللخمي: غيب ميدانستند كه چندين قرن بعد از خودرا فتوي بدهند؟ هرگز چنين چيزي قابل قبول نيست؛ بناءً در اخير نتيجه ميگيريم كه نسبت وهّابيت بسوي شيخ محمدبن عبدالوهّاب: و شيخ الاسلام ابن تيميه: كاملاً غلط و مخالف باعقل و تاريخ ميباشد، بلكه وهّابيت همان روشي است كه عبدالوهّاب رستمي آنرا پايه گذاري نمود([3]).
علل نسبت واژة وهّابيت بسوي شيخ الاسلام:
و شيخ محمد: چيست؟
جواب اين سؤال ميتواند عناوين ذيل باشد:
1ـ بعضيها ندانسته براساس تقليد كور كورانه از ديگران چنين نسبت دروغي را به شيخالاسلام ابن تيميه: و شيخ محمدبن عبدالوهّاب: ميدهند.
2ـ برخي بر مبناي دشمني و كينه و عداوتي كه ناشي از جهل آنهاست به چنين عملي ننگين دست ميزنند.
3 ـ و علت اساسي و عمدهاش اينست كه هرگاه كسي خواسته باشد در مقابل استعمار و مبتدعين قَدْ عَلَم نمايد، استمارگران و مبتدعين عادت شان بر اينست كه از هر طريقی كه شده تلاش براي نابودي شخص مينمايند، حتي به دروغ و افتراء هم كه شده در مقابلش كوتاه نميآيند؛ مستعمرين و مبتدعين عصرشيخ محمدبن عبدالوهاب: زماني پيشرفت و مقابلههاي شيخ: را مشاهده نمودند، خواستند جلوی گسترش دعوت شيخ/ را بگيرند، بناءً بناچار همان لباس آماده شدة منفور عبدالوهاب رستمي را به تن دعوت شيخ محمد: نمودند تا بتوانند از اين طريق مردم را از پيرامون اين دعوتگر مصلِح دور كنند، و از دروغ به زبان او افتراء بستند تا مسلمانان را بر عليه او بشورانند، «به بعضي ازاين افتراها دربخش شرح حال شيخ/ اشاره نمودیم».
با عرض تأسف بعضي از مسلمانان سادهلوح كه بيخبر از دسيسة استعمارگران بودند اين تبليغات دشمن را قبول نموده، داعي و بوق تبليغاتي بياساس استعمار شدند.
آيا حال در جهان وهّابي وجود دارد يا خير؟
براساس آنچه در بحثهاي قبل از تحقيقات گذشت، نتيجه ميگيريم كه امروزه در جهان وهّابيتي وجود ندارد، بلكه دعوت عبدالوهّاب رستمي در همان قرن دوّم از منطقة افريقا پا فراتر نگذاشت، دعوت و پيروانش در همانجا در نطفه خفه گرديدند، و اين وهّابيتي كه امروز مروّج است و آنرا به شيخ محمدبن عبدالوهّاب/ و يا به شيخ الاسلام ابن تيميه/ نسبت ميدهند در بحثهاي قبل دروغ بودن آنرا واضح نموديم.
پس چرا بعضيها وهّابي ميگويند؟
يك ضعف عمدة كه امروز بعضي از مسلمانان دارند، اينست كه برخي از مطالب شايع شده را بدون تحقيق پذيرفته و دنبال مينمايند؛ واقعیت امر اينست كه امروزه وهّابيت به واژة درآمده كه دشمنان پيرامون اين كلمه كارهاي ذيل را انجام ميدهند:
1ـ اشباع نمودن غرائز شخصي شان، بعنوان مثال: آنچه در كتاب (تاريخ جديد كشورهاي عربي، نوشتة و لاديميربار اسوويچ لوستكي ـ و ترجمة رفيع رفيعي ـ چاپ 1379 انشارات علمي و فرهنگي، صفحة 63) آمده، بخدمت تان عرض مينمايم: نويسنده در مورد برداشت خودش از وهّابيت چنين مينويسد: «كه وهّابيها نواختن آلات موسيقي را ممنوع اعلام كرده بودند و با هرگونه بيقيدي و بيهرزگي جنسي مخالفت ميكردند» حال از شما خوانندة گرامي ميپرسم، آيا دين مقدّس اسلام بر عليه آنچه اين شخص آنرا وهّابيت معرفي ميكند، همواره درمبارزه نبوده و نيست؟
گروه ديگر بخاطر رسيدن به اهداف خويش كه همانا روافض و همدستان شان هستند، هرنوع دفاع از آل و اصحاب پيامبرص، مبارزه بر عليه شركيات، بدعات و خرافات، افشاء نمودن طاغوت و طاغوتيان را علامه و نشانة وهّابيت ميدانند.
