ضرورت تغيير نفساني
ضرورت تغيير نفساني
اصلاح
گروه ها و ملت ها بدون حساب و كتاب و به صورت خود جوش تحقق نمي يابد، امت
ها از سرخوردگي به خيزش، از ضعف به نيرومندي و از فروپاشي به ترقي نمي
رسند؛ مگر بعد از تربيت اصلي و راستين؛ چون تغيير روحي و زيربنايي، سكون را
به حركت، خواب را به بيداري، ركود را به خيزش، سستي را به قوت، ايستايي را
به سازندگي و مرگ را به زندگي تبديل مي سازد.
دگرگوني در عالم رواني مشابه انقلاب و دگرگوني در عالم ماده است، تغييري كه
ديدگاه ها، اخلاق، آرزوها و عادت ها را متحول مي سازد. تغيير اصولي و ريشه
ي بايد به هر حركت و نهضت، انقلاب سياسي و اجتماعي همراه باشد، در غير اين
صورت نهضت و انقلاب حرف هاي بدون عمل بوده و سخنان بيهوده ي است كه در هوا
پراكنده مي شود.
سنت ماندگار خداوندي در جهان هستي را قرآن كريم به عبارت كوتاه و بليغي
بيان مي كند: { إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى
يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ} رعد 11) خداوند حال و وضع هيچ قوم و
ملّتي را تغيير نميدهد ( و ايشان را از بدبختي به خوشبختي ، از ناداني به
دانائي ، از ذلّت به عزّت ، از نوكري به سروري ، و . . . و بالعكس
نميكشاند ) مگر اين كه آنان احوال خود را تغيير دهند.
اين تغيير آسان و ساده نيست؛ بلكه بار سنگيني است كه نيرومندها و ميانسالان
از حمل آن عاجز اند؛ چون انسان موجود عجيب و پيچيده ي است و مشكل ترين
تغيير انساني، تغيير نفس، قلب و فكر انسان مي باشد؛ زيرا تسلط بر اقيانوس
بزرگ، تغيير مسير دريا، كندن زمين، درهم كوبيدن صخره ها و يا هر تغيير در
هستي مادي آسانتر است از تغيير نفس ها و قلب ها و افكار.
ساختن شركت ها، آموزشگاه ها، پل ها و مؤسسات آسان و در حد توان است؛ اما
مشكل ترين قضيه ساختن انسان است. انسان توانا بر نفسش و مسلط بر شهواتش كسي
است كه درست زندگي نموده، واجباتش را ادا مي كند، حق را مي شناسد، به آن
ايمان دارد و از حق دفاع مي كند. خوبي ها را شناخته و براي مردم آن چه را
دوست دارد كه به خودش مي پسندد و در راه اصلاح فساد، دعوت به سوي خوبي ها،
امر به معروف، نهي از منكر، قرباني نفس و مال در راه حق؛ مشكلات را تحمل مي
كند.
ساختن اين قسم انساني مشكل است و آسان نيست؛ اما ايمان شگفتي ها مي آفريند،
ايمان است كه نفس ها را آماده مي سازد تا به انجام خوبي مبادرت ورزند اگر
چه درين مسير به تكليف، مسؤوليت، قرباني و مشقت مواجه گردند.
ايمان يگانه عنصري است كه نفوس را تغيير اساسي مي دهد و انسان را باز مي
آفريند و او را از نو قالب ريزي مي نمايد تا اهداف، طرق، ديدگاه، رفتار،
سليقه و مقياس هايش دگرگون شود. اگر كسي را در دو دوره ( دوره كفر و دوره
ايمان) در نظر بگيريم، مي بينيم كه شخصيت دومي اش غير از شخصيت اولي است و
پيوند بين اين دو دروه فقط به محور نام و نسب مي چرخد.
دانشمندان تربيت و روانشناسي مي گويند: سن معيني براي قبول عادات، كسب
صفات، اصلاح طبيعت و اخلاق وجود دارد كه سن كودكي است؛ آنگاه كه زن و مردي
همراه صفات خاصي بزرگ شوند، خيلي بعيد است كه تغيير چشمگيري در آن ها ايجاد
گردد؛ چون كسي كه با عادتي بزرگ شود و جوان گردد، همراه آن عادت مي ميرد.
و ينفع الادب الاحداث في صغر وليس ينفع عند الشيبة الادب
ان الغصون اذا قومتها اعتدلت و لين تلين اذا قومتها الخشب
تربيت در سن كودكي مفيد است و در وقت جواني فايده ندارد؛ چون شاخه هاي تازه را مي توان راست كرد اما چوب خشك هرگز راست نمي شود.
ليكن يك مسئله وجود دارد كه مربيان و روانشناسان آن را فراموش كرده اند، آن
ايمان و دين است؛ چون ايمان اگر در قلب جاگيرد و در اعماق وجود ريشه
دواند، ديدگاه انسان نسبت به هستي و زندگي، نگرش او نسبت به اشياء و اعمال
متحول مي شود و رفتار انسان با الله متعال و مردم متعادل مي گردد و او را
عنفوان جواني، كهنسالي و پيري از مسير حق باز نمي دارد.