خلاصه اينكه اين نام گذاري بر اساس سليقههاي شخصي صورت ميگيرد، يعني اينكه هر كس بر اساس آرزوها و اميال اين مردم رفتار نكند او را وهّابي ميگويند. اين گروهها بر مبناي شناخت درست در حركت نيستند بلكه بر اساس ظنّ، گمان و خواهشات نفساني خودشان درحركت اند.
2 ـ تفرقه انداختن در ميان مسلمين و شگاف ايجاد نمودن در ميان صفوف مرصوص مسلمين؛ در واقع اين همان هدف پربار استعمار مُفْسِد است كه در هر زمان (از آب گِل آلود ماهي ميگيرد) و به اين خواستهاش زماني ميرسد كه مسلمانان را پارچه پارچه نموده و ميانشان تفرقه ايجاد نمايد، امروزه استفاده نمودن از واژة وهّابيت بزرگترين اسلحة سرد بر عليه اتفاق و اتحاد مسلمين است، در واقع اين همان چيزي است كه امروز بطور بسيار واضح و آشكار مشاهده مينمائيم.
چه كساني هستند كه ديگران را متهم به اين واژه مينمايند؟
کسانیکه واژة (وهّابیت) را بر عليه ديگران بكار ميبندند و به هرکس که دلشان خواست خطاب ميكنند، به چند دسته تقسیم میشوند:
1ـ دشمنان اسلام که در واقع شایعکنندۀ این نام و نشان هستند.
2- این گروه را بعضی از مردمی تشکیل میدهند که فاصله گرفته از قرآن و سنّت هستند، این گروه باید تجدید نظر نموده و به قرآن و سنّت مراجعه نمایند.
3- گروه سوم را کسانی تشکیل میدهند که مغرِض اند و بخاطر منافع شخصی خود، و به منظور ریختن آبروی یک مسلمان این کار را انجام میدهند، این گروه باید از خداوندY بترسند و در فکر ریختن آبروی برادر مسلمانشان نباشند.
4 ـ این گروه کسانی اند که بخاطر بخل و حسادتی که به پیشرفت دینی یک شخص دارند، بمنظور خدشهدار کردن آن شخص و به علت اشباع نمودن خواهشات نفسانی خود مُتَوَسِّل به این کار میشوند، این گروه باید بدانند که عزّت و ذلّت از جانب خداوندY است، کسی را که خداوند Y عزت دهد کسی نمیتواند او را ذلّت دهد، و کسی را که الله Y ذلیل سازد کسی نیست که او را عزت دهد، پس انجام دادن این عمل نه تنها اینکه مؤثّر نیست بلکه انجامدهندۀ این کار در دنیا و آخرت خوار و ذلیل است. ﴿È@è% ¢Oßg¯=9$# y7Î=»tB Å7ù=ßJø9$# ÎA÷sè? ù=ßJø9$# `tB âä!$t±n@ äíÍ\s?ur ù=ßJø9$# `£JÏB âä!$t±n@ Ïèè?ur `tB âä!$t±n@ AÉè?ur `tB âä!$t±n@ ( x8ÏuÎ/ çöyø9$# ( y7¨RÎ) 4n?tã Èe@ä. &äóÓx« ÖÏs% ÇËÏÈ﴾ [آل عمران: 26]. «بگو (اي پيامبر): بارالها! ای دارنده پادشاهی (و هستی) به هر کس که بخواهی، پادشاهی (و فرمانروایی) میبخشی، و از هر کس بخواهی پادشاهی (و فرمانروایی) را میگیری، و هر کس را بخواهی عزت مى دهى، و هر كه بخواهى خوار میکنی، همه خوبیها به دست توست، بی شک تو بر هر چیز توانایی».
5 ـ این گروه اشخاصی اند که از خود چیزی ندارند بلکه از دهان دیگران صحبت میکنند هر کس به آنها چیزی بگوید بدون فکر آن را قبول نموده و آنرا پیش دیگران نقل قول میکند. این گروه نیز باید بکوشند که مستقل باشند و یا حد اقل سخنان هر کس را بدون تحقیق قبول نکنند.
پس چه بايد كرد تا از تهمت زدن بر ديگران رهائي يافت؟
يگانه راه حل تحقيق است! اللهY ميفرمايد: ﴿$pkr'¯»t tûïÏ%©!$# (#þqãZtB#uä bÎ) óOä.uä!%y` 7,Å$sù :*t6t^Î/ (#þqãY¨t6tGsù br& (#qç7ÅÁè? $JBöqs% 7's#»ygpg¿2 (#qßsÎ6óÁçGsù 4n?tã $tB óOçFù=yèsù tûüÏBÏ»tR ÇÏÈ﴾ [الحجرات: 6]
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگرشخص فاسقی خبر (مهمّی) را به شما رسانید در بارۀ آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی بدون آگاهی (از حال و احوالشان و شناخت راستین ایشان) آسیب برسانید، و از کردۀ خود پشیمان شوید».
و همچنين پيامبر گرامي اسلامص ميفرمايند: «كَفَى بِالْـمَرْءِ كَذِبًا أَنْ يُحَدِّثَ بِكُلِّ مَا سَمِعَ». [روايت مسلم حديث شماره 7] «براي دروغگو بودن شخص همين كافي است كه هر چه را بشنود (بدون تحقيق و تفحُّص) با آن سخن بگويد».
در اين آيه و حديث مسلمانان تشويق به تحقيق ميشوند و از سخن گفتن بدون تحقيق منع ميگردند، دين مقدّس اسلام به هيچ عنوان پيروان خود را اجازه نميدهد كه هر چه را ميشنوند آنها هم آنرا تكرار كنند (يعني گوش باشند) بلكه هرگاه در مورد كسي چيزي ميشنوند بايد نهايت احتياط را در نظر بگيرند، و در مورد آن سخن مسموع تحقيق نمايند تا خداي نكرده از روي جهل به احوال ديگران به آبرو و حيثيت آنها تاخت و تاز ننمايند، و اگرچنين كنند بدون شك آنگاه پشيمان خواهند گرديد. امروزه بدون ترديد ترور شخصيّت براي بعضي بسيار سهل و آسان گرديده، همچنانكه بسا از شخصيّتهاي مبارز و داعي راه اللهY كه بايد از آنها بخوبي ياد گرديده و تقدير به عمل آيد، متأسفانه از آنها به بدي ياد ميگردد، و اين همان خواستة دشمنان اسلام است كه مسلمين را نسبت به علماء و داعيان راستين بدبين كنند، و از اين عمل ننگين خويش به عنوان حربة استفاده نموده و از اين خاليگاه استفاده كنند و بجاي توحيد، شرك را و بمقام سنّت، بدعت را و به عوض حياء و عفت بيحيائي و بيشرمي را جايگزين نمايند؛ همچنانكه در هر عصر و زماني از اين حَرْبه استفاده نمودهاند.
در اخير چند توصيه را قابل يادآوري ميدانم:
1 ـ اي داعي راه اللهY! اين را بدان كه راه دعوت همانا سراسر از رنج و غم بوده و اين حركت دَعَوِي تو باعث توهين و تحقيرت خواهد گرديد، و در حقَّت انسانهاي جاهل چنان سخناني را روا ميدارند كه فكرش را هم نمينمایي، نبايد با سخناني مثل: وهّابي، تروريست و تندرو دعوتت رو به اضمحلال و سستي برود، بلكه بايد دعوت انبياء‡ را فراموش ننمایي كه چگونه در راه دعوت مشكلات، توهينها و تحقيرها را تحمّل مينمودند، حتي به جاي ميرسيد كه به ايشان ديوانه، ساحر و جادوگر خطاب ميكردند، و بعضي از پيامبران‡ را شهيد كردند؛ بناءً اي دعوتگرعزيز! با بصيرت كامل درحركت باش و اين را بدان كه تو رهرو انبياء‡ هستي، پس خودت را به توهين، تحقير، لت و كوب، گوشة زندان و سرانجام چوبة دار و يا هم ترور آماده بساز؛ ولی بدان كه اگر تو جان شيرين و عزيزت را بخاطر الله عزوجل به خطر مياندازي اللهY به عوض آن رضايت و جنّت و نعمات آنرا نصيبت خواهدگردانيد.
﴿¨bÎ) ©!$# 3utIô©$# ÆÏB úüÏZÏB÷sßJø9$# óOßg|¡àÿRr& Nçlm;ºuqøBr&ur cr'Î/ ÞOßgs9 sp¨Yyfø9$# 4 cqè=ÏG»s)ã Îû È@Î6y «!$# tbqè=çGø)usù cqè=tFø)ãur ( #´ôãur Ïmøn=tã $y)ym Îû Ïp1uöqG9$# È@ÅgUM}$#ur Éb#uäöà)ø9$#ur 4 ô`tBur 4nû÷rr& ¾ÍnÏôgyèÎ/ ÆÏB «!$# 4 (#rçųö6tFó$$sù ãNä3Ïèøu;Î/ Ï%©!$# Läê÷èt$t/ ¾ÏmÎ/ 4 Ï9ºsur uqèd ãöqxÿø9$# ÞOÏàyèø9$# ÇÊÊÊÈ﴾ [التوبة: 111] «بیگمان الله از مؤمنان جانهايشان و اموالشان را خريده است، به (بهاى) اينكه بهشت برای آنها باشد. (بدین صورت که): در راه الله جنگ میکنند، پس میکشند، و کشته میشوند، (این) و عدهی حقی است بر او، (که) در تورات و انجیل و قرآن (آمده است) و چه کسی از الله به عهدش وفادارتر است؟! پس شاد باشید، به داد و ستدی که شما با او کردهاید، و این همان کامیابی بزرگ است».
اي انسان افتراءكننده!
از اللهY نميترسي كه باعث مسدود شدن دعوت بسوي اللهY ميگردي؟ آيا فكر نميكني كه از دروغ و افتراء چيزي جز خسران دنيوي و اخروي نصيبت نميشود؟
از تفرقه انداختن ميان برادران مسلمانت چه نفع ميبري؟ آيا نميداني كه تو با اين عمل ننگينت روش ابوجهل، ابولهب و عبدالله ابن اُبَيّ را زنده مينمائي؟ آيا نميداني كه ريختن آبرو، دروغ و افتراء از جمله گناهان كبيره است؟ آيا اين را درك نميكني كه با اين به جان هم انداختن مسلمين شانة شيطان را در روي زمين سبك ميكني و كار او را انجام ميدهي؟ آيا نميفهمي كه بخاطر نفع شخصي خود، اللهY و رسولشص را از خود ميآزاري؟ اگر ميداني؟ درك ميكني؟ ميفهمي؟ پس چرا از اين عمل شيطان پسندانهات دست بر نميداري؟
اي امّت اسلام!
امروزه بزرگترين سبب پيروزي مستعمرين در هرگوشة جهان، تفرقه انداختن ميان مسلمين است؛ پس چه زيبا است بنا به دستور الله متعال كه ما را بسوي وحدت و يكپارچگي دعوت مينمايد توجه نمایيم آنجا كه ميفرمايد: ﴿(#qßJÅÁtGôã$#ur È@ö7pt¿2 «!$# $YèÏJy_ wur (#qè%•xÿs?﴾ [آل عمران: 103] «و همگی به ریسمان الله (= قرآن و اسلام) چنگ زنید و پراکنده نشوید».
بناءً بزرگترين چيزي كه امروز مسلمانان را ميتواند از مشكلات كنوني نجات دهد در واقع اتفاق و اتحاد است آنهم ممكن نيست مگر در مِحوَر قرآنكريم و سنّت پيامبر اكرمص (يعني حديث). هدف از نوشتن اين رساله هم فقط براي تحقق بخشيدن همين اتفاق و اتحاد ميان مسلمين بوده و چيز ديگري مورد توجّه نيست.
در اخير ازاللهY ميخواهم كه امّت اسلامي را يكپارچه نموده و ما را از تفرقه و نفاق نجات دهد. «آمين يارب العالمين»
وصلى الله على نبينا محمدٍ وعلى آله وصحبه وسلم تسليماً كثيراً
عبدالرحمن فاتح - هرات
دوشنبه 29 رمضان المبارك سال 1432 هـ ق و 7 سنبله سال 1390هـ ش
[1]- تاريخ دعوت و اصلاح جلد پنجم باب يازدهم صفحة 506، ترجمة مولانا ابرهيم دامني/، چاپ و صحافي توحيد.
[2]- مطلب فوق برگرفته از كتب ذيل است: ـ البته باتلخيص، تعليق و تحقيق ـ «فتاوى الشبكة الإسلامية جزء 2 صفحه 1424، الدررالسنية في الأجوبة.. جزء 11 صفحات 180 و 181، مجموعة الرسائل والمسائل النجدية جزء 4 صفحة 209 و كتاب أكمل البيان في شرح حديث: النجد قَرْن الشيطان».
[3]- با تلخيص، تعليق و تحقيق برگرفته شده ازكتاب «تصحيح اشتباه تاريخي دربارة وهّابيت» تأليف: دكتر محمد بن سعد الشويعر، و مترجم: إسحاق بن عبدالله دبيري چاپ سال 1428 ـ 1386